سفارش تبلیغ
صبا

آن شب صدای گریه و فریاد می آمد

آن شب تو تنها مانده بودی... باد می آمد


آن شب صدایی شیشه ها را مضطرب می کرد

باران تندی در امیر آباد می آمد...


باران نه...از چشم زمین انگار سیلی که

با نعش مشتی ماهی آزاد می آمد


باران نه...اشک شادی اُردی جهنم بود

وقتی برای زادن خرداد می آمد


دنیا شبیه کوسه ای مشتاق خون ات بود

در آب اگر یک قطره می افتاد،

می آمد...


ترسیده بودی،شعر می خواندی...زنی تنها

از فصل های سرد فرخزاد می آمد


جمعه تو را میزد ، صدای جیغ گنجشکی

از حوض بی نقاشی فرهاد می آمد


آن شب اتاقت سرخ شد ،آن شب تو را بردند

آن شب تو تنها مانده بودی

باد... می آمد 

حامد ابراهیم پور 






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 6:56 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
نشست گوشه­ ی در ، بند کفش را شل کرد
کمی مردد شد ، لحظه ای تأمل کرد
سپس شنید صدای تو را : - بفرمایید
تو آمدی بیرون ، دستپاچه شد ، هُل کرد !
قرار بود بگوید که دوستت دارد
قرار بود بگوید ....خجالتش گل کرد !
  و بعد شهر شب و اشک های داش آکل ....

 

  تمام کوچه به جشنت شدند مهمان و

تمام شهر برای شما چراغان و
نشسته ای – سبدی گل ، میان تور سپید –
کنار آینه و شمعدان و قرآن و
کنار دست تو با چشم خیس می خندد
سرش به برف نشسته ست چون زمستان و
مچاله از سلول اتاق بیرون زد
و کوچه ها که شبیه حیاط زندان و
هوای مضطرب نیمه های آبان بود
چه دیر می گذرد عصرهای آبان و
لقد خَلَقنا الانسانَ فی َکبَد می خواند
مگر تمام شود رنج های انسان و
اگر بناست که داش آکل کسی باشی
چه فرق دارد شیراز یا که تهران و
برای مرگ نیازی به کاک رستم نیست
فقط ندیدن لبخندهای مرجان و
حضور قاطع غم کافی است تا بروی
اسیر مرگ شوی گوشه­ی خیابان و
شبیه لحظه­ی جان کندنِ رضا موتوری
شبیه سوختن چشم های سلطان و
شبیه قیصر یک جور تازه جان دادن
بدون مرگ رسیدن به خط پایان و
بعید نیست خودت قاتل خودت باشی... 
  کشان کشان آمد تا به خانه­ ی تو رسید
کشان کشان آمد ، درد را تحمل کرد
تو آمدی بیرون : گونه هاش قرمز شد
تو آمدی ، خونش روی خاک قُل قُل کرد
نیاز داشت بگوید که دوستت دارد
نیاز داشت بگوید .... خجالتش گل کرد !
حامد ابراهیم پور





تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 6:54 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

به فرو رفتن دود از دهنت، خسّ و خس ات

به جدا کردن موهای سفید از بُرِس ات


به صدا کردن یک عشق فراموش شده

به تماس تو و یک گوشی خاموش شده


به شب پخش شده توی اتاق خفه ات

به همین نعش فرو ریخته در ملحفه ات


به دلت: برکه ی بی جوش و خروش افتاده

به خودت: این شبح در تله موش افتاده


به خودت: مرده ی در گور خودش جا نشده

به دلت: مین تکان خورده ی خنثی نشده


به فرو رفتن فواره ی خون از نفس ات

یه سکوت وطنت ، خانه ی تنگت ،قفس ات


خانه ی درهم و یک مشت کتاب ولو ات

به خبرهای سر و ته زده از رادیو ات:


اعترافات سراسیمه ی یک اعدامی

عق زدن بعد از یک آبجوی اسلامی


به عرق کردن در رخوت شب بیداری

به علامت های جدی یک بیماری


وسط چاه به تعبیر خودت فکر نکن

به عوض کردن تقدیر خودت فکر نکن


تو همینی و همان تقویمت، خودکارت

با همان سیگار و اخم و کت وشلوارت


تو همینی و همان دلهر ه ی طولانی

با همان اخم فروریخته در پیشانی


تو همانی و همین خانه ی خاموش شده

تو همینی...یک آهنگ فراموش شده


تو همینی و همان سردردت، تشویشت

تویی و موی به هم ریخته ات، ته ریشت


تو همانی و همین تنهایی، بی پولی

تو همانی با یک اندام معمولی !


