سفارش تبلیغ
صبا

از جنس خاک این حوالی نیست،خاکی که دنیا بر سرم کرده!

کلّ پزشکان حرفشان این بود: احساس در جسمم ورم کرده

 

دیوار، قابِ عکس گیجم را مثل لحاف انداخته رویش!

آنقدر از تو دور ماندم که ،آغوش دیوار از برم کرده

 

مثل مترسک های جالیزی با تیره بختی هام خوشبختم!

جای نوکِ چندین کلاغ پیر ، این روزها زیباترم کرده

 

هر روز در تنهایی¬ام غرقم، هرشب درونم برف می بارد

شومینه¬ی چشمان خاموشت آتش زده، خاکسترم کرده

 

با این که در جغرافیای خود گم کرده¬ام راه تو را، امّا-

کولیّ پیری خواند دستم را، یک زن به شدّت باورم کرده

 

یک زن شبیهِ تو ولی افسوس، بوی خیانت می¬دهد دستش

حتّی داوینچی نیز بو برده...

دعوت به شام آخرم کرده!

امید صباغ نو

 

 






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 9:20 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

حسّ و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

 

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید

آمدیّ و همه ی فرضیه ها ریخت به هم!

 

روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد

سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

 

در کنار تو قدم می زدم و دور و برم

چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم

 

روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند

سینه ها پاره شد و مرثیه ها ریخت به هم

 

پای عشق تو برادر کُشی افتاد به راه

شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

 

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند

دلمان تنگ شد وُ قافیه ها ریخت به هم

 

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!

پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟!

امید صباغ نو

 






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 9:19 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

به جای این که در شب های من خورشید بگذارید

فقط مرزی میانِ باور و تردید بگذارید

 

همیشه باد در سر دارم و همزاد مجنونم

به جای باد در «فرهنگِ عاشق» بید بگذارید

 

همین که عشق من شد سکّه ی یک پولِ این مردم

مرا بر سفره های هفت سینِ عید بگذارید!

 

خیالی نیست، دیگر دردهایم را نمی گویم

به روی دردهای کهنه ام تشدید بگذارید

 

ببخشیدم! برای این که بخشش از بزرگان است

خطاهای مرا پای خطای دید بگذارید!

 

گرفته ناامیدی کلّ دنیای مرا، ای کاش

شما آن را به نام کوچکم «امّید» بگذارید

امید صباغ نو

 

 






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 9:18 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

آفتاب از کجا درآمده است، این که حوّا هوای آدم کرد؟

با وجودت اتاق سرد و عبوس، کمی از سردیِ خودش کم کرد

 

لحظه‌های نبودنت به خدا در خودم بار‌ها شکسته شدم

تا به کِی توی خواب بایستی حضرت ماه را مجسّم کرد؟

 

عشق یک هدیه ی خدادادیست، من کجا و حضور ماه کجا؟

کاش می‌شد برای ماه دلت، جای شایسته‌ای فراهم کرد

 

دلِ من مثل سیر و سرکه شدست، نکند از کنار من بروی؟

کاش می‌شد که در کنار تو باز چایِ پر رنگِ عاشقی دم کرد

 

بعدِ تو سهم سالنامه‌ی من، روز و شب اشکِ شعر خواهد شد

فصلِ پنجم تویی؛ یقین دارم می‌شود رفع غصّه و غم کرد

 

قول دادی به حرمت دلمان زود برگردی وُ من این دفعه

قلب خود را به جای فرش حریر، پیش پای تو پهن خواهم کرد

امید صباغ نو

 

 

 

 






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 9:17 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

نشستیم و قسم خوردیم رو در رو به جانِ هم!

اگرچه زهر می ریزیم توی استکانِ هم!

 

همه با یک زبانِ مشترک از درد می نالیم

ولی فرسنگ ها دوریم از لحن و زبانِ هم

 

هوای شام آخر دارم و بدجور دلتنگم

که گَردِ درد می پاشند مردُم روی نانِ هم!

 

بلاتکلیف، پای تخته، فکر زنگِ بی تفریح

فقط پاپوش می دوزیم بر پای زیانِ هم!

 

قلم موهای خیس از خون به جای رنگِ روغن را

چه آسان می کشیم این روزها بر آسمانِ هم

 

چه قانونِ عجیبی دارد این جنگِ اساطیری

که شاد از مرگِ سهرابیم بینِ هفت خوانِ هم

 

برادر خوانده ایم و دستِ هم را خوانده ایم انگار!

که گاهی می دهیم از دور، دندانی نشانِ هم

 

سگِ ولگرد هم گاهی -بلانسبت- شَرَف دارد

به ما که چشم می دوزیم سوی استخوان هم!

 

گرفته شهر رنگِ گورهای دسته جمعی را

چنان ارواح ، در حالِ عبوریم از میانِ هم!

امید صباغ نو

 

ا 

 

 






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 9:16 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

در من نویدِ جنگِ غم انگیزِ دیگریست

در چشم هام جراتِ چنگیز دیگریست

 

جنگِ میان ما دو نفر کشته می دهد

وقتی که دستهات گلاویز دیگریست

 

فهمیده ام که داغِ جنوب از وجود توست

اهواز بی حضور ِ تو، تبریزِ دیگریست

 

با نخل های شهر شما شرط بسته ام

پشت خزان طی شده پاییز دیگریست

 

در دادگاه...کافه...تفاوت نمی کند

وقتی خدای قصّه سرِ میزِ دیگریست


از
 امید صباغ نو






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 9:14 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
و این منم که سپردی بدست طوفانم
و در خزان نرسیدی به داد چشمانم

صدایت از پس کوه غزل به گوشم خورد
و انعکاس صدایت ببین چه میخوانم؟

تو هر شبی غم خود را به آسمان گفتی
و من به کس نسرودم غم غزلخوانم

قسم به غرش دریا هنوز یاد توأم
اگرچه طعم غروب تو مانده بر جانم

من وتو از سر یک خط شروع ره کردیم
و من چه زود رسیدم به خط پایانم

برو که مثل همیشه سپردمت به خدا
و این منم که همیشه غریب میمانم…
امید صباغ نو





تاریخ : پنج شنبه 94/11/22 | 11:10 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.