سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران

انتهای شک اگر انکار باشد بهتر است

هر خطای فاحشی یک بار باشد بهتر است

مهر کس را بی گدار از قلب خود بیرون نکن

قبل هر اخراج اگر اخطار باشد بهتر است

هر که می خواهد به دست آرد دلی از سنگ را

در کنار صدق اگر مکار باشد بهتر است

بیم خواب آلودگی دارد مسیر مستقیم

راه اگر پرپیچ و ناهموار باشد بهتر است

روبروی خانه وقتی هرزه چشمی خانه کرد

جای چشم پنجره دیوار باشد بهتر است

بوسه بااکراه شیرین تر از آغوش رضاست

گاه جای اختیار اجبار باشد بهتر است

بوسه های مخفیانه غالبا شیرین ترند

پشت پرده دست اگر در کار باشد بهتر است

در کنارم در امانی از گزند روزگار

گل میان بازوان خار باشد بهتر است

گیسوانت را بپیچ این بار دور گردنم

گاه اگر اعدام در انظار باشد بهتر است

تا بگیری پاسخت را خیره در چشمم شدی

گاه پرسش هرقَدَر دشوار باشد بهتر است

چشم عاشق چون نداند قدر روز وصل را

دائما در حسرت دیدار باشد بهتر است

شکوه های کهنه اما چون لحافی چرکمُرد

بعد از این هم گوشه ی انبار باشد بهتر است

قیمت دنیای جاویدان بهای مرگ نیست

زندگی تنها همین یک بار باشد بهتر است

اصغر عظیمی مهر






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 10:2 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

مثل آهویی که در آبشخورش پا می گذارد

عاقبت یک شب مرا با خویش تنها می گذارد

سایه ی مواج او بر صخره ها افتاد از این پس

بشکند پایی که بر این ماسه ها پا می گذارد

خاطرم جمع است مثل کشتی پهلو گرفته

گر چه دریا بین ما عمری ست منها می گذارد

سرخوشم از اهتزاز بادبان گیسوانش

گرچه در طوفان به حال خود مرا وا می گذارد

اسکله دست نیاز ساحل است اما زمانی

دست رد بر سینه ی آبی دریا می گذارد

 

ناخدا بر ما سه های مست افتاده ست گویا

نیمه شب پا در حریم گیج رویا می گذارد

خواب می بیند زنی مواج گیسوی اجابت –

را میان پنجه ی ببر ِ تمنا می گذارد

ماه می تابد به خوابش – سایه ی زن روی عرشه –

درب کابین را به روی ماه زن وا می گذارد

زن می آید ؛ سر به کشتی می زنند امواج وحشی

-       ناخدای مست سر بر دوش زن تا می گذارد –

ناخدای تا کمر در آب برمی خیزد از خواب

رد پایش روی خاک ساحل امضا می گذارد

ناخدای مست هم گم می کند کشتی خود را

هم کلید خانه را در کا فه ای جا می گذارد

اصغر عظیمی مهر






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 10:0 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست        

    دور از تو حتی گریه کردن کاری آسان نیست

   دارم به دوری از تو عادت می کنم کم کم       

   هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست

  وقتی عزیـــزی نیست تا باشـــــد خریدارت              

   فرقـــی میان قصـــر مصر و چـاه کنعـان نیست

   مانده ست بر دیوار قاب عـکس تو هر چنــد                  

   تندیســی از آقامحمــدخان به کرمــــان نیست

   خوارزم بعد از حمله ی چنگیــز خــان حتی                    

   انـدازه ی من بعـــد دیــدار تو ویــران نیست

    همــواره مفهــوم عنایت نیست لبخنــدت                    

   گاهــی به غیر از سیــل دستـــاورد باران نیست

   در بســـتر ســیلاب وقتــی خانه می سـازی                  

   روزی اگـر ویران شــود تقصــیر طوفان نیست

   وقتی که نان کدخدا در دست میراب است                  

   جــایی بــرای رحــم او بر زیردســتان نیست 

   راه خــودت را کــج نکن با دیدنم از دور              

   آهوی وحشی از پلنگ این سان گریزان نیست

   می گردی و  چشمم به دنبال تو می گردد                  

   خورشید از چشم زمین یک لحظه پنهان نیست

    چشمم به گیلاس لبت وقتی که می افتد              

    دیگر زبان را جرات (( لعنت به شیطان )) نیست 

    تو لطف شیطانی به آدم سیب گندم گون !               

