سفارش تبلیغ
صبا

تمام شب در میخـانه را کمین زده ام

سیاه مست ترین تاک را زمین زده ام


برای اینـکه نیاید بــه چشمهایـم خواب

دلی به آب و به دل ، آب آتشین زده ام


تو را بـه تیشـه از اندام کـــوه دل کندم

حریردشت تنت را ، خودم نگین زده ام


به بوی عطر تو چسبیده حس لامسه ام

به دامنــی کــه نداری هزار چیــن زده ام


به بوسه ی لب و دندان سیاه کرده امَت

به سینه های تــو مهــر صدآفرین زده ام


سـری بریده و در دست سینه ریـــز غـــزل

سری به سینه ی عاشق ترین ترین زده ام



" بهمن صباغ زاده"






تاریخ : سه شنبه 94/11/27 | 5:30 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

عاشق که باشی شعر شورِ دیگری دارد

 لیلی و مجنون قصه‌ی شیرین‌تری دارد

 دیوان حافظ را شبی صد دفعه می‌بوسی

 هر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد

 حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت

 - عاشق که باشی - بیت‌های محشری دارد

 با خواندن بعضی غزل‌ها تازه می‌فهمی

 هر شاعری در سینه‌اش پیغمبری دارد

 حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است

 شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد

" بهمن صباغ زاده "

 






تاریخ : سه شنبه 94/11/27 | 5:29 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

رنگ چشمان و طعم لب‌هایت  ، هر کدامش عسل‌تر از عسل است

تنت الهام‌بخش شعر سپید، قامتت طرح کامل غزل است

بعد یک عمر خون دل خوردن تازه دستان‌مان رسیده به هم

این همان ایستگاه آخر ماست، خانه‌ی امن من همین بغل است

 خیره بر چشم‌های بسته‌ی تو به غزل فکر می‌کنم هر شب

صبح از راه می‌رسد کم‌کم، زنگ ساعت خروس بی‌محل است

 سرنوشت است یا تصادف یا هر چه ... یک روز عاشق تو شدم

 یا به تعبیر من تصادف بود یا به قول تو عشق از ازل است

 عشق ما را کشید در بند و رفت جای کلاه سر آورد

قصه‌ای پخته بود و خام شدیم، آخر کار این دَغا، دغل است

 نوبت هر کدام‌مان که شود به سرانگشت عشق می‌سوزیم

 کار این آسیاب نوبتی است، زندگی بازی اتل متل است


بهمن صباغ زاده







تاریخ : سه شنبه 94/11/27 | 5:28 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
چــایی کـه تــو مـی‌آوری انـگار شراب است

این شاعر عاشق به همان چای خراب است


من عـاشق عشقـم، چه بسوزم، چه بسازم

عشق است که هر کار کند عین صواب است


معشـوق اگـر خـون مـرا ریـخت بـه‌حق ریخت

خون‌ریزی معشوق هم از روی حساب است


تب کردن تــو، مُــردن من هــر دو بهـــانــه

عشق است که بین من و تو در تب‌وتاب است


صــد بــار تفـأل زدم و فـال یـکـی بـــود

"ما را ز خیال تو چه پروای شراب است"
بهمن صباغ زاده







تاریخ : سه شنبه 94/11/27 | 5:26 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

نمی شود که نیفتاد توی دام شما

دلم کبوتر گیجی است ، روی بام شما

پر از غزل شده ام ، واژه های باکره را

به حجله می برم امشب فقط به کام شما


تمام دفتر شعرم ، تمام حس ام را

سند زدم همه اش را ، فقط به نام شما

چگونه وصف کنم آن نگاه میشی را
به تک نوازی لب های بی کلام شما


برغم اینکه تمامم دهن شده است

سکوت می کنم امشب به احترام شما


بهمن صباغ زاده





تاریخ : سه شنبه 94/11/27 | 5:25 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

به اخمت خستگی در می‌رود ، لبخند لازم نیست

کنار سینی چای تو اصلا قند لازم نیست

همیشـه دوستت دارم - به جان مادرم - اما

تو از بس ساده‌ ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لب‌های تو شیرین می‌شود شعرم

غزل را با عسل می‌آورم ، هر چند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را "

عزیزم! بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمان‌های به هم پیوسته‌ ات، هر یک

جدا دخل مرا می‌آورد پیوند لازم نیست ...

