سفارش تبلیغ
صبا
دلها، خاک و دانش، نهال و گفتگو، آب است . هرگاه آب از خاک جدا افتد، نهال خشک گردد . [امام صادق علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :40
بازدید دیروز :135
کل بازدید :18052
تعداد کل یاداشته ها : 60
97/9/19
10:42 ص

من دلم در غم نشسته لاله وگل بیشتر

در میان شهر مرد بی تامل بیشتر

ارغوان در باغ دیده رفتن پروانه را

نسترن در باغ دیده داغ بلبل بیشتر

هرچه توی سینه مردی خماری گل کند

می نشیند داغتر در پای الکل بیشتر

چون حرارت در میان چوب بالا تر رود

می کند کتری میان شعله قلقل بیشتر

میخ تخت حاکم یک شهر محکمتر شود

هرچه دنبالش بیفتد آدم خل بیشتر

موسی عباسی مقدم


96/10/29::: 6:13 ع
نظر()
  
  
دنبالت از بس که دویدم دلم گرفت
وقتی به پایت نرسیدم دلم گرفت
چشمت قشنگ بود ولی نازنین من
از اینکه لب را نگزیدم دلم گرفت
باغ لبت غنچه سرخ وسفید داشت
 یک دم از آن غنچه نچیدم دلم گرفت
طنازی ناز نگاهت قشنگ بود
ناز نگاهت نخریدم دلم گرفت
ترسیدم ازچشم تواماپلنگ وار
مانندآهو  نچمیدم دلم گرفت
پشت سرم آمده بود ی شبیه غم
ترسیدم اما نپریدم دلم گرفت
موسی عباسی مقدم

96/10/26::: 10:33 ص
نظر()
  
  

هنگام دویدن سر زلف تو پرنده است

سرخی لبت لاله ی دلشاد کننده است

چون پلک به هم می زند آهوی نگاهت

افتد به زمین توی هوا هرچه پرنده است

بلفرض       اگر روسری سبز بپوشی

دنبال تو افتد به جهان هرچه چرنده است

دیریست که یک کبک سر قله نخوانده

لبخند شما ولوله در کوه فکنده است

دل دلهره دارد که زندبوسه به رویت

چون عقرب ابروی تو بسیار گزنده است

تامادر وبابای توشادند از این وصل

در دست من ودست شما برگ برنده است

موسی عباسی مقدم


96/10/23::: 9:28 ص
نظر()
  
  

آقاوطن مثل پدر مثل مادر است
تازنده ایم مام وطن سایه ی سر است
هر روز در حال تلاش است چون پدر
مثل پدر نان به سر سفره آور است
آقاوطن مثل بهشت است دامنش
صحرای او مثل گل باغ محشر است
در این وطن غنچه زیاد است چون بهشت
در این وطن چلچله یار کبوتر است
از جای من کولی خواننده را بگو
لب را ببندشعر وطن شعر بر تر است


lموسی عباسی مقدم


96/10/21::: 8:23 ع
نظر()
  
  

ای گل مرو پلاسکو آنجاتوان ندارد
سوزانده عاشقان را ازخودنشان ندارد
آتش نشان ماراچون غنچه برده باخود
دیگر بهشت رویش برگ خزان ندارد
او روح عاشقان را کرده کبود ودیگر
مانند کوه تفتان کاری به جان ندارد
او کوه عشق مارا سوزانده آب کرده
هم گوشت را فسرده هم استخوان ندارد
آنقدر کشته مانده در زیردودآهن
اطراف شهر تهران دیگر جوان ندارد

موسی عباسی مقدم


بداهه تقدیم آتش نشانان باغیرت


96/10/19::: 8:52 ع
نظر()
  
  

پیش ما حرف درشت از مرگ وکفتی بهتر است

دگمه های پیرهن از دکمه جفتی بهتر است

من پریشان گفته ام اما تو باور می کنی

حرف من از حرف هایی که تو گفتی بهتر است

حرف را کم کن به جان این تنورآتش مریز

درد من از دردهاییکه شنفتی بهتر است

آنقدر غرغر مزن از باغ هم صحبت مکن

سیب کرموی خودم از سیب مفتی بهتر است

یادمان باشد در این جنجال های بی ثمر

حرف نرم ونازک از گردن کلفتی بهتر است

موسی عباسی مقدم


96/10/19::: 4:44 ع
نظر()
  
  

دولت اگر مددکند لقمه نان به سگ دهم

سیر کند اگر مرا تاب وتوان به سگ دهم

شهر گرسنه چون شوددزد ودغل شود زیاد

دزد ودعل که کم شود مرغ جوان به سگ دهم

اینکه خدانگفت چون روح به جان من دمید

بره تازه خود خورم حسرت آن به سگ دهم

موقع کشت غم که گفت است وکه هم شنیده است

سبزه برای بچه ها برگ خزان به سگ دهم

گرگ اگر نبرد این ماچه خر سیاه را

یک رمضان برای او یک رمضان به سگ دهم

پای گوزن وگاو را بوقلمون وغاز را

ماند اگر دولقمه از پیش سران به سگ دهم

کاوه اگر مدد کند باز ورق عوض شود

مغز سفید کله ی بی خبران به سگ دهم

موسی عباسی مقدم


96/10/17::: 10:4 ص
نظر()
  
  

رفتیم صحرا با نسیم ازمهر واز مو گفت

من از گل رو گفتم او از ناز ابرو گفت

من از لب دریا وکوچ نغز مرغابی

او از هوای صبح و احوال پرستو گفت

من گفتم از صحرا بیابان دشت پر لاله

اواز گل وبیدو چنار بر لب جو گفت

او رفت از فریاد من دریا تعجب کرد

گفتم بیا دیوانه جان برگرد یاهو گفت

من مهربانیهای قلبم را نشان دادم

او با لب زیبای و ناز خود فقط کو گفت

من ایستادم درب منزل او نگاهم کرد

با خنده  زیبا وگیرایش بیا تو گفت

موسی عباسی مقدم

 


  
  

نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش

اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش


قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده

صدای نازک برخورد چینی با النگویش


مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان

که در باغی درختی مهربان را آلبالویش


کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من

به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟


اگر پیچ امین الدوله بودم می توانستم

کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش


تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش


قضاوت می کند تاریخ بین خان ده با من

که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش


رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من

هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش

منبع: وبلاگ حامد عسگری


96/10/8::: 6:21 ع
نظر()
  
  

نازنین در باغ آمد گل به دستش مست شد

سوسن وپروانه وسنبل به دستش مست شد

شد شراب ارغوانی بر لب انگور مست

کوزه رقصان شیشه ی الکل به دستش مست شد

رفت دریا موقع غوغای طوفان غوطه خورد

رفت آمل جنگل آمل به دستش مست شد

هرکجا رفت ایستاد آنجا پر از آیینه شد

شانه زد مورا وعطر گل به دستش مست شد

رفت صحن آسمان تا پرده ای اجرا کند

تار وتنبور نی وبلبل به دستش مست شد

موسی عباسی مقدم


  
  
   1   2      >