تویی و بغض ترک خورده ی سنگین شده ات

تو همانی و همین خانه ی نفرین شده ات


تویی و اخم گره خورده به ابروی چپت

تویی و سوزش هر روز ه ی بازوی چپت


تو همانی و همین زندگی دود شده

تو همانی و همین پیله ی مسدود شده


تو همینی و همان وحشت بی فردایی

تو همانی و همین تنهایی... تنهایی...


حامد ابراهیم پور









تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 6:53 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

سپرده بود به آوارگی عنانش را
غریبه ای که نمیگفت داستانش را
کلافه بود، به سیگار آخرش پک زد
وبعد خم شد و پر کرد استکانش را
شراب کهنه ی جوشیده در رگش جوشید
و شعله ور شد و سوزاند استخوانش را
-زیاده می نخوری ! شهر پاسبان دارد
-که مرده شو ببرد شهر و پاسبانش را !
(نگاه صاحب میخانه بی تفاوت شد
اگرچه زیر نظر داشت میهمانش را ):
غریبه جای رد تازیانه اش میسوخت
غریبه حال بدی داشت، شانه اش میسوخت
به مرغ گمشده ی پرشکسته ای میماند
که پیش چشمانش آشیانه اش میسوخت
***
به رود خشک، به سرو خمیده ای میماند
به گنگ بی خبر خواب دیده ای میماند
غرور زخمی را سمت ماه تف میکرد
به گرگ بسته ی دندان کشیده ای می ماند
***
دوباره دستانش را دراز کرد، نشد
تمامی شب رازونیاز کرد، نشد
دوباره گمشده اش را از آسمان میخواست
گلایه کرد نشد، اعتراض کرد نشد!
***
غریبه خاطره ی روشنی به یاد نداشت
میان تقویمش صفحه های شاد نداشت
تمام عمر درین شهر زندگی میکرد
تمام عمر به این شهر اعتماد نداشت...
***
ستاره ای شد و از دست آسمان افتاد
پرنده ای شد و گم کرد آشیانش را
-دوباره پرکن!
(میخان(میخانه چی نگاهش کرد)
ندید اما لبخند ناگهانش را
بلند شد، وسط شعر چهارپایه گذاشت
و حلقه کرد به این بیت ریسمانش را...
***
صدای راوی در پیچ داستان گم شد
کلافه تر شد ... گم کرد قهرمانش را
-دوباره پر کن !
نوشید...تا سحر نوشید
و نیمه کاره رها کرد داستانش را.....

حامد ابراهیم پور


 






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 6:48 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تو را در خانه های خلوت منحوس گم کردم
تو را درکوچه های شهر بی فانوس گم کردم
تو را در سال قحطی، سال بلوا، سال بیماری
تو را در روزهای حصبه و تیفوس گم کردم
تو در خوارزم پشت خنجر تاتار جاماندی
تو را درگنجه زیر چکمه های روس گم کردم
تو را درهشت سال سرخ بی تقویم، بی تحویل
تو را درهشتمین بازوی اختاپوس گم کردم...
تو را در بزم رومی، سکه های قلب بغدادی
تو را در خواب های عصر دقیانوس گم کردم
*
مرا گم کردی و در غارهای دور خوابت برد
مرا گم کردی و دراین شب دیجور خوابت برد
شغالان ساقهایت، خوشه هایت را هرس کردند
میان باغ های خشک بی انگور خوابت برد
دعا کردی و رنگ ریشه هایت برمکی میشد
دعا کردی و زیر سایه ی ساطور خوابت برد
گل پیراهنت در چادر چنگیز یخ می زد
دعا خواندی و در آغوش نیشابور خوابت برد
دعا می خواندی و رنگ خلیجت پرتغالی شد
شبیه نوعروسی لابه لای تور خوابت برد
کفن گم کردی و دستان مَحرم سنگسارت کرد
دعا می خواندی و در رخوت کافور خوابت برد...
*
کسی را آخر این مصرع مایوس گم کردم
کسی را اولِ این شعر نامانوس گم کردم
شماری گاو لاغر چند گاو چاق را خوردند!
چه تعبیری... تو را درچاه این کابوس گم کردم
تو را درشهر چاقو، شهر الکل، شهر بی خوابی
تو را درشهر خون و سوزن و ویروس گم کردم
برای زنده بودن برکه ای آرام می خواهم
پریِ کوچکی را توی اقیانوس گم کردم...

