سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران


خمیازه میکشد تلفن انتظار را
شاید به خاطراوری امشب قرار را
چشمم به گوشی تلفن خشک میشود
در من هزار شاخه ز بن خشک میشود
در من چقدر بوق تو اشغال می زند
در تو چقدر حادثه ها بال می زند
پنیکیو منم ژپتو چشمهای تو
من بال وپر گرفته ایم در هوای تو
وقتی که بی نفوذ شده چشم قهوه ایم
بیهوده است دامن چین دار گل بهیم
شعرم برای قافیه دل دل نمی کند
اینجا غزل دو باره مرا ول نمی کند
ان روز عاشقت شدم وغم نداشتم
اصلا خبر از ادم وعالم نداشتم
ان روز در دلم متولد شدی ومن
چیزی از عاشقان خدا کم نداشتم
نبضم ز خوابهای زمستانی اش پرید
شکی به پر گشودن قلبم نداشتم
شاید اگر دل تو دلم را نمی شکست
اینگونه رنگ وبوی محرم نداشتم
محرم ترین طریقه ی نا محرمی گرفت
دردم همین نبود که محرم نداشتم
چیزی نصیب من نشد از این جهان هیچ
اخر چه می شد اه که دل هم نداشتم

الهام مظفری

 






تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:57 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 


یک بغل پارچه پر از ابهام ؛ بی صدا در میان انباریست
بنشین پای چرخ خیاطی ؛گرچه روز وشب تو تکراریست
علم جغرافیای زندگی ام ؛به من و شعرهام ثابت کرد
روی دستان پینه بسته ی تو ؛بهترین نقطه ی جهان جاریست
تو مرا با نگاه می دوزی؛به تمام ترانه های قشنگ
تو مرا می بری به دنیاپی که هوایش پر از وفاداریست
***
مادرم دیر وقت می خوابد؛تا لباس تو را تمام کند
تا تو شکل فرشته ها بشوی ؛سهم مادر همیشه بیداریست
چرخ می خورد چرخ خیاطی؛زندگیمان چه سخت می چرخید
با دو چشم ضعیف مادر من کار کردن زروی ناچاریست
مادرم خوب شعر می گوید ؛بانخ و سوزنی که قافیه اند
با ردیفی که زندگیست و عشق ؛با طنینی که از فداکاریست
سالهاست از اتاق کوچک ما ؛دیگر از ارزو نشانی نیست
انچه اکنون به چشم می اید ؛غصه ودرد ورنج وبیماریست

الهام مظفری






تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:56 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

باید که واژه های تنت را غزل کنم

و عشق را برای تو ضرب المثل کنم 

یک لحظه هم برای خودم زندگی کنم

یک لحظه هم مطابق میلم عمل کنم

من فاتح دو قله دست تو نیستم

حتی اگر که با همه دنیا جدل کنم

 این قصه هم به سمت نرفتن نمی رود

وقتی به تو تمام خودم را بدل کنم

 وقتی که حرف مردم این شهر این شده

باید از این به بعد تو را بی محل کنم

مجبور می شوم که به جای تو بیشتر

تنهایی بزرگ خودم را بغل کنم

الهام مظفری






تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:51 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

مترسکی شده ام عاشق کلاغی که

پرید و رفت به امید کوچه باغی که

دلم به لرزه در آمد وبعد از آن پیچید

میان مزرعه اخبارداغ داغی که

کنارمزرعه آن روز حس من تبدیل

به ناگهان شد و افتاد اتفاقی که

وساعت از نفس افتاد و او نمی آمد

دگرنمانده برایم دل ودماغی که

کلاغ شهری من روستا که جای تو نیست

برو به قول خودت سمت چلچراغی که

جهنمی شده بی تو بهار گندمزار

تویی که هی نگرفتی ز من سراغی که

پرنده های زیادی به سویم آمده اند

ولی دل من اسیر همان کلاغی که

الهام مظفری








تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:49 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

ازاین به بعدجهان طعم آه می گیرد

و درد در تن هر جاده راه می گیرد 


وروی شاخه گیسوی دختری هر شب

به جای دست تو جغدی پناه می گیرد 


و گفته بود همان فالگیر قصه ی ما

که شور بودن چشمی سیاه می گیرد 


و عشق لحظه کوتاه برق چشمانیست


که در هوای دلی بی گناه می گیرد 


به هر کجای جهان در گریزم اما عشق

دوباره رد مرا مثل ماه می گیرد

 

و شعر با همه تیز بینی اش من را

به جای شاعر تو اشتباه می گیرد

الهام مظفری







تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:47 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تو قهرمان منی! چشم هات شمشیرند!
و دست هات تفنگ دو لول پر تیرند


دو تا پرنده ی وحشی،دو چشم حاکم وار
که برده های زیادی به آن دو زنجیرند

و دختران نجیب قبیله هم حتی
صدای اسب تو را نشنوند می میرند

و گونه های من انگار فصل خرمالوست
و بوسه های تو انگار فصل انجیرند

مرا بگیر چنان در خودت که آب شوم
چه رودها که ز کوه تنت سرازیرند

بهار می دهم امسال،خنده هایت اگر
کویر خشک لبان مرا فرا گیرند

مرا بگیر از این فصل لاغر و کم رنگ
که روزهای من از هر چه ناگهان سیرند...

الهام مظفری

 






تاریخ : چهارشنبه 94/12/5 | 4:57 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.