    شیــطان همیــشه در پی اغـوای انــسان نیست

    گیســو بیفشـان بید نامجــنون من در بـاد               

     بی گرده افشــانی گـلـی پابنـد گلدان نیست

     شاید جنون زیـباترین عقـل جهــان باشد                    

     هر کس که دیوانه ست الزاما پریشان نیست

     هـر چند خامـوشم ولی هرگز مپنداری                    

     آتشفشان خفــته  دیگر فکـر طغیان نیست

     من عاشـقم حتـی اگر شاعـر نمی بودم                       

     اما بدون عشـق شـاعـر بودن آســـان نیست

اصغر عظیمی مهر








تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:59 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
از ملاقات تو شاعر، بی مشاعر میرود!
هم پر از تشویش، هم آسوده خاطر می رود!

هرکسی در عشقبازی تازه کار و ناشی است،
آخرش از مکتب عشق تو «ماهر» میرود !

هر مسلمانی که یک شب می شود مهمان تو
صبح روز بعد، از پیش تو «کافر» می رود ؛

اوّل از روی تفنّن میشود اهل شراب،
بعد از آن جدّی به دنبال مخدّر می رود!

برخلاف آنچه می گویند، «عشق آتشین» -
خاطراتش زودتر از یاد و خاطر می رود !

من قطاری خارج از ریلم، ولی حس میکنم -
اینکه هر شب از درونم یک مسافر می رود!

بخشی از آن ناشی از «بحران بی معشوقگی» ست
این مصیبت ها که بر شعر معاصر می رود !

#

آمدی و ... زود رفتی ... گاه یک مضمون ناب ،
ناگهان با غفلتی از ذهن شاعر ... می ... ر... ود
 

اصغر عظیمی مهر 

 





تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:57 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

مردی که ویران از فراق ات بود، من بودم!
از هر جهت در اشتیاقت بود، من بودم!
.
.
هروقت سردت شد همان مردی که سیگارش-
در حکم گرمای اجاقت بود، من بودم!
.
.
در خلوتت گویی تو را هر لحظه می پایید!
روحی که دائم در اتاقت بود، من بودم!
.
.
طاقت می آرم رفتنت را! چونکه مردی که -
عمری فقط در حال طاقت بود، من بودم!
.
.
در زندگی از هر رفیقی، نارفیقی دید؛ -
با این همه اهل رفاقت بود، من بودم!
.
.
مردی که هر کاری که از دستش برآمد، کرد؛ 
اما به چشمت بی لیاقت بود، من بودم!
.
.
.
اصغر عظیمی






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:57 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بر هم بزن قانون نحس بی‌اساسی را
- این قصه‌ی از روز اول اقتباسی را -


وقتی اساساً بی‌گناهی نیست در عالم
از نو بیا بنویس قانون اساسی را


مرغ قفس‌زاد از قفس بیرون رَوَد؛ مرده‌ست
شاعر بیا بس کن تو هم بحث سیاسی را

ما از شروع ارتباطی تازه می‌ترسیم
چون یادمان دادند «بیگانه‌هراسی» را

هر کس حواسش جمع باشد زود می‌میرد
ترویج کن در بین مردم بی‌حواسی را

جای «علوم اجتماعی» کاش بگذارند
در درس‌ها سرفصل «تنهایی‌شناسی» را

"اصغر عظیمی مهر"






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:56 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بدون مشورت با من، خودش تصمیم میگیرد!
- نمیدانم که قلبم از کجا تعلیم میگیرد -


من از روز تولد تا کنون از بس که دلتنگم
همیشه روز میلادم دل تقویم میگیرد!


چرا حس میکنم در جای دوری -که نمیدانم- !
یکی هر شب برایم مجلس ترحیم میگیرد!

مرا اینقدر در محدودیت نگذار! می میرم!
که قلب کشوری در موقع تحریم میگیرد!

نگو در یک زمان خاص باید منتظر باشم!
دل ِ ساعت - اگر زنگ اش شود تنظیم- میگیرد!

