سفارش تبلیغ
صبا

نگران بودم و اجبار سفر پیرم کرد
شب نخوابیدن من تا به سحر پیرم کرد

نونهالم که به باغ رفقا روییدم
دیدن دسته ی نامرد تبر پیرم کرد

خانه ی بخت من از بخت بد آن بالا بود
چمدان دست من و کوه و کمر پیرم کرد

دست در دست من و پا به رفیقم می داد
تاول خاطره ی این دو نفر پیرم کرد

زور من بیشتر از وزن قلم بود ولی
حرمت سابقه و منع پدر پیرم کرد

روی دیوار اطاقم بنویسید از او-
بی خبر ماندن و احساس خطر پیرم کرد

حسین آهنی






تاریخ : شنبه 94/12/8 | 6:1 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بزن پلکی به هم گاهی ببین من زنده ام یا نه؟
شکستی قاب چشمم را ببین جان کنده ام یا نه؟

نشسته روی این میز و عذابم را نمی بینی
تو را تا اوج این قصه خودم آورده ام یا نه؟

به این لبخند زیبای تو معصومانه می خندم
خبر داری تو از آه پس از هر خنده ام یا نه؟

قلم را دست می گیرم، خجالت می کشم از تو
تو می فهمی که از عطر تنت آکنده ام یا نه؟

خودت رابردی و رفتی ...من اما عاشقت ماندم
حسابم کن همین حالا ببین بازنده ام یا نه؟

نگاهی کن به بالا و بگو در گوش من آیا
کسی می دید از بالا که من هم بنده ام یا نه؟

حسین آهنی






تاریخ : شنبه 94/12/8 | 6:0 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

هوای تازه ی پاییز بود و صدای خیس باران یادم آمد
نشستن با خیالت شعر گفتن شبانه کنج ایوان یادم آمد

درون سینه ام محبوس بودم، پر از حسرت پر از افسوس بودم
سرانگشتم قلم را دید خندید،کلید قفل زندان یادم آمد

سرم از نقشه هایی تازه پر شد شلوغ و غرق در دود و سیاهی
حضور کودک آواره ای در خیابانهای تهران یادم آمد

الم شنگه به پا کردم بدانی تمام مردم دنیا مریضند
تو با من مهربان بودی و با تو تفاوتهای درمان یادم آمد

نگاه خسته ام گاهی به چشمت، امید آخرم گاهی به دستت
لگد خوردم من از هر استجابت، رخ قالی کرمان یادم آمد

ندادم میوه ای جز با رفاقت، تبر را میستایم در صداقت
به ریشه تکیه کردم با تعمق حسادتهای پنهان یادم آمد

تمام عمر کوه درد بودم،کسی که سادگی میکرد بودم
شبی که استکانم را شکستند مرام نانجیبان یادم آمد

به فکر توبه ای نستوه اما توقع در تناسخ ماند وقتی
صدای عجز منطق را شنیدم و رنگ خط بطلان یادم آمد

تسلسل در خیالات کشنده،رگ و تیغ جنون آمیز... خنده
نظر کردم به پیچکها ی وحشی، فرار از جبر گلدان یادم آمد

شبی آماده ی معراج بودم ، شبیه حضرت حلاج بودم
تو که در بین نا مردم نماندی بها و قیمت جان یادم آمد

نشستم زل زدم در چشم دنیا،گرفتم حالت گرگی دریده
نه زوزه ضجه ی قیصر کشیدم ،نبودنهای فرمان یادم آمد

سگ هاری که بودم حمله ور تر،سرم از نفرت و غم شعله ورتر
نگاهم کردم و پا پس کشیدم نژاد گوسفندان یادم آمد

همیشه یک کبوتر خواب میدید که فردا بر لب بامی عزیز است
لب سرخ و دم چاقو که آمد سرابی در بیابان یادم آمد

حسین آهنی








تاریخ : شنبه 94/12/8 | 5:59 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

اگر خسته هستم پر از غصه ام توهم حال خوبی نداری ، نرو
تنت خسته از خستگی های من سرت از سکوتم فراری، نرو
کتانی نپوشیده آماده ای که از خط پایانمان بگذری
خودت را به رویای یک قهرمان که دل می برد می سپاری نرو
من از مردم شهر آزرده ام که با چشمشان پرده را می درند
به جایی که در بین نامحرمان توهم طعمه ای هم شکاری نرو
کنار کویری و باران شدی تورا سمت دریا خودم می برم
خدایی اگر با کسی غیر من نداری تو قول و قراری نرو
نه دل دل نکن من هم آماده ام نمی خواهم اینجا خرابم شوی
فقط بعد از اینجا گل پونه ام نکن سادگی پیش ماری نرو
فدای نگاهت شوم لعنتم توکردی که ته استکانی شوم
قسم می دهم آخرین بوسه را اگر بر لبم می گذاری نرو
تن آهنی را سپردم به تو دل نازکت را شکستم ولی
گلم می پرد عطر هر بوسه ای که دادی به من یادگاری، نرو
حسین آهنی






تاریخ : شنبه 94/12/8 | 5:59 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

