سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران

 

میل دارم که مثل آن ایّام،باز با من قرار بگذاری



توی دستان خالی این مرد،بی تعارف انار بگذاری



زیر باران گیسوانت،باز بنشینم بدون دغدغه ای



لحظه هایی که پیش من هستی،پرده ها را کنار بگذاری



مرده بودم – به قول مولانا – تو مرا روح تازه بخشیدی



مطمئنم خدا تو را آورد،تا برایم بهار بگذاری



قول دادی که سایه ی خود را،از سر بخت من نمی گیری



رسم ما این نبود در چشمم این همه انتظار بگذاری
خدابحش



درد پنهان « داش آکُل» را غیر « مرجان» کسی نمی فهمد



نکند باز با کسی دیگر،بروی یا قرار بگذاری



 خشم در شأن چشم هایت نیست،با من این روزها مدارا کن



این سلاح کشنده را،نکند رو به این نقطه کار بگذاری



همه ی ترس، ترسم از این است که در این فصل، فصل دلتنگی



شاعر چشم های مستت را،بروی در غبار بگذاری



بعد یک عمر شاعری کردن، بعد یک عمر آرزومندی



داغ گل بوسه های شیرین را بر دلم یادگار بگذاری



فکر این روز را نمی کردم که در این دور دست، در غربت



این هوادار چشم هایت را یک شب آخر کنار بگذاری



این سفر را به دیگری بسپار،روی این پل، پل مقوایی



نکند باز هم ، زبانم لال، قدمی بی گدار بگذاری
خدابخش صفادل






تاریخ : دوشنبه 95/5/18 | 2:20 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

باید هزار صخره بگرید به حال من



با این پلنگ پیر چه کردی غزال من!



حالا که شانه های تو را گریه می کنم



خود را کنار می کشی از دست و بال من!



آشوب گیسوان تو در باد دیدنی است



هستند اگر چه باعث رنج و ملال من



 اعصاب شعر های مرا خرد می کنی



وقتی نمی رسد به تو حتی خیال من



بارانی تمام غزل هایم از شما



آن چشم های ساده و معصوم مال من!



 خود را برای چیدنت آماده کرده ام



هر چند دیر می رسی ای سیب کال من!



«می جویمت چنانکه لب تشنه آب را »



هرگز مباد کم شود از شور و حال من



تا "مولیان" چشم تو راهی نمانده است



امروز خوب آمده شیراز  فال من!
خدابخش صفادل



 





تاریخ : دوشنبه 95/5/18 | 2:7 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()


 پناه آورده آهویی



از این جا داشت رد می شد پریشان کرده گیسویی



چنان در کوچه ها پیچیده بود آن شب هیاهویی



میان سایه روشن های ذهنم مانده تصویری



به روی برکه ای انگار دارد می رود قویی...



از آن ایام تا حرف زیارت پیش می آید



دلم را می زنم از شوق رویت آب و جارویی



یقین دارم از این جا دست خالی برنمی گردد



به درگاهت بیندازد اگر بیگانه هم رویی



کبوتر وار می آمد نمی رفت از حرم بیرون



اگر می برد هر کس از کرامات شما بویی



رهایی می دهی از بند حتی بی زبانی را



مرا هم فرض کن آقا! پناه آورده آهویی



مگر باران بیاید تر کند زلف خراسان را



زدی آن شب چنان در قحط سال« مرو» یا هویی



ببخش آقا اگر دیر آمدم امروز، بعد از این



نمی افتد جدایی بین مان حتی سر مویی



به نیشابور احساسم تب چنگیز افتاده است



که جز عطار چشمانت ندارد هیچ دارویی



خراسان در خراسان شعله می رویید از شعرم



از آن احساس آتشناک تنها مانده سوسویی



به روی زانویش افتاده امشب شاعری،انگار



که از دست زنی توی ضریح افتد النگویی



مهاجر وار می آید به سمت آرزوهایش



در ایوان طلا آرام می گیرد پرستویی!
خدابخش صفادل

 

 






تاریخ : دوشنبه 95/5/18 | 2:4 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.