سفارش تبلیغ
صبا

 

 به هم بزن شکر و آب و آبلیمو را

بیا به رقص در آر آن همه النگو را 


مگر که وابکنی اشتهای عصر مرا

بیار سفره ی نان و پنیر و گردو را 


در این غروب مساعد بیا که گپ بزنیم

بریز در یقه ات عطر ناب لیمو را 


کلیپس واکن و هُرّی بریز برشانه

شب مذاب ، طلای سیاه گیسو را 


بیا و فرض کن اصلاَ تو برکه ای آرام

بیا و در بغل خود خیال کن قو را 


چرا دروغ ؟ پلنگم - گرسنه - ریحانه!

بیا که بو بکشم در تن تو آهو را 

رضا علی اکبری






تاریخ : جمعه 94/11/23 | 11:19 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز

که انعطاف تو، یکسان نشسته در هر چیز


تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ

رفاقتی است میان من و تو و پاییز


به فصل فصل تو معتادم ای مخدر من

به جوی تشنه ی رگ های من بریز بریز


نه آب و خاک، که آتش، که باد می داند

چه صادقانه تو با من نشسته ای-من نیز


اسیر سحر کلام توام، بگو بنشین

مطیع برق پیام توام، بگو برخیز


مرا به وسعت پروازت ای پرنده مخوان

که وا نمی شود این قفل با کلید گریز


محمدعلی بهمنی






تاریخ : جمعه 94/11/23 | 11:16 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

هیچکس حاضـر نشد این قصـه را باور کند
جای من باشد، دو روز از زندگی را سر کند

در مسـیـر بـاد پـایـیـزی شکفـتـم! لاجـرم
میـرسد از راه تا این غـنـچـه را پـرپـر کنـد

تـک درختـی بـودم و هر کاروانـی که رسید
خـستـگـی آورد بـلـکـه در کـنــارم در کـنـد

بـارگــاهـی در مـیـان مـردمـی غـم پــرورم
هرکسی آمـد، فقـط آمد که چشمـی تـر کند

عـشـق لازم بـود، امـا دیـر فـهـمـیـدم هـوا
مـی تـوانـد آتـشـی را بـاز شعـلـه ور کـنـد

می کشـم در آینـه خود را در آغوش خودم
می تواند این هـم آغوشی مـرا بهتـر کنـد؟!


"پـیـمــان بـرنـا






تاریخ : جمعه 94/11/23 | 11:15 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

لب های تو لب نیست ! عذابیست الهی

باید که عذابی بچشم گاه به گاهی


در لحظه دیدار تو ، گفتم که بعید است

چشمان تو من را نکشاند به تباهی


لب های تو نایاب تر از آب حیات است

تو سوزن پنهان شده در خرمن کاهی


این کار خدا بوده که یکباره بیفتد

در تنگ بلور شب من مثل تو ماهی


ای شاخه نبات غزل حافظ شیراز !

معشوقه ی مایی چه بخواهی چه نخواهی


میثم قاسمی






تاریخ : جمعه 94/11/23 | 11:13 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
خسته ام بعد تو از این همه شب بیداری 

دم به دم یاد تو و درد و غم و بیداری 

 

برو هر جا بنشین پشت سرم حرف بزن

این چنین نیست ولی رسم امانت داری 

 

قهوه ی تلخ رقیبان که مرا خواهد کشت 

سهم من از تو شد این رسم بد قاجاری 

 

دل من خواست که یک بار دگر برگردی 

دیگر از جانب من نیست ولی اصراری

 

همه گفتند که تو خنده کنان می رفتی

خسته ام از تو و این ماضی استمراری 

 

 

محمد شیخی





تاریخ : جمعه 94/11/23 | 11:11 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

حامد عسکری






تاریخ : جمعه 94/11/23 | 11:9 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

داغی دست کسی آمد و درگیرم کرد
آمد و از هم? اهل جهان سیرم کرد

اولین بار خودش خواست که با او باشم
آنقدَر گفت چنینم و چنان... شیرم کرد

مثل یک قلعه که بی برج و نگهبان باشد
بر دلم سخت شبیخون زد و تسخیرم کرد

تا خبردار شد از قصّ? وابستگی ام
بر دلم مهر جنونی زد و زنجیرم کرد

به سرش زد که دلم را بفروشد، برود
قصدش این بود که یک مرتبه تعمیرم کرد!

سنگی از قلب خودش کند و به پایم گره زد
سنگدل رفت و ندانست زمینگیرم کرد

رفت و یک ثانیه هم پیش خودش فکر نکرد
که چه با این دل "لامصّب" بی پیرم کرد... 
سونیا نوری






تاریخ : سه شنبه 94/10/29 | 7:26 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

او که او را می خواست به تو می اندیشد
از نگاهش پیداست به تو می اندیشد

 

در سکوت دفتر قلمش می لرزد
تو حواست هرجاست به تو می اندیشد

 

مادرم خوشبخت است به خودش می بالد
پسرش مدتهاست به تو می اندیشد

پل عابر خیره به خیابان مانده
در روانش غوغاست به تو می اندیشد

خانه وقتی خالیست پنجره بارانیست
استکانم تنهاست به تو می اندیشد

کودکی با لبخند مادرش را بوسید
خواب نازش گویاست به تو می اندیشد

از خودم می پرسم چه کسی می فهمد
ماه وقتی زیباست به تو می اندیش
د

حسین آهنی






تاریخ : سه شنبه 94/10/29 | 7:25 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

حامد عسکری






تاریخ : دوشنبه 94/10/28 | 7:34 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است

ولی برای رسیدن بهانه بسیار است

بـــــرآن سریــم کزین قصـــــه دست برداریم

مگر عزیز من ! این عشق دست بردار است

کسی به جز خودم ای خوب من چه می داند

کـــه از تــــو – از تو بریدن چقدر دشوار است

مخــــواه مصلحت اندیش و منطقـــی باشم

نمی شود به خدا ، پای عشق در کار است

تـــو از سلاله ی سوداگران کشمیری

که شال ناز تورا شاعری خریدار است

در آستانـــه رفتـــن در امتداد غــــروب

دعای من به تو تنها خدا نگهدار است

کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد

کـــه در گزینش این انتخـــاب ناچـــار است

همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد

برای خاطره هایـــی کــه زیرآوار است

 محمد سلمانی






تاریخ : دوشنبه 94/10/28 | 7:27 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.