فرصتی نیست و من دل نگرانم چه کنم؟
لقمه ای خام به کام دگرانم چه کنم؟

پیله کردند نرو تا که مداوا بشوی
من که در پیله ی خود هم سرطانم چه کنم؟

نرده بندی شده شهرم که مبادا بروم
شاهد قتل خودم در خفقانم چه کنم؟

دزد ناموس شده خادم صحن حرمم
خون غیرت که ندارد ضربانم چه کنم؟

دست تقدیر به قلبم گرهی کور زده
باد می اید و من در هیجانم چه کنم؟

پشت دیوارم و هر بار صدا می زندم
بی جهت میشنوم بسته دهانم چه کنم؟

چنگ انداخته ام راه قفس باز شود
قفس اهنی ام بسته جهانم چه کنم؟

گیرم آزاد شوم تا به قرارم برسم
من بی عرضه که بی جا و مکانم چه کنم؟

حسین آهی






تاریخ : شنبه 94/12/8 | 5:58 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

کسی یک لنج فرسوده در این بندر نمی خواهد
بکش لنگر که این بندر تو را در بر نمی خواهد

خیابانی که خود را در حصار خانه می بیند
در آغوش لگدمالش که همبستر نمی خواهد

جهان استطبل تاریکی پر ترس از قداستهاست
کسی در بین یابوها که خواب آور نمی خواهد

من عینک سازم و دنیا ندارد ارزش دیدن 
کسی یک لنز آلوده به این باور نمی خواهد

خدا دل آهنی ها را برای جنگ می سازد
ولی از بین محرومان که عصیانگر نمی خواهد

حلالم کن همین حالا تو قربانی تری از من
که اسماعیل اندامت دم خنجر نمی خواهد

تو شیرینی و من تلخم که باخسرو نمی جنگم
رهایم کن که فرهادت تو را دیگر نمی خواهد

برای رازی از دنیا به عمق استکان رفتن
به جز یک گوشه ی دنج و قلم دفتر نمی خواهد

?#‏حسین_آهنی?






تاریخ : شنبه 94/12/8 | 5:56 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

حرفی نزن چیزی نگو باید برایم گریه کرد
باید برای مردن افسانه هایم گریه کرد

عکسم درون اینه دارد چه زجری میکشد
بعد از شکستم اینه در زیر پایم گریه کرد

ثابت نشد من مجرمم یا چشمهای وحشی ات
قاضی برای دادن حکم خطایم گریه کرد

دکتر نشسته پشت میز و نسخه را خط میزند
او هم که عاشق بوده از بهر شفایم گریه کرد

مادر که میداند دلم عمری خرابت میشود
دیشب به جای خواندن قران به جایم گریه کرد

گفتم فراموشش کنم اما پدر ناباور و...
وقتی که میگفتم به تو بی اعتنایم گریه کرد

حرفی برای آسمان گفتم که طوفانی نشد
اما برای مدتی از ناسزایم گریه کرد

گفتم به خود حرفی نزن باید تماشایش کنم
عکسش به آغوشم کشید و پابه پایم گریه کرد

حسین آهنی






تاریخ : شنبه 94/12/8 | 5:56 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

درد وجودم را فقط همدرد می فهمد
صبر دلم را غالبا یک مرد می فهمد

صادق نبود و در وفاداری کم آوردم
یاس هدایت را سگ ولگرد می فهمد

در پشت در درمانده ام, از درد می لرزم
سوز نفسها را هوای سرد می فهمد

در عین خودکامی گمان می کرد می مانم
آخر نفهمید و گمان می کرد می فهمد

برباد رفتن را به رسم برگ بادا باد
فصلی که جانم را به لب آورد می فهمد

با آنکه گیجم از سخنها و پریشانم
گوشم اگر گوید بیا برگرد می فهمد

?حسین_آهنی?






تاریخ : شنبه 94/12/8 | 5:55 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

او که او را می خواست به تو می اندیشد
از نگاهش پیداست به تو می اندیشد

در سکوت دفتر قلمش می لرزد
تو حواست هرجاست به تو می اندیشد

مادرم خوشبخت است به خودش می بالد
پسرش مدتهاست به تو می اندیشد

پل عابر خیره به خیابان مانده
در روانش غوغاست به تو می اندیشد

خانه وقتی خالیست پنجره بارانیست
استکانم تنهاست به تو می اندیشد

کودکی با لبخند مادرش را بوسید
خواب نازش گویاست به تو می اندیشد

از خودم می پرسم چه کسی می فهمد
ماه وقتی زیباست به تو می اندیشد

?#‏حسین_آهنی?






تاریخ : شنبه 94/12/8 | 5:53 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

فراموشی ات باعث مرگ من ، به یادت که باشم پر از قدرتم
بدون تو از جنس بیهودگی شبیه مقامات بی دولتم

قطارم که گاهی پر از مردمم پر از مقصدم در خیال همه
اسیر دوتا ریل و بی اختیار همیشه رسیدن شده عادتم

به جنگل رسیدم به دریا و دشت ولی رد شدم از کنار همه
حضورم صدا دارد اما خودم صبورم غریبانه کم صحبتم

دل شیشه هایم ترک می خورد ، همه سنگ غفلت به سمتم زدند
گذشتم من از بچه گی هایشان نه در بی خیالی نه در نفرتم

پر از شوق دیدار قبل از سفر ، کنار تو اما پر از دلهره
مبادا بگویی بمان ، می روم ، مبادا بگویی که بی طاقتم

برای نگاهت پر از حسرتم ، کجای جهانی؟ گمت کرده ام 
اگر آهنی هستم و خسته ام ، به یادت که باشم پر از قدرتم

?#‏حسین_آهنی?






تاریخ : شنبه 94/12/8 | 5:53 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.