به آرامی مرا توجیه کن-گر ساده دل هستم-
که قلب ساده گاه از شدت تفهیم، میگیرد!

همه در موقع تصمیمگیری در پی عقل اند!
برای من ولی تنها دلم تصمیم میگیرد !

اصغر عظیمی مهر

 






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:53 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

شستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم!
من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم !

چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند؟!
دلیل این همه انکار و‌حاشا را نمیدانم!


تمام قصه‌های عاشقانه آخرش تلخ است!
دلیل وضع این قانون دنیا را نمیدانم!

نپرس از من که: «در آینده تصمیمت چه خواهد شد»؟
که‌من برنامه های صبح فردا را نمیدانم!

همیشه ترس از روز مبادا داشتم، اما،-
کماکان معنی «روز مبادا» را نمیدانم!

تو‌تا دیروز میگفتی که: «بی تو زود میمیرم»
-ولی این حرف دیروز است؛ حالا را نمیدانم-

برای چندمین بار است ترکم میکنی، اما-
گمانم بیش از این راه «مدارا» را نمیدانم!

نمیدانم که این شعر از کجا در خاطرم مانده:
یکی اینجا دلش تنگ است! آنجا را نمیدانم!

چرا اینقدر آدم های تنها زود میمیرند؟!
دلیل مرگ آدم های تنها را نمیدانم!

همیشه شعرهایم چیزهایی از تو‌ میدانند ؛
که من- با آنکه شاعر هستم- آنها را نمیدانم!

اصغر عظیمی مهر 






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:52 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد!
نوار قلب من بر چرخه ی تکرار می افتد!

شبیه آخرین برگ درختی پیر، در طوفان، 
که‌تا حالا نیفتاده، ولی این بار، می افتد؛ -


شبیه کودک محبوس در انباری خانه
که بعد از التماسش، گوشه ی انبار می افتد‌؛ -

به قدری خسته و دلتنگ و ‌دلگیر و غم آلودم،
که هر عکسی که میگیرند از من، تار می افتد!

من -از لطف خدا- توی فضای باز هم باشم(!)
بدون زلزله روی سرم آوار می افتد !

به قدری با سماجت قصد «خودویرانگری» دارم 
که‌ اغلب وقت خوابم از لبم سیگار می افتد!

یقین دارم که شکل مردنم، «مرگ طبیعی» نیست
و حرفش در دهان مردم بازار می افتد!

زمین خوردم، شکستم، ریشه ام‌وا رفت، پژمردم،
چو ‌گلدانی که با باد از لب دیوار می افتد!

به لطف بوسه بر عکس تو روی صفحه ی گوشی
همین امروز یا فردا، لبم از کار می افتد!
اصغر عظیمی مهر








تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:52 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