حامد ابراهیم پور






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 6:45 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

می آمد از گذشته ی من یک پری سرخ
با کفش های مخملی و روسری سرخ

می آمد از غروب شبیه ستاره ها
با آن دو گیس بافته، آن گوشواره ها

با آن دهان با نمکِ ترشِ لیته ای
با دامن سپید و سیاه شلیته ای !

با چشم های وحشی حالی به حالی اش
با بوی تند پیرهن پرتغالی اش

در باد می گذشت -شبیه غزال ها-
دور از نگاه هرزه ی ایل شغال ها

با کوزه ای به دوش، به راه قبیله اش
با چشم های شرقی بی شیله پیله اش

من در میان خاطره ها آه ... گم شدم
در لحظه های کوچک دلخواه گم شدم :

در کشتزار، غلت زدن بین پنبه ها
گردش میان باغ، غروب دو شنبه ها

دلشوره های لحظه ی موعود بعد ِ شام
دیدارهای نیمه شبی روی پشت بام !

دل را به دست عشق سپردن کنار هم
روزی هزار مرتبه مُردن کنار هم !

در گوش هم تمام شب از عشق دم زدن
با چتر بسته موقع باران قدم زدن

پر بود تخت خوابِ من از بوی پرتغال
با خاطرات دخترکی با لبان کال !
**
نقّاش بخت ، طرح غمی تازه می کشید
در ما، غمی گداخته خمیازه می کشید

یک روز برف آمد و سر زد به ساقه مان
رعد آمد و تگرگ تبر زد به ساقه مان

خورشید گم شد و شب موعود مست ها
شب آمد و جماعت قدّاره دست ها

اندوه مبهمی همه جا را گرفته بود
دودی جهنّمی همه جا را گرفته بود

ما در میان خون و هیاهو رها شدیم
در تیغه های خونی چاقو رها شدیم

در زخم های سرخ تن مردهای ده
در پرسه ی شبانه ی ولگردهای ده

در بچه های کوچک یک مشت استخوان
در دست های خونی مزدورهای خان !

در میو ه های باغچه که چیده می شدند
در دختران کوچه که دزدیده می شدند!

در حاصل زمین شما که به باد رفت
در عید و هفت سین شما که به باد رفت

در ساعتی که خانه فرو ریخت، در شکست
آوار بود و شانه ی پیر پدر شکست

در ساعتی که گلّه ی ما را شغال برد
مام مرا به وقت اذان تو آل برد !

طاعون و باز خنده چرکین موش ها
اشک تو و تبسّم آدم فروش ها

جلادهای دهکده ما را کتک زدند
بر گونه های کوچک خیس تو چک زدند

با خنده چشم های تو را داغ می زدند
بر شانه های خیس تو شلاق می زدند

در خون شکسته شد گره مشت های تو
من بودم و شکسته شد انگشت های تو

من بودم و تو را همه ی شب کتک زدند
من بودم و به صورت خیس تو چک زدند

یک دیو دست های سپید تو را شکست
پشت برادران شهید تو را شکست

تو چنگ روی صورت جلادها زدی
تو باز گریه کردی و من را صدا زدی

من، زار مرده بودم و گوشم نمی شنید
انگار مرده بودم و گوشم نمی شنید

ای کاش... کاش... کاش پشیمان نمی شدم
ای کاش مرده بودم و پنهان نمی شدم

تو گم شدی میان تمام گذشته ها
در ردّ پای یخ زده ی بر نگشته ها

تو رفتی و صدای تو در گوش های شهر
خون تو در گلوی سیاووش های شهر

ماییم و روزهای مه آلود رد شده
در جستجوی خاطره های لگد شده

ما مانده ایم و وسعت خونین گورها
با خنده های منجمد مرده شورها

هم پای زخم های تو طاقت نداشتم
بوی تو بود و باز لیاقت نداشتم

دیگر میان نکبتشان جا شدم رفیق
حالا درست شکل همین ها شدم رفیق

حالا منم ... و سجده ی چرک گرازها
در تار و پود خونی این جانمازها

حالا منم و این دل بد بوی لک زده
در ازدحام ثانیه های کپک زده

حالا من و توهّم فتح سراب ها
خوابیده زیر چکمه ی عالیجناب ها

من مانده ام و وسعت دردی قبیله ای
با خاطرات دخترک چشم تیله ای...

