سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران

بانو ! چقدر ساده ، چه گیرا نگاهتان

می چرخد آسمان و زمین دور ماهتان

گیسویتان شبیه من و روز و حال من

می آید این چه خوب به چشم سیاهتان

سرباز ، دل ندارد و بی بی خجالتی ست

لطفا سفارشی بشود پیش شاهتان

دستان من به دست شما ، این گناه نیست

اما نترس ، پای دل من گناهتان

یکبار – اشتباه - " عزیزم" صدا زدید

عمری ست دلخوشم به همین اشتباهتان


سید مهدی موسوی






تاریخ : پنج شنبه 94/11/29 | 6:34 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت...

تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت!


تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من

که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!!


تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با ↓

ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت


تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود

شبیه صابون از دست شعر در می رفت


از اینکه آمده تا... بیشتر پشیمان بود

از اینکه آمده تا... هرچه بیشتر می رفت!


اشاره کرد خدا سمت پرتگاه... ولی ↓

به گوش من... و تو این حرف ها مگر می رفت!


تو آمدی که بگویی... به گریه افتادی!

و پشت پنجره انگار یک نفر می رفت

    **سیدمهدی موسی






تاریخ : پنج شنبه 94/11/29 | 6:33 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

پـیدا بکن یـک آدم آدمـتری را

وشانه های محکم ومحکمتری را

 

آقای خوبی که دلش سنگی نباشد

معشـوقهای دوستت دارمتری را!

 

من را رها کن هر چه می خواهی تو داری

از دست خواهی داد چیز کمتری را

 

با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید

و زد رقم آیـنده ی درهـمتری را

 

تو آخـر این داستان باید بخـندی

پس امتحان کن عاشق بی غمتری را

 

من می روم آرام ، آرام از همه چیز

هر روز می بینی من مبهمتری را

 

من را ببخش از این خدا حافظ، خداحا...

پیدا نکردم واژه ی مرهـمتری را

 

سید مهدی موسوی






تاریخ : پنج شنبه 94/11/29 | 6:32 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز نام دیگر ((من دوست دارمت))

بر باد میدهم همه ی بود خویش را

یعنی ترا به دست خودت میسپارمت

باران بشو ببار به کاغذ سخن بگو

وقتی که در میان خودم میفشارمت

پایان تو رسیده ای گل کاغذی من

حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار میکنی که مرا زودتر بگو

گاهی چنان سریع که جا میگذارمت

پاییز من ، عزیز غم انگیز برگریز

یک روز میرسم.. وتو را میبهارمت

سید مهدی موسوی






تاریخ : پنج شنبه 94/11/29 | 6:30 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
حالا برقص ، رقص ...درآغــوش من برقص

من مَرد می شوم ... و تو مانند زن برقص

دست مرا بگیر کــه گـــم مـی کنم تو را

در تن، تنم، تنت ... تتتن تن تتن برقص

من شعر می شوم که بگردم به دور تو

حالا بیــــا جلـــوی همین انجمن برقص

چیزی مهم نبود، مهم نیست جز خودت

کـــه اولاً ... کـــه ثانیـــاً و ثالثـــاً برقص

از خود شروع کن وسط بازوان من

تا انفجار لحظ? بیخود شدن برقص

بالا بیــاور این همـــه عشق سپید را

حالا سیاه مست بشو در لجن برقص

بر روی ریل های غم انگیز خود کشی

با سوت هـــای پــر هیجان تـرن برقص

رقصید زن میان لباس عروســـــی

شاعر بلند شو ... و میان کفن برقص
سید مهدی موسوی





تاریخ : پنج شنبه 94/11/29 | 6:29 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
از مریضی که دلش در خطر تاراج است
به طبیبی که به بیمار خودش محتاج است

نامه از من به تو ای دوست که دشمن شده ای!
کاتب نامه به "شبلی" نکند "حلاج" است:

السّلام ای که به من سنگ زدی، طعنه زدی
چوبه ی دار من آغاز شب معراج است

آب و آتش به هم آمیخته در نامه ی من
کاغذ نامه برافروخته و مواج است

هر چه را او بپسندد به سر خوبش بنه!
بندگی در گرو داشتن این تاج است

عمر، یک دایره ی فرضی و سرگردان بود
هر که از دایره بیرون نرود اخراج است
سید مهدی موسوی





تاریخ : پنج شنبه 94/11/29 | 6:28 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تا برویم ریشه ای چون تاک می خواهم که هست

نور می خواهم که هستی؛ خاک می خواهم که هست


قصد قربت کرده ام چون در طریق دوستی

اجتناب از نیت ناپاک می خواهم که هست


یک بیابان تشنگی می خواهم و شوق و جنون

قدر لب تر کردنی ادراک می خواهم که هست


سینه ای مشروح می خواهم: "ألم نشرح لکَ..."

سوره ای مانند "اعطیناک" می خواهم که هست


خاطری آشفته یا آسوده! -فرقی می کند؟-

ناله ای محزون، دلی صدچاک می خواهم که هست


جانماز و مهر و قرآن و دلِ سیری قنوت

سجده بر سجاده ای نمناک می خواهم که هست


خلوتی دارم که در آن با کمی راز و نیاز

ربنا در ربنا پژواک می خواهم که هست


پس چرا این قدر دور افتاده ام از اصل خویش؟

فرصت پرواز تا افلاک می خواهم که هست

سید مهدی موسوی






تاریخ : پنج شنبه 94/11/29 | 6:27 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

این که با من بر سر پیمان نباشی ساده است


راستی این روزها دشمن تراشی ساده است


زرق و برق زندگی "دلبستکی" دارد ولی


دل بریدن از تمام این حواشی ساده است


مثل باران بهاری دشت را سیراب کن


روی چندین گل، وگرنه، آب پاشی ساده است


ماه را در حوض نه، در آسمان تعقیب کن


جستجوی ماه روی چند کاشی ساده است


امتحان عشق نزد اهل دل، سخت است سخت


سوختن در ذهن آدم های ناشی ساده است

سید مهدی موسوی









تاریخ : پنج شنبه 94/11/29 | 6:26 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

نیست

نماندست چیزی به جزغم ... مهم نیست

گــرفته دلـــم از دو عالم ... مهـــم نیست

تـــو را دوست دارم قسم به خدا که...

اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست

فقــــط  آرزو  مـــی کنم  کــــه  بمیرم

پس از آن بهشت و جهنمّ مهم نیست

همان وقت رانده شدن به زمین ... آه !

بـــه خود گفت حوّا که آدم مهم نیست

بیا  تا  علف هــــای  هرزه  بکاریم

اگر مرگ گلهای مریم مهم نیست

ببین! مرگ هم شانس می خواهد ای عشق

فقط  خوردن  جامی  از  سم  مهـــم  نیست

نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست،

گرفته  دلـــم  از  دو عالم ،  مهم  نیست,

بمانم ، بخوانم ، برقصم ، بمیرم ...

دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست

سید مهدی موسوی






تاریخ : پنج شنبه 94/11/29 | 6:25 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

ناگهان زنگ مـی زند تلفن، ناگـــهان وقت رفتنت باشد...

مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشــی، واقعـــا عاشق تنت باشد

روبرویت گلـولــــه و باتـوم، پشت ســــر خنــــجر رفیقـــــانت

توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد

دل بـــه آبــی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!

چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت

پــــــرتگاهـــی بـــــه نام آزادی مقـــصد ِ  راه آهنت باشد

عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر

جام سم تـــوی دست لرزانت، تیــــغ هم روی گردنت باشد

خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکـی درمیاوری... شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد

مهدی موسوی






تاریخ : پنج شنبه 94/11/29 | 6:25 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.