شعرها قبل از سرودن، واژه هایی ساده اند
که برای خون به پا کردن همه آماده اند !
.
«قلب جسم» و «قلب روح» ما دو قلب منفک اند!
«شاعر» و «دیوانه» تا اندازه ای هم مسلک اند! 
.
هیچ کس فکری برای قشر جانی ها نکرد !
هیچ قانونی حمایت از روانی ها نکرد!
.
احتمالاً بعدِ مرگش هم فقیر و پاپتی ست
شاعری که کارمند دستگاه دولتی ست!
.
در سر کارم همیشه «رسمیت ها» با من است!
در زمان شعر هم محدودیت ها با من است!
.
وقت شعر، افتادن یک برگ را حس میکنم!
در سر کارم حضور مرگ را حس میکنم!
.
یک نفر با کُت، یکی با مانتو میپایدم!
چشمهایی شیشه ای در راهرو میپایدم!
.
پشت میزم یک نفر زیر نظر دارد مرا !
تا که با آن رفتگان قبل، بشمارد مرا! 
.
پچ پچ بین در و دیوار میترساندم!
دکمه ی آسانسور انگار میترساندم!
.
«ساعت کار اداری» وقت بیکاری ماست!
«خانه رفتن» تازه آغاز گرفتاری ماست!
.
میشود «مجری قانون» دور کم کم از خودش!
کار قانون چیست ؟ غیر از منع آدم از خودش!
.
مجری قانون که سودای غزلخوانی نداشت!
«عشقورزی» و «تعادل» هیچ همخوانی نداشت!
.
آنچه «پرهیز» تو با این مرد عاجز می کند
«زندگی اجتماعی» با «غرایز » میکند!
.
سالها از احتمال دردسر ترسیده ایم!
بیشتر از آنچه باید، از خطر ترسیده ایم!
.
ما به شهر عاشقی، دروازه ای میخواستیم!
در «جنون بازی» دلیل تازه ای میخواستیم! 
.
من در فکر تصاحب، نه شکارت بوده ام!
من فقط در فکر «بودن در کنارت» بوده ام!
.
تو – اگر از سنگ باشی- من درستش میکنم!
هر زمان دلتنگ باشی، من درستش میکنم!
.
هرکسی گمگشته ای دارد، تو را گم کرده ام!
قوه ی تشخیص خود را بارها گم کرده ام !
.
بهترین چیزی که من در این زمان دارم، تویی!
بهترین چیزی که من در این جهان دارم، تویی!
.
فکر من -از سالهایی دور- درگیر تو بود !
گاه حتی شعرهایم تحت تأثیر تو بود!
.
هیچ کس مثل تو با روحم همآوایی نکرد!
هیچ کس مرد درونم را شناسایی نکرد!
.
تو اگر باشی دل من باز هم دل میشود!
بخش پنهان وجودم با تو کامل میشود!
.
خوب دانستم که همپای جنونم میشوی!
در تمامی رگانم مثل خونم میشوی!
.
بوده ای از سطح بی پروایی خود، بی خبر!
چون زنی کولی که از زیبایی خود، بی خبر!
.
چون زنی بی چهره که عمری صدایش با من است
هرکسی را کشته باشی خون بهایش با من است!
.
قصه اما بخشهای مهلکی در پیش داشت!
شاعر معصوم، شیطانی درون خویش داشت!
.
با قرار اول از ایمیل خارج میشویم!
چون قطاری ناگهان از ریل خارج میشویم!
.
بین ما یک اتفاق تازه جاری میشود!
کار ما در روز هم «شب زنده داری» میشود!
.
من ندانستم که اصلاً اهل آن برنامه ام!
نقش منفی در تمام آن نمایشنامه ام!
.
«من تو را ...» این «را» به جز یک رای مفعولی نبود!
هر دو دانستیم این یک عشق معمولی نبود!
.
فکر کن اصلاً از اول صحنه سازی کرده ام!
نقش عاشق را برایت خوب بازی کرده ام!
.
«شعر» من را از درون مانند یک ابلیس کرد!
«شعر» یعنی اعترافاتی که یک قدیس کرد! 
.
من فقط یک شاعر خوبم- نه چیزی بیشتر –
ظاهراً یک مرد محجوبم – نه چیزی بیشتر-
.
شاعر خوبی که اصلاً آدم خوبی نبود!
مرد پنهان درونم، مرد محجوبی نبود!
.
تازگی پیش تو هم محبوب، دیگر نیستم!
خوب میدانم: برایت «خوب» دیگر نیستم!
.
ظاهراً «دنیای بی من» را مجسم کرده ای!
با یکی از دوستانت مشورت هم کرده ای!
.
بعد از این با شاملو و آیدا حافظ بخوان!
از همین امروز تصنیف «خداحافظ» بخوان!
.
قلب روحم تازگی گیج است، سردرگم شده ست!
در درون قلب من انگار چیزی گم شده ست!
.
یک صدای گنگ، دارد از درون میخواندم!
مثل چشمانی بدون چهره، میترساندم!
.
من تمام عمر در شب زنده داری بوده ام!
در میان دردهای بیشماری بوده ام!
.
باز اما تکه ای از اعتمادم مانده است!
حرفهایی که نگفتی نیز، یادم مانده است!
.
گرچه در این رابطه بدجور خودخواهم! نرو!!
من دقیقاً از درون قلبم آگاهم! نرو!
.
این دل کج فهم، بعد از تو، برایم دل نشد!
روز بعد از وصل هم از جستجو غافل نشد!
.
بی تو از من آدمی افسرده می ماند به جا
چون لباسی نو که از یک مرده میاند به جا!
.
روزی اندامم -از این که هست- بهتر میشود
وزن آدم در زمان مرگ، کمتر میشود !
.

اصغر عظیمی مهر







تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:50 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.