سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
آنکه مغلوب غفلت شود، دلش می میرد . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :36
بازدید دیروز :62
کل بازدید :15338
تعداد کل یاداشته ها : 54
97/6/27
7:48 ع

هنگامه بود؛ بام و در ِ خانه منتظر

در بیقراری از گل و پروانه منتظر

 تو با تمام آن تن زیبا میامدی

من با تمام این دل دیوانه منتظر

 تا لب به لب برای تو نقل غزل کنم

ایوان و میز و چایی و عصرانه منتظر

 از چشم ِ مانده بر در ِ قلبم گرفته بود

تا فرش آستان در ِ خانه منتظر

 اصلاً نه عاشق تو؛ چنین فرض کن که من

گنجشک پر شکسته ی در لانه منتظر

 تا جذب جاودانگی گونه ات شود

مشتاق مانده روی لبم چانه منتظر

 در خانه از منی که جدا مانده ی تو ام

تا تار موت مانده بر این شانه منتظر

 تا بشکنی طلسم شبش را نشسته است

در شیشه شاهزاده ی افسانه منتظر

حسن دلبری

 


  
  

دیری است آنکه گنبد دوّار بیصداست

حق با تو بود عشق فقط مال قصّه هاست

 در قطب بی تلاطم این کوچه یخ زدیم

آتش بیار معرکه ی عاشقی کجاست

 شهری که نرده دور دل مردمش کشید

شهری که از لبش گل یک خنده برنخاست

 شهری که در برابر هر «دوست دارمت»

یک چوب دار بر سرهرکوچه اش به پاست

 با من بگو چگونه به گوشش فروکنم

این نکته را که عشق ابَرخلقت خداست

 دلمردگی است آنچه در این خانه زنده است

بیگانگی است آنکه در این کوچه آشناست

 اینجا که فهم مردم ما پرسه می زند

هفتاد کوچه مانده به آغاز ابتداست

حسن دلبری

 


  
  

با وجود این که گاهی در بساطم آه نیست

همتی دارم که کوه سکه پیشم کاه نیست

خلوتی مثل خودم دارم عزیزی مثل تو

این خدامردی که من هستم جناب شاه نیست

طرح لبخندت هلال عید عاشق پیشه هاست

در شبستان افق گیرم که حالا ماه نیست

غیر آغوشی و بوسی و کناری و لبی

هیچ چیزی بین ما بینی و بین الله نیست

مذهب خشک شما اینجا پر از بیهودگی است

از سرانجامی که دارد هم کسی آگاه نیست

من از اینجا را به آیین محبت می روم

تا بهشت از این مسیر ساده خیلی راه نیست

لذت میم محبت را اگر لب تر کنی

رستگاری، هیچ راهی این همه کوتاه نیست

حسن دلبری

 


  
  

می شود مثل چشم خود باشی؟ وا کنی هر سحر در خم را

روی سطح سپیده بنشانی روزگار سیاه مردم را؟

دور «آمد نیامدن» هایت «می خورم... نه نمی خورم» دارم

هراستی من زمین زدم امروز، استکان هزار و چندم را؟

ما بیا بی خیال آدم ها میوه ی باغ بوسه را بخوریم

رو به پایان بهتری ببریم داستان بهشت و گندم را

داستان های عاشقانه ی شهر، همه را گل به گل ورق زده ام

به محبت قسم اگر یک جا، دیده ام این همه تفاهم را

هستی مرده وار این مردم، حالتی مثل نیستن دارد

نیستی تا به هم بریزی باز، خواب این شهر بی تلاطم را

خنده های بهارپرور تو، نو به نو زندگی می افشانند

ای خدا از لبت جدا نکند تازگی های این تبسم را

حسن دلبری


  
  

مهمانی از عصمت دور، از کوچه ی کوثری ها

مهمانی از محض خورشید از سبز پیغمبری ها

مهمانی از غربت اما بارانی از آشنایی

مهمان فیروزه پوشی از رشته ی گوهری ها

در شرق مردابی ما تا رنگ کوثر بپیچد

روییده گلدسته ای از پهلوی نیلوفری ها

شاید کبوتر بهانه شاید کبوتر فرشته است

شاید همین جا بهشت است با این کبوتر پری ها

مهمان پر از سادگی بود شب های رنگی نمی خواست

مهمان دلی تازه می خواست در پشت این دلبری ها

غربت فقط بی کسی نیست شبهای دلواپسی نیست

گاهی غریبی ضریحی است در شهر کاکل زری ها

حتی من شاعرش هم انگور آلوده دارم

آورده ام زهر نابی در بهت ناب آوری ها

ده قرن پای مرامش زانو نشستیم و امروز

در ما فقط مانده از دین تسبیح و انگشتری ها

حسن دلبری

 


  
  

بوی صدای گرم تو را تا چشید چشم

دل را به کوچه باغ تماشا کشید چشم

صبح و سکوت و شعله و شب را به هم سرشت

وقتی خدا برای تو می آفرید چشم

اصلا برای چشم تو آمد پدید ناز

اصلا برای ناز تو آمد پدید چشم

کم در هوای آمدنت می پرید پلک؟

کم روی سبزه های تنت می چمید چشم؟

امروز روزیم شب چشم سیاه توست

حالا کجاست بخت سیاه سپید چشم

ای روزگار روز مرا عاشقانه کن

من باز کرده ام به تو با این امید چشم

لب تر کنی که با همه ی هستی ات بمیر

از هست و نیستم همه خواهی شنید:چشم

حسن دلبری


  
  

شاید امشب مثل هر شب باز، سازم بشکند

من که می سازم ولی تا کی بسازم بشکند؟

ذوق من در گریه ی دیوانگی گل می کند

می شود گاهی دل زنجیر بازم بشکند؟

آسمانی کن چراغ جادوی خورشید را

تا طلسم شوم شب های درازم بشکند

آنقدر خشک است دین من که هنگام رکوع

شاید از ده جا تن ترد نمازم بشکند

روز مرگم می رود خط سیاهی تا خدا

در میان راه اگر صندوق رازم بشکند

در همین تنگ آشیان خود بمیرم بهتر است

من که می ترسم سر پرهای نازم بشکند

 حسن دلبری