سفارش تبلیغ
صبا
از تو سکوت مانده و از من،صدای تو
چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی ام کند از سال ها سکوت
حسّی که باز پُر کنَدَم از هوای تو

این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه می روم و پا به پای تو...

در خواب...حرف می زنم و گریه می کنم
بیدار می کنند مرا دستهای تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم
حس می کنم و کنارَمی و آه...جای تو....

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر
بگذار در سکوت بمیرم برای تو...!

اصغر معاذی






تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:14 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

قصه از طعم دهان تو شنیدن دارد

خواب ، در بستر چشمان تو دیدن دارد

   وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم

   دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد

 تاک ، از بوی تنت ، مست به خود می پیچد

سیب در دامنت احساس رسیدن دارد

   بیخ گوش تو دلاویزترین باغ خداس

  طعم گیلاس از این فاصله چیدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام ... تنگ غروب

دل من شوق در آغوش پریدن دارد

    "بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست

                      از لب سرخ تو این قصه شنیدن دارد...

 اصغر معاذی






تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:14 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

غروب... زمزمه ای با ترانه های قدیمی

غمی به وسعت ایوان خانه های قدیمی

سکوت ساده ی عکسی شکسته می کِشد آرام

مرا به گوشه ای از عاشقانه های قدیمی

صدای گرم «بنان» یاکریم های جوان را

نشانده است در آغوش لانه های قدیمی

هوای چادر مادر بزرگ و جای تو خالی...

که باز گریه کنم با بهانه های قدیمی

مگر به یاد تو امشب غبار آینه ام را

به بادها بسپارند شانه های قدیمی

هوای تلخ اتاق و غمی که می وزد از دور

و عشق تازه تری با ترانه های قدیمی...

اصغر معاذی






تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:10 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()


باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم

تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!


گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی

طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم


هر صبح،بی صبحانه از خود می زنم بیرون

هرشب کنار سفره،بُق کرده ست بشقابم


بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر

می گردم و انگار دستی می دهد تابم


شب ها که پیشم نیستی...خوابم نمی گیرد

وقتی نمی بوسی مرا...با "قرص" می خوابم...!

اصغر معاذی






تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:10 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()


روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی

چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی


چند بیتی به یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...

عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی


من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد

آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی


من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب

نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی


با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!

"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی


کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم

در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی


شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر

فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی


بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم

این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...

اصغر معاذی








تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:8 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

روزگاری داشتیم و عشق بود و عشق...حالی داشت

بی خیالِ زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت


با "اشارتِ نظر"* آرامشِ دنیای هم بودیم

نامه هامان گرچه گاهی از غمِ دوری ملالی داشت


در پناهِ گیسوانش دستمان بر گردنِ هم بود

خلوتِ ما در هجومِ برف و باران "چتر" و "شال"ی داشت


عشقِ "حافظ" بود و با "شاخ نباتش" زندگی می کرد

شعر با قندِ لب و چشم سیاهش خطّ و خالی داشت


شب که می آمد به خوابم گود می افتاد آغوشم

ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید "چال"ی داشت


گوشه ای تا صبح حالِ "منزوی" را بغض می کردیم

بی هوا باران که می آمد برایم دستمالی داشت


"زندگی می گفت:باید زیست...باید زیست"*...اما آه...

آخرین آغوشمان در باد...بغضی داشت...حالی داشت...!

اصغر معاذی








تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:7 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست


به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...

و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست


نسیم با هوس رخت های روی طناب

به رقص آمده و دامن رهای تو نیست


کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟

میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست


به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم

دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست


به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...

شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست


تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد

غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!

اصغر معاذی








تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:6 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

هر چند از تو خاطرم آزرده باشد


بگذار لبخندت دلم را بُرده باشد


مثل لب دریا عطش می آورد باز


عشقی که آب از بوسه هایت خورده باشد


وقتی سرت بر شانه ام باشد غمی نیست


بگذار عشقت خنجری بر گُرده باشد


فرقی ندارد آشیانی هست یا نه


در چشم گنجشکی که جفتش مُــرده باشد


آیینه در آیینه در آیینه ها... تو....


نشکن! فقط بگذار ماتم برده باشد


گاهی صدایم کن که این دیوانه ناگاه


در خواب آغوش تو جان نسپرده باشد...!

اصغر معاذی








تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:5 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

از خـــــواب چشمهای تو تا صبح می پرم


این روزها هـــــــــــوای تو افتاده در سرم


هر سایه ای که بگـــــــذرد از خلوتم تویی


افتاده ای به جــــــان غزل های آخــــــرم


گاهی صــــدای روشنت از دور می وزد


گاهـــــــــی شبیه مــــــــاه نشستی برابرم


یا روبه روی پنجـــــــــره ام ایستاده ای


پاشیده عطـــــــر پیرهنت روی بستـــرم


گاهی میان چــــــادر گلـــــدار کودکی ات


باران گرفته ای سر گلــــــــــدان پرپرم


مثل پری در آینه ها حــــرف می زنی


جز آه...هرچه گفته ای از یاد می برم 


نزدیک صبح، کنــــــج اتاقم نشسته ای


لبخند می زنی و من از خواب می پرم...!

اصغر معاذی







تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:4 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی
از عمق شعرهای پریشانم آمدی

شوقت درون سینه ی من بود سالها
آغوش بازکردی و در جانم آمدی

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت
در بی قراری شب بارانم آمدی

پاییز، پشت پنجره ام قد کشیده بود
مثل بهار، تا لبِ ایوانم آمدی

این عطر شمعدانی من نیست...بوی توست
انگار تا حوالی گلدانم آمدی

نزدیکِ صبح، بالش من،خیس اشک بود
شاید کنار بستر عریانم آمدی

انگار سالهاست کنارم نشسته ای
هرچند سالهاست که می دانم آمدی...!

اصغر معاذی






تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:3 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.