سفارش تبلیغ
صبا

کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد

و جاده وسعت درد مسافر را نمی فهمد

دوباره وقت رفتن می شود کوچ پرستوها

و حتی آسمان مرغ مهاجر را نمی فهمد


پر از شک و یقینم بی تو ایمانی نخواهم داشت

خدا حرف دل این نیمه کافر را نمی فهمد


خیابان ها و ماشین های سر در گم نمی دانند

که دنیا درد انسان معاصر را نمی فهمد


چراغ سبز یا قرمز چه فرقی می کند وقتی

سواره خط کشی قلب عابر را نمی فهمد


حضور حاضر غایب که می گویند یعنی من

غریب افتاده ای که جمع حاضر را نمی فهمد


نمی خواهد بپرسی حال و روز واژه هایم را

کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد

سید علیرضا جعفری






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:40 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست

گریه خواهم کرد در گرمای آغوشی که نیست



مانده در آیینه چشمی خیره در چشمان من

حرف ها دارم بگویم از تو با گوشی که نیست



می رسد الهام شعر تازه ای از راه با

چشم های مست و خندان غزل نوشی که نیست



نیستی و من به یاد کودکی هامان هنوز

می دوم در تپه ها دنبال خرگوشی که نیست



دست های مهربان کوچکی که باز هم

می تکاند خاک را از روی روپوشی که نیست

...

لحظه ی دلتنگی ام را زنگ خواهم زد ولی

هیچ چیزی بدتر از وقتی تو خاموشی که نیست



علیرضا جعفری






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:39 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

سوختم از دوری ات با بی قراری ساختم
بی تو عمری با غم چشم انتظاری ساختم

وعده ی امروز و فردایت مرا پابند کرد
تا به آب و دانه ای مثل قناری ساختم

خاطراتت وقت دلتنگی دوباره جان گرفت
خانه ای از عکس های یادگاری ساختم

لحظه ای باران نم نم لحظه ای رگبار و سیل
با تو و رفتارت ای ابر بهاری ساختم

دوستم داری نداری؟ دوستت دارم ولی
مثل حافظ با غم عشق و نداری ساختم

سیدعلیرضا جعفری






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:38 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

می روی اما نگاه سرسری دیگر نکن
پیش چشمم از رقیبم دلبری دیگر نکن

مهره ی ماری که داری کار خود را می کند
با نگاهت... خنده ات... افسونگری دیگر نکن

آن قدرها که گمانت بود مؤمن نیستم
موی خود را پای بند روسری دیگر نکن

با برادر گفتنت آتش به جانم می زنی
جان من لطفا برایم خواهری دیگر نکن

هر کسی آمد به من زخمی زده حتی تو هم
زخم هایم را به من یادآوری دیگر نکن

زلزله با بم نکرد آن چه تو با من کرده ای
آنچه با من کرده ای با دیگری دیگر نکن

سیدعلیرضا جعفری..






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:37 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بامنی اما نفهمیدی که تنهاتر شدم
گریه کردم فکر کردی زیر باران تر شدم

سهم تنهایی من یک پاکت سیگار بود
سوختم آهسته تا همرنگ خاکستر شدم

شب به شب... بی خوابی و... سردردهای بی کسی...
قرص خوردم پشت هم محتاج خواب آور شدم

گفته بودی دوستت دارم ولی برعکس بود
حرف چشم و خط لب های تو را از بر شدم

جوجه ی یک روزه ای بودم که در دستان تو
با نوازش های دل سوزانه ات پرپر شدم!

از غرور رو به تاراجم نمانده هیچ چیز
کشوری مستعمره بی شاه و بی لشکر شدم!

باز باران آمد و... دلتنگی ام را گریه شست
باز باران آمد و... من زیر باران تر شدم

سیدعلیرضا جعفری..







تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:36 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد
و آهو را اسیر پنجه‌های شیر می‌بافد

خودش را جای سهراب و سیاوش می‌گذارد، نه!
خودش را رستم قربانی تقدیر می‌بافد

گره زد با گره‌ها دست عاشق را به معشوقش
دلی را یادگاری پای این تصویر می‌بافد

که چاقو می‌برد جای ترنجی دست او را تا...
زلیخا را زنی معصوم و بی‌تقصیر می‌بافد

شبیه دختران دیگر از من رو نمی‌گیرد
دو تا اشک خودش را رو، دو تا را زیر می‌بافد

شده از زنده‌بودن سیر با این تلخکامی که 
دو چشمش را به‌رنگ قهوه‌ای سیر می‌بافد

به یاد مادری که در کنارش نیست می‌افتد
به‌جایش موی خود را مثل یک زنجیر می‌بافد

برای بی‌کسی‌های خودش هی شعر می‌خواند
به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد

* سیدعلیرضا جعفری..






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:35 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.