بهمن صباغ زاده






تاریخ : سه شنبه 94/11/27 | 5:24 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

غزلم، زلف سر شانه ی غم می ریزد

شب که موهای تو را باد به هم می ریزد 

بس که در چشم تو جاری است شب و روز غزل

جای جوهر غزل از چشم قلم می ریزد

هوس ناخن خونریز و لب نازک تو

گل سرخی است که آتش به دلم می ریزد 

وای و صد وای از آن لحظه که غم می دهدم

حیف و صد حیف از آن غمزه که کم می ریزد

خاطرت جمع که در خواب پریشان منی

شب که موهای تو در خواب به هم می ریزد

بهمن صباغ زاده






تاریخ : سه شنبه 94/11/27 | 5:24 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

شانه را در هوس زلف کجت آزردم

بار کج بود که بر شانه به منزل بردم


اشک، لب های پُر از زخم مرا تر می کرد

عوض بوسه فقط زخم زبان می خوردم


با دل تنگ به امید فرج می رفتم

باز با سر به دل سنگ تو بر می خوردم


مست می کردم و دنبال خودم می گشتم

- آنقدر مست - که گاهی به خودم می خوردم


دور باطل زدم و باختم و بازی را -

در همان نقطه ی آغاز به پایان بردم


دَمِ رفتن، نفسی تنگ در آغوشم گیر

چادر گل گلی ات را کفنم کن، مُردم


بهمن صباغ زاده









تاریخ : سه شنبه 94/11/27 | 5:23 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

نفست می‌وزد و بوی بهار در گلِ پیرهنت پنهان است


در زمستان تن من، تن تو برف در چلّه‌ی تابستان است


 لطف فروردین در آمدنت، سال نو لحظه‌ی خندیدنِ توست


ساعت از این هیجان در آتش، عقربه عقربِ سرگردان است


 عشق تو ریشه دوانده در من، مثل یک بوته‌ی گل در دلِ خاک


تنِ من اما در آغوشت، خاکِ خشکی است که در گلدان است


 رقصِ موهات بر آن صورتِ ماه، ابر و بادی است وَرای تذهیب


خطّ ابروی تو در نستعلیق مایه‌ی حیرت خطاطان است


 "هر کجا هستم، باشم، - با تو - آسمان، عشق، هوا مال من است"


بی تو این خانه مرا سلول است، بی تو این شهر مرا زندان است


 حاجتِ راه‌نما نیست، که نیست هیچ‌کس راه‌بلدتر از من


"کعبه مقصود منِ بی‌دل نیست، مقصدِ من خود ترکستان است"

بهمن صباغ زاده






تاریخ : سه شنبه 94/11/27 | 5:22 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

لباس تور تن کرده درختان خیابان را

عروس برف زیبا کرده این شب‌ها خراسان را

برای دستِ گرمت را گرفتن فرصت خوبی‌ست

از این رو دوست دارم سردی ِ فصل زمستان را

لباس گرم می‌پوشیم و با هم راه می‌افتیم

مسیر باغ ملی سوی خود خوانده‌ست مستان را

تو محو گفتگوی برف‌ها و کفش‌ها هستی

به شوخی می‌تکانم بر سرت برف درختان را

لبو داغ است و با آن بوسه‌های داغ می‌چسبد

چه حالی می‌دهد وقتی که با این می‌خورم آن را

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت / سرها در ...

کسی با سوز می‌خواند سرآغاز زمستان را

بهمن صباغ زاده






تاریخ : سه شنبه 94/11/27 | 5:21 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.