حامد ابراهیم پور






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 6:44 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

آلن دلون بود و چند زخم پنهانی !
آلن دلون بود و یک کلاه و بارانی !

آلون دلون با چشمان آبی نیلی
آلن دلون جزو دسته های سیسیلی!

آلن دلون تنها با تپانچه ای پر بود!
آلن دلون مثل بمبی از تنفر بود!

آلن دلون مثل شیشه ای ترک می خورد
آلن دلون لاغر می شد و کتک می خورد!

همیشه حسرتمان بود، نعش بی جانش
شبیه "دایره ای سرخ" بود چشمانش

(مچاله میشد با مشت، گریه میکردی
گلوله میخورد از پشت، گریه میکردی...)

بوگارت با یک کُلت و کلاه و بارانی!
بوگارت با خط هایی میان پیشانی !

بوگارت با اندوه و نگاه بیزارش
بوگارت با کت های سیاهِ خط دارش

بوگارت با سیگار و سکوت و تنهایی
بوگارت با غم های کازابلانکایی !

بوگارت با ده ها فیلم کالت در مشتش !
بوگارت با یک "شاهین مالت" در مشتش !

مچاله می شد، پایان کار می افتاد
همیشه آخر فیلمِ نوآر می افتاد

(تو زخم خورده و آرام گریه میکردی
تو با "دوباره بزن سام "...گریه میکردی)

براندویی که عرق گیرِ خیس پوشیده !
براندویی که لباس پلیس پوشیده !

براندو و همه ی خاطرات مجروحش
براندو و طغیانی بزرگ در روحش

براندو و همه ی نقش های پر ایجاز
براندویی که کتک خورده پشت "بارانداز" !

براندو و رگ خواب شکار در مشتش
براندو و موهای همیشه کم پشتش !

براندوی خونی روی شیشه های ولوو
براندوی مرده بعد از "آخرین تانگو"

(تو تکیه داده به دیوار گریه می کردی
مچاله می شد و هربار گریه می کردی)
**
من و تو در هر پایان تلخ جان کندیم
من و تو با هر پایان شاد خندیدیم...
من و تو عاشق بودیم و شعر می گفتیم
من و تو شاعر بودیم و فیلم می دیدیم...
**
تو و تجسم یک عمر آرزوی غریب
من و تلاطم یک مشت عقده ی وطنی
فرار کردن از "هفت" اتفاق سیاه
کتک نخوردن در" باشگاه مشت زنی"...
**
من و تو در رویا "بانی و کلاید" شدیم
من و تو مثل "جینجر راجرز "رقصیدیم
برای خاطر اسپارتاکوس جان دادیم
برای "رم شهر بی دفاع" جنگیدیم
**
"سزار کوچک" ماندیم و زود افتادیم
دوباره آخر بازی نصیب گرگ شدیم
من و تو "دشمن مردم"شدیم و جان کندیم
من و تو عاشق "دیکتاتور بزرگ" شدیم...
**
من و تو بودیم وساعتی شتاب زده
من و تو بودیم و حسرتی کبود شده
من و تو بودیم و سینه ای که زنگ زده
من و تو بودیم و خانه ای که دود شده...
**
من و تو ماندیم و لحظه ای که در خود مُرد
من و تو ماندیم و سایه ای که بر سر نیست
من و تو ماندیم و باوری که با شب رفت
من و تو ماندیم و خانه ای که دیگر نیست ...
**
جنازه مان از میدان تیر بر می گشت
هنوز در تنمان نبض بود آن شب ها
چقدر آخر هر فیلم، شعر میگفتیم
"چقدر درّه ی مان سبز بود " آن شب ها ...
**
آلن دلون در جان کندنی بدون دلیل !
آلن دلون در یک فیلمِ "ژان پیِر ملویل" !

