سفارش تبلیغ
صبا

 

تو در آیینه پیدا شو، تو را دیدن فقط با من
تو لب تر کن همین؛ چون ابر باریدن فقط با من

من آرایشگرم شاید، شهید شانه و قیچی
تو ابرو را بیاور، مو به مو چیدن فقط با من

تو در جای خودت می ایستی، وقتی که می گویم
تو خورشید منی، دور تو گردیدن فقط با من

دوباره نوجوانم، در سرم سوداست، یعنی که
تو را از لای درها، دزدکی دیدن فقط با من

مرا باید ببیند چشم نامحرم فقط با تو
تو را باید ببیند حین خندیدن، فقط با من

تو را می سازم از مقداری آهو، از شراب، از آه
که تندیسی شوی در حال رقصیدن، فقط با من

حسین شیردل






تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:19 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

یک نیم من آهوست ، نیم دیگرم شیر است 
آری که جنگ شیر و آهو بس نفس گیر است

پای تو باشد در میان ، پای دلم لنگ است 
نام تو باشد در دهانم بانگ تکبیر است

از حمله ی موچین به ابروهات دانستم 
این بار نام دیگر این تیغ ،"شمشیر"است

سوهان کشیدی تیغ عریان را به قدری که 
از فرط تیزی هر سری از جان خود سیر است

دیگر برای دلبری از این و آن پیری
گاهی برای شیرها ، آهو شدن ؛ دیر است !

 حسین شیردل







تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:18 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

غبارِ غم زده این رو به روی دور مرا 
گلاب توست که آتش زده است گور مرا

نهنگ قاتل دریاست روزی ام امروز 
که سخت پاره و از هم دریده تور مرا

ز زمهریر تو صدها بهار می روید 
که آه سرد تو آتش زند تنور مرا

نگاه خیره ـ سرت در تراز خون و خمار 
هلا که له کند این بارهم غرور مرا

سگ دو چشم تو گیراست ، پلک بستی تا 
چو استخوان نرباید ز من شعور مرا

تو سوی چشم منی ، رو به سوی چشم منی 
مگر تو سو بدهی چشم های کور مرا

چه تنگ تر شده امشب گلوی کوچه تان 
که بغض کوچه مگر سد کند عبور مرا

حسین شیردل






تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:17 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

قفس داری اما قناری نداری
مسیحی ولیکن حواری نداری
زمستان به پایان رسیده ست اما
امیدی به فصل بهاری نداری
خدایا ! تو با مشکلاتت چه کردی ؟
خدایا ! تو پروردگاری نداری ؟
?
کمی گریه و چای و سیگار ، انگار
دگر هیچ جا هیچ کاری نداری
سبک مثل پر ، سخت مانند سیمان
تو از هیچ کس انتظاری نداری
شبیه مدال است بر گردن من
مدالی ولی افتخاری نداری
از این ساده تر گفتنش سخت می شد
که هر چیز را دوست داری ، نداری !

حسین شیردل







تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:14 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

عکسی که بعد از مدتی در قاب خواهد شد 
قابی که بعد از مدتی غرقاب خواهد شد

آیینه ی دق می شود عکس تو بر دیوار 
کرمی که دارم طعمه ی قلاب خواهد شد

از خواب گاهی می پرم ، فهمیده ام این را : 
طفل گرسنه نیمه شب بی خواب خواهد شد

می ایستی چون شعله ای سرکش ، نمی دانی ؛ 
هر شعله ای با یک نفس ، بی تاب خواهد شد

رودی که از حرکت بماند ، سخت می گندد 
گنداب بعد از مدتی مرداب خواهد شد

با این چنین شمعی که من دارم یقین دارم :
خورشید از فرط خجالت آب خواهد شد

حسین شیردل






تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:14 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

با گردن خود تیغ تو را آخته بودم
با یک حرکت ، سر ز تن انداخته بودم

دل بردن تو بازی و این شیوه قدیمی است
هر قدر تو « بردی » به خودم « باخته» بودم

خرچنگ گرفتیم در این دفعه و انگار
قلاب به مرداب تو انداخته بودم

کرکس شدنم حاصل بی کس شدنم بود
من با تو که بودم بخدا فاخته بودم

امشب تو برو ! صبح بیا مال تو باشم
من یک شبه صد سال تو را « تاخته » بودم

افسوس که بی فایده است این همه افسوس
یک عمر تو را دیده و نشناخته بودم !

حسین شیردل






تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:13 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

من از شب شکنجه گزیری نداشتم
خشکیده بود سینه و شیری نداشتم

هی بر فراز لاشه ی من دور می زدی
جانی ـ برای اینکه بگیری ! ـ نداشتم

هر چند یک نهنگ به گِل گیر کرده ام
جز سمت ساحل تو مسیری نداشتم

سرباز و فیل و قلعه و اسبم ردیف بود
شاهم ، ولی چه سود ؟ وزیری نداشتم !

حسین شیردل







تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:12 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

مثل یک آیینه ام ، از «آه» می ترسم رفیق
از خودم گه گاه و گه ناگاه می ترسم رفیق 

گرچه مابین دو کتفم مُهر ایمان خورده است ... 
لیکن از تاریکی این چاه ، می ترسم رفیق 

گاه از له گشتن یک مور ، اشکم می چکد 
آری ، آن کوهم که از یک کاه می ترسم رفیق 

راه سخت و راهزن بسیار و عمر اندک ، و من 
از کمینِ دشمنِ آگاه ! می ترسم رفیق 

می خزم کنج تو و در وسعتت گم می شوم 
جان پناهم می شوی هرگاه می ترسم رفیق 

شادی ات را دوست دارم ؛ جان خود را بیشتر ! 
از همین لبخند دُم کوتاه می ترسم رفیق ..

حسین شیردل.






تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:11 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

گله ی رم کرده ی موهات را چوپان منم 
چند سالی می شود موی تو را آبستنم

گاه در آغوش من گم می شوی مانند عطر 
گاه پیدا می شوی چون آه ، در پیراهنم

من نمی دانم تو این ایام مشغول چه ای ؟
من که با یک شانه دارم گور خود را می کنم

حال من خوب است آری ، قصد دارم باز هم 
پسته ی سربسته ای را بین دندان بشکنم !

حسین شیردل






تاریخ : جمعه 94/12/14 | 11:11 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.