سفارش تبلیغ
صبا

امشــــب غـــم تــــو در دل دیــوانه نگنجند 

گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد 


تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت 

آن قــــدر بزرگ است که در خـــانه نگنجد 


بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را 

کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد 


خمخانه بیارید که آن باده که باشد 

در خورد خماریم به پیمانه نگنجد 


میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا 

جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد 


مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش

با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد 


تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر 

سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد 


در چشم منت باد تماشا که جز اینجا 

دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد 


دور از تو چنانم که غم غربتم امشب 

حتی به غزل های غریبانه نگنجد



حسین منزوی








تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 6:26 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

ما می توانستیم زیباتر بمانیم 

ما می توانستیم عاشق تر بخوانیم 


 ما می توانستیم بی شک ... روزی ... اما 

 امروز هم آیا دوباره می توانیم ؟


ای عشق ! ای رگ کرده ی پستان میش مادر 

 دور از تو ما ، این برگان بی شبانیم 


 ما نیمه های ناقص عشقیم و تا هست 

 از نیمه های خویش دور افتادگانیم 


 با هفتخوان این تو به تویی نیست ، شاید 

ما گمشده در وادی هفتاد خوانیم 


 چون دشنه ای در سینه ی دشمن بکاریم ؟

 مایی که با هر کس به جز خود مهربانیم 


 سقراط را بگذار و با خود باش . امروز

 ما وارثان کاسه های شوکرانیم 


 یک دست آوازی ندارد نازنینم 

ما خامشان این دست های بی دهانیم 


افسانه ها ،‌میدان عشاق بزرگند 

 ما عاشقان کوچک بی داستانیم


حسین منزوی







تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 6:25 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت 

 مرا باران صدا ده تا ببارم بر عطش هایت 


 مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم 

 مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت 


مرا روی بدان و یاری ام کن تا در آویزم 

 به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت 


 کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم 

 کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت 


 خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی 

 به هر نامه که خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت 


 اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی

 نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت


 که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه 

خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت 


 اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی 

 کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت 


 کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد 

 شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت 


 کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم 

رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت 


 مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان 

 که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت


"حسین منزوی"






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 6:24 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم 

لختی حریف لحظه های غربتت باشم 

 

ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر 

بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم 


تاب آوری تا آسمان روی دوشت را 

من هم ستونی در کنار قامتت باشم 


از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر

تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم 


سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت 

با شعله واری در خمود خلوتت باشم 


زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است 

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم 


صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود 

بگذار همچون اینه در خدمتت باشم 


در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد 

معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم



حسین منزوی







تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 6:23 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست


در من طلوع آبی آن چشم روشن

یادآور صبح خیال انگیز دریاست


گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست


بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست


ما هر دومان خاموش خاموشیم، اما

چشمان ما را در خموشی گفت و گوهاست


دیروزمان را با غروری پوچ کـشتیم

امروز هم زان سان، ولی آینده ما را ست


دور از نوازش های دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش تنهاست


بگذار دستت راز دستم را بداند

بی هیچ پروایی، که دست عشق با ماست


حسین منزوی








تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 6:22 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود


پلنگ من دل مغرورم پریدو پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود


من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان زاغاز به یکدگر نرسیدن بود


گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود


شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود


اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود


چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود


حسین منزوی






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 6:21 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

در دست گلی دارم ، اینبار که می آیم

کانرا به تو بسپارم ، اینبار که می آیم

در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را

در دست تو بسپارم ، اینبار که می آیم 

هم هر کس و هم هر چیز ، جز عشق تو پالوده است

از صفحه پندارم ، اینبار که می آیم

خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت

از هر چه سبکبارم ، اینبار که می آیم

سقفم ندهی باری ، جایی بسپار، آری

در سایه دیوارم ، اینبار که می آیم

باور کن از آن تصویر آن خستگی ، آن تخدیر 

بیزارم و بیزارم ، اینبار که می آیم

دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا

یک سینه سخن دارم ، اینبار که می آیم  


حسین منزوی








تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 6:20 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خواهم امد به در خانه زیبایی تو

تا بکوبم در دیدار تماشایی تو

عطشم داند وعشقم که چه ها خواهم کرد

چون در ایم بسرا پرده زیبایی تو

شاید این گرسنه از ذوق بمیرد اری

بر سر سفره رنگین پذیرایی تو

چون نسیم نفس سبز ترینم بوزد

گل من سرخ ترین باد شکوفایی تو

آی دردست تو از خویش برون خواهم رفت

باغ در باغ به گل گشت شناسایی تو

ای تو ان می که زانگور بهشتش کردند

وی همه درد کشان سره سوایی تو

مست ومستم کن از انگونه که در هم شکند

قید شرم من وزنجیر شکیبایی تو

اسمان ابی وعشق ابی وشک ابی شد

زیر چتر گل نیلوفر بودایی تو

کاش یک لحظه شوم کودک وخوابم ببرد

فارغ از هر چه بگهواره لالایی تو



حسین منزوی






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 6:19 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

باغ پیرهنت چون دریچه ها وا شد

بهشت گمشده، زیر دریچه پیدا شد

رها ز سلطه پاییز ، در بهار اتاق

گلی به نام تو در بازوان من وا شد

به دیدن تو همه ذره های من شد چشم

و چشم ها همه سر تا به پا تماشا شد

تمام منظره پوشیده از تو شد، یعنی

جهان به یمن حضورت، دوباره زیبا شد

فرشته ها تو و من را به هم نشان دادند

میان زهره و ناهید، گفتگو ها شد

شتاب خواستنت این چنین که می بالد

به دوری تو مگر می توان شکیبا شد؟

امیدوار نبودم دوباره از دل تو

که مهربان بشود با دل من، اما شد

گل تن تو به اندازه ای معطر بود

که صد بهار هوس در دلم شکوفا شد

قرار نامه عشق من و تو بود آنکه

به روی شانه ی تو با لب من امضا شد

حسین منزوی






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 6:18 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم

بر دار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم

سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد

لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم

تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده ای ورنه

آیینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم

صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد

با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم

حود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما

توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم

در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است

من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم

از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاییز دلتنگند

و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم

حسین منزوی






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 6:18 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.