آلن دلون در نقش پلیس و زندانی
آلن دلون با موهای روی پیشانی !

آلن دلون ... زخمی در رُلِ جدیدش بود
آلن دلون در بارانی سفیدش بود ..

حامد ابراهیم پور






تاریخ : شنبه 94/11/24 | 9:25 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()


قرار اولمان هرکجا که دار نباشد
به دور سینه یمان سیم ِ خاردار نباشد

توجهی به شب و حلقه ی طناب نکردن
قرار بعدی ِ مان مرگ را حساب نکردن

بدون بال در این آسمان پرنده بمانیم
قرار بعدی ِمان لج کنیم ، زنده بمانیم

اگر چه بر تنمان رد پای قرمز جنگ است
به مرگ فکر نکن، زندگی هنوز قشنگ است...

شبانه از دهن گربه ی سیاه پریدن
دو تا پلنگ شدن ،سمت قرص ماه پریدن

دو تا پلنگ، نه! مثل دو تا عقاب ،دو ماهی
دو تا ستاره ی افتاده از دهان سیاهی

دوتا پرنده ی بی سرزمین ،دو اشک چکیده
دو تا ستاره ی دنباله دار رنگ پریده...

قرار بعدی مان کشف رنج های دنیرو
و قهوه خوردن در ساحل ریو دو ژانیرو

قرار بعدی انکار عقده های زمینی
فرار کردن از خوک دانی ِ پازولینی

دوباره کشف معمای فیلمهای نوار و
قرار بعدی مان زخمهای ژان رنوار و

مرور کردن عصیان بی مرور براندو
برای بار صدم قصه های عامه پسند و

به کشف درد رسیدن، به کشف یک شب خونی
هویت زن بی آرزوی آنتونیونی

گذشتن از دل این زخم های کهنه ی کاری
پس از شکستن آغوش های آلمادواری...

قرار بعدی ِمان هرکجا که سایه نباشد
دوباره پای کسی روی چارپایه نباشد

به سوی این شب بی انتها تفنگ گرفتن
به احترام سر میرزا تفنگ گرفتن

دوباره زنده شدن ، از دهان قبر پریدن
رئیس علی شدن و روی زین ببر پریدن

قرار بعدی مان قهوه با دو تکه ی ژیگو
به جنگ میروم امروز...آدیوس آمیگو !

قرار بعد غریو تفنگ های من و تو
نشانه رفالانژ های فرانکو

صدای ریزش زنجیرهای کهنه ی خونین
صدای آزادی روی رزمناو پوتمکین

صدای زخمی ویکتور خارا -جنازه ی زنده-
گلوله خوردن در کوچه ...زنده باد آلنده ...

من و تمامی این لحظه های رنگ پریده
من و تمامی این خاطرات رنج کشیده

من و تلاقی هر روز دردها...بروفن ها
من و دویدن بیهوده در جهان کوئن ها ...

من و تمامی تنهاییم ،‌ تمامی دردم
من و تمامی این روزها که گریه نکردم

من و دراز کشیدن کنار نعش کبودم
من و نبودن انسان بهتری که نبودم

من و بریدن هرروز این زبان اضافی
من و شکستن یک مشت استخوان اضافی

من و حضور شب و آسمان چرکی تهران
من و جویده شدن در دهان چرکی تهران...

قرار بعدی اعجاز دستهای من و تو:
شکوفه دادن گیلاس در خزان کیوتو

قرار بعدیمان گفتگو،مراسم چایی
و شام خوردن در هاید پارک ویکتوریایی

قرارمان شب نمناک نانت ، رخوت بوردو
نگاه کردن خورشید در غروب پالرمو

شریک موج...شبیه تن دو ماهی لیز و
تو و شنا کردن زیر آفتاب ونیز و

قرارمان دگرانزوم هتل ، حوالی پانتون
برای یافتن نادیای آندره برتون

قرار بعدی مان اضطراب بوسه ی من با
شکوه سمفونی زندگی...غروب وین با

پرنده های مسافر به دور دست پریدن
به سرزمین های بهتری که هست پریدن...

قرار بعدی یک زندگی کوچک عادی
فرار کردن از لحظه های مارکی دوسادی

قرار مان هرجا غصه ها بزرگ نباشد
میان سفره یمان رد پای گرگ نباشد...

