سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:

یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری

که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

ماهرویی دل من برده و ترسم این است

سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

دودلم اینکه بیاید من معمولی را

سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد

ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه 

باید این قائله را "آه" به پایان ببرد

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!

حامد عسکری








تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 7:9 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

یک سینه حرف هست، ولی نقطه‌چین بس است

خاتون دل و دماغ ندارم.... همین بس است 


یک روز زخم خوردم یک عمر سوختم

کو شوکران؟ که زندگی اینچنین بس است


عشق آمده‌ست عقل برو جای دیگری

یک پادشاه حاکم یک سرزمین بس است


مورم، سیاوشانه به آتش نکش مرا

یک ذره آفتاب و کمی ذره‌بین بس است


ظرف بلور! روی لبت خنده‌ای بپاش

نذری ندیده را دو خط دارچین بس است


ما را به تازیانه نوازش نکن عزیز

که سوز زخم کهنه‌ی افسار و زین بس است


از این به بعد عزیز شما باش و شانه‌هات

ما را برای گریه سر آستین بس است


حامد عسگری






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 7:7 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 

آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم  ست و اشتباه

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

حامد عسکری






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 7:7 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش

اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش

 

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده

صدای نازک برخورد چینی با النگویش

 

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان

که در باغی درختی مهربان را آلبالویش

 

کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من

به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟

 

اگر پیچ امین الدوله بودم می توانستم

کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش

 

تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش

 

قضاوت می کند تاریخ بین خان ده با من

که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

 

رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من

هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش

حامد عسکری







تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 7:6 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده

مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده

 

زمستان می رسد گلدان خالی حسرتش این است:

چرا شاخه گل مهمان خود را کم بغل کرده؟

 

چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند

عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده

 

چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را

که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

 

لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران

تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده

 

دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد:

زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده...

حامد عسکری







تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 7:5 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

گیسوانت را بیاور شانه پیدا می شود

بغض داری؟ شانه ی مردانه پیدا میشود

 

امتحان کن ! ساده و معصوم لبخندی بزن

تا ببینی باز هم دیوانه پیدا می شود

 

من اسیر عابر این کوچه ی پاییزی ام

ورنه هر جایی که آب و دانه پیدا می شود

 

عصر پاییزی زیبایی ست لبخندی بزن

یک دوفنجان چای در این خانه پیدا می شود

حامد عسکری






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 7:4 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

شربت توت سیاه است آنچه بر لب ریخته

تشنه‌ها را تشنه تر کرده لبالب ریخته


میرعماد امشب چلیپایی به رقص آورده یا

گیسویی بر شانه لختی مورب ریخته؟


جان فدای خالقی که در دهان کوچکت

چند مروارید غلتان مرتب ریخته


خالقی که چشم هایت را پدید آورده و

قطره ای از آن میان کاسه شب ریخته


من اتاقم را همین دیشب مرتب کردم و

اسمت آمد ... گوشه گوشه یاس و کوکب ریخته

حامد عسکری







تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 7:3 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

من ارگ بم" و خشت به خشتم متلاشی

 تو "نقش جهان" هر وجبت ترمه و کاشی

 این تاول و تبخال و دهان سوختگی ها

از آه زیاد است ،نه از خوردن آشی

 از تنگ پریدیم به امید رهایی

ناکام تقلایی... و بیهوده تلاشی...

 یک بار شده برجگرم  زخم نکاری ؟

یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟

 هر بار دلم رفت و نگاهی به تو کردم

بر گونه ی سرخابی ات افتاد خراشی

 از شوق هم آغوشی.... و از حسرت دیدار .....

بایست بمیریم چه باشی.... چه نباشی

حامد عسکری

 






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 7:2 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

مثل ماهی که درون سایه ابری مبهم است

گاه عشق یک فرشته در دل یک آدم است

سیلی از امواج خوردن عادت هر روزه ی

صخره های ایستاده ،صخره های محکم است

خسته از این روزهای تلخ و مسموم و غریب

یک نفر احوال می پرسد مرا آنهم غم  است

آنچه که تو بر سرت کردی و رفتی روسری

آنچه که من بر سرم شد آه ... خاک عالم است

از زمختی های این روح ترک خورده نترس

مرد زیبایی که می بیند دلش ابریشم است

تو دو شانه داری و اندوه انبوه مرا

فرش پانصد شانه ی تبریز هم باشد کم است

حامد عسکری






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 7:0 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشک های مضطرب شرمنده ام !

لانه ی بر  شاخه های لاغرم را باد برد

من بلوطی پیر بودو پای یک کوه بند ...

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا

بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را وا کنم عمرم گذشت

 وا نشد .....بدتر از آن بال و پرم را .

حامد عسکری....









تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 6:59 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.