سفارش تبلیغ
صبا

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت


پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت


یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت


من در سکوت و بغض و شکایت ر سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت


تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت


شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت


تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت


دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت...!



" افشین یداللهی "






تاریخ : سه شنبه 95/1/10 | 6:13 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

وقتی گریبان  عدم

با دست خلقت می درید

وقتی ابد  چشم تو را

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را 

در آسمان ها می کشید 

وقتی عطش طعم تو را 

با  اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم 

نه عقل بود و نه دلی 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن 

دنیا همان یک لحظه بود 

آن دم که چشمانت مرا 

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم 

شیطان به نامم سجده کرد!

 آدم زمینی تر شد و 

 عالم به آدم، سجده کرد!

 

من بودم و چشمان تو 

نه آتشی و نه گلی  

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی…

 

 افشین یداللهی








تاریخ : سه شنبه 95/1/10 | 6:12 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

مرز در عقل و جنـــــون باریک است

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما، سردرگم

مثل ویرانـــــی و بهت مــــــردم

گیسویت تعــــزیتی از رویا

شب طولانی خون تا فردا

خون چـــــرا در رگ من زنجیر است

زخم مـن تشنه‌تر از شمشیر است

مستم ازجام تهی حیرانـی

باده نـوشیده شده پنهانـی

عشق تو پشت جنون محـو شده

هوشیاری است، مگو سهو شده

من و رسوایی و این بار گناه

تو و تنهایی و چشــــم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر

بگذر از سر پیمان، بگـــذر

دِین دیوانه به دین، عشـــق تو شد

جاده‌ی شک به یقین عشق تو شد

مستم ازجام تهی حیرانی

باده نوشیده شده پنهانـی 


افشین یداللهی






تاریخ : سه شنبه 95/1/10 | 6:10 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته ست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیری ست بی نشانه که از شست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود...
افشین یداللهی






تاریخ : سه شنبه 95/1/10 | 6:9 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.