حامد ابراهیم پور






تاریخ : شنبه 94/11/24 | 9:21 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بگو که مست کدامین شراب ناب شدی

که بی ملاحظه روی سرم خراب شدی
تو از میان تمام زنان روی زمین
برای کشتن این مرد ، انتخاب شدی...
**
مرا صدا کن...روح نفس کشیدن را
به این جنازه ی در حال انجماد بیار
مرا درین شب ناآشنا رها کردی
مرا به باد سپردی...مرا به یاد بیار
**
ازین سکوت ...ازین انجماد ،می ترسم
به من کمی از گرمای دست هات بده
مرا دوباره صدا کن...مرا به یاد بیار
ازین دقایق زخمی مرا نجات بده...
**
مرا رها کن ازین خانه ی طلسم شده
مرا ازین تله ی خون گرفته بیرون کن
مرا رها کن ازین رنج های تکراری
مرا ازین شب طاعون گرفته بیرون کن
**
مرا درین قفس خاک خورده جا مگذار
بیا به آدم بی خانه قول سیب نده
از آفتاب نگو...از بهشت حرف نزن
تو را فریب ندادم ،مرا فریب نده...
***
...
کبوترانم را دانه دانه پر دادم
به نامه از غم نادیدنت خبر دادم
هزار مرتبه گفتم که دوستت دارم
هزار مرتبه این جمله را هدر دادم...

حامد ابراهیم پور








تاریخ : شنبه 94/11/24 | 9:19 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()


درختان جوان را در خیابان دفن می کردیم
برادرهایمان را زیر باران دفن می کردیم

زمین از اضطراب کفش هامان باخبر می شد
هوا تاریک می شد، بعد از آن تاریک تر می شد

درختان بریده زیر باران گریه می کردند
برادرهایمان در گورهاشان گریه می کردند

هوا دم داشت، با تکرار خِس خِس بازدم می شد
صدای جیغ می آمد ...دو کفش از جمع کم می شد

- هزاران سایه پشت سایه پنهانند ( کم گفتیم !)
- صدایت را ببُر ! ( با پچ پچی در گوش هم گفتیم )

میان شهرِ خالی می دویدیم و هوا بد بود
صدای تیر، سهم هرکسی که حرف می زد بود

به نوبت زخم هایی گوشه ی تصویر می خوردیم
به نوبت گریه می کردیم و در صف تیر می خوردیم

کسی هربار می افتاد و در خون دست و پا می زد
صدایی نام مان را پیش از افتادن صدا می زد

صدا روی درخت ِ پیر انجیر معابد بود 
صدا مثل صدای کشتن ِ مرغ مقلّد بود

نفس با هر دویدن تنگ تر می شد، هدر می رفت
زمان تکرار می شد ،خانه هامان دور تر می رفت

زمان تکرار می شد ، در مسیر ابرها بودیم
دوباره در کنار نعش ها و قبرها بودیم

درختان شکسته زیر باران گریه می کردند
برادرهایمان در گورهاشان گریه می کردند

-تو بودی ؟ - نه! 
– تو بودی ؟ - نه ! 
هوا بد بود ، دم کردیم
به هم سیلی زدیم و دیگران را متهم کردیم

کسی می شُست آنسو دست های سرخ رنگش را
کسی آن گوشه پر می کرد با سرعت تفنگش را

کسی را دیگران سمت طناب دار می بردند
کسی را چشم بسته سینه ی دیوار می بردند

جهان با ترس هایش زیر چشمان درشتت بود
صدایم کردی و چاقوی سرخی توی مشتت بود

مرا در اشک هایت مثل ماه ی تلخ ،حل کردی
مرا چاقو زدی و لحظه ی آخر بغل کردی

صدایت کردم و زنگ صدایت در صدایم بود
تو را بوسیدم و خون تو روی دست هایم بود

دو تا ماهی ِ مرده داخل یک طشت ِ خون بودیم
دو شاخه روی نعش ِ یک درخت واژگون بودیم

درختان جوان را زیر باران دفن می کردند
جوان بودیم و ما را در خیابان دفن می کردند...

.
____
حامد ابراهیم پور

ب





تاریخ : شنبه 94/11/24 | 9:16 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.