سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران


در سینه ام هواى بدى پا گرفته است
حالم شدید!، از همه دنیا گرفته است

از روزهاى رفته و روزى که آمده...
حتى دلم به خاطر فردا گرفته است!

احساس ناامیدى و یک یأس فلسفى
دیگر تمام قصه ى ما را گرفته است

پرسیده اند آینه ها این سوال را...:
در من چگونه این همه غم جا گرفته است؟!

افتاده ام درست، به چاهى که خواستى
دور از دلت، به روز سیاهى که خواستى

دنیا شده سه فصل! ؛ پس از حرف آخرت
از مهر تا اواسط آبان به آذرت...

من یک صنوبرم وسط سال هاى دور...
[آن کوچه که مرا به نگاهت رسانده است!]

پیچیده توى قامت من زوزه هاى باد
در خواب هاى سبز تو آواز خوانده است

دستى که ریشه هاى مرا توى خاک برد
آتش به تار و پود وجودم نشانده است

آن کس که زندگى دلم را نجات داد
حالا ببین مرا به چه روزى کشانده است!

از آن درخت سبز همیشه بهار تو...
خاکستر من است، که بر جاى مانده است

حالا ببین چگونه شده روزگار من!
دیگر نمانده است گلى از بهار من!

بى تاب رفتنى و مرا دیر کرده اى
در نیمه هاى آذر من گیرکرده اى

افتاده ام به خاک!، به غلتیدنت به مرگ
در رقص بندرى غم انگیز باد و برگ

حال دلم شبیه غزل هام، خوب نیست
چیزى در آسمان دلم جز غروب نیست

هر سو که مى روم دل من درد مى کشد
حرف شمال و مشرق و غرب و جنوب نیست

از خواب مى پرم/ به تو تا مست هاى شهر...
تا یک گلو و بغض و من و دست هاى شهر...

جا مانده اى به روى دلم رد پات را
یک لحظه وصل کن! که بمیرم صدات را

یک لحظه بوق مى خورد، اشغال مى شود
با تیغ مى کشم به رگم خاطرات را

جارى شده لبت به لبم/ تا خود جنون↓
باران بگیر بر تن من بوسه هات را

رد تماس مى دهى و پیک هشتم است!
آخر دلم دوباره گرفته هوات را

خون زیادى از تن رگ هام رفته است!
از من نگیر، مستى این «ارتباط» را

[دارد جهان به حرکت آهسته در سرم...]
گم کرده ام مسیر تمام جهات را!

فریاد مى کشم به سر بیت هاى بعد!
دیوار و مشت و شیشه و درب حیاط را!

عق مى زنم به شعر! تو را روى قافیه
از عینکى که پر شده تصویر مات را!

از عینکى که تار شدى! هر چه دید را!
سر مى کشم به یاد تو ظرف اسید را!

حالا منم که گریه و... این جاى دنج و تو!
خوابیده ام به «شیشه» و «قرص برنج» و / «تو»! ↓

بر سنگ قبر من ته شعر ایستاده اى
تصویر خاطرات مرا پاک مى کنى

خورشید، رفته آخر آن دورهاى دور!
پاى همین غروب، مرا خاک مى کنى

صد سوگنامه هم که برایت شوم کم است!
تقویم من سیاه ترین شعر عالم است

فرمانرواى آب، وزغ هاى مرده اند!
جایى که رودخانه به دریا مقدم است!

با لطف دوستان و رفیقان آشنا...
پشت جهان به کشتن من نیز محکم است!

دیگر مرا به ورطه ى پوچى کشانده اند...
این سال ها که فصل به فصلش جهنم است!

حیف از دلت که اول نامش دروغ بود!
یک«دال» توى سینه که «لام» اش دروغ بود!

[از روز آشنایى مان تا سلام کرد]
[دیدم که حرف «سین» سلامش دروغ بود!]

با من از ابتداى تولد،هر آنچه کرد...
این روزگار پست، مرامش «دروغ» بود!

با او شراب خوردم و حرمت نگه نداشت!
برخورد جام هام، به جامش دروغ بود!

کمرنگ شد یواش یواش و به باد رفت
احساسمان که پخته و خامش دروغ بود!

رسوا شدیم و شمع به پروانه طعنه زد!
که «عین» و «شین» و «قاف»، کلامش دروغ بود!

سیگار مى کشیدم و تو «شعر» مى شدى
سیگار مى کشیدى و کامش دروغ بود!

یک عمر دل به «هیچ» تو بستم، چه حیف شد...
سخت است باورش که تمامش دروغ بود!

حالا خزان و مرثیه دارند مى رسند...!
در راستاى شعر، به مرز جنون من

[سنگى که توى آینه پرتاب مى شوى...]
[مردى که مرده است تو را از درون من]

بر روى قلب و روح خودت تیغ مى کشى
پاشیده روى زندگى ات رد خون من!

فردا جوانه مى زند از قطره هاى خون...
آغاز یک بهار دل آرا بدون من

ابوالفضل حبیبی

 

 






تاریخ : شنبه 96/4/24 | 12:32 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.