سفارش تبلیغ
صبا

حرفت را

بر خود می کشم و گرم می شوم

یخبندان چنان است

که دو پنگوئن در من راه می روند

و سپاسم می گویند.

 

از شمس لنگرودی






تاریخ : یکشنبه 95/3/2 | 1:19 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

جناب حضرت نوح!

با این حساب

از توفان بزرگ به این زودی ها خبری نیست

با انبوه درختی که شما بریدید

چند کشتی کوچک بسازید

برویم بر دریا خوش باشیم.

 

برای غرق کردنمان

وقت بسیار است.

 

از شمس لنگرودی






تاریخ : یکشنبه 95/3/2 | 1:18 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدى

ملتى زنده به گور مى شود.

 

ببین که چه آرام سر بر بالش مى گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال مى خورد.

 

تو فقط ایستاده بودى

و خوش‌دلانه نگاه مى کردى

که به خانه‌ات بر گردى

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهى دید دخترم

و خیل خیال هاى خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر مى زنند.

 

تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى

مرغى حیران

که مضطربانه چهره ى صیادش را جستجو مى کند

تو به دام افتادى

همچون خوشه‌ى انگورى

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام مى‌شود.

 

کیانند اینان

پنهان بر پنجره‌ها، بام‌ها

کیانند اینان در تاریکى

که با صداى پرنده ى خانگى

پارس مى کنند.

 

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر مى شوى.

آه نداى عزیز من

گل سرخى که بر گلوى تو روئیده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ى ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانى که ندا داده اند

بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلى نشسته

و نام تو را مى خوانند.

یعنى ممکن است صداشان را که براى تو آواز مى خوانند نشنوى

یعنى پنجره ات را بستند که صداى پیروزى خود را هم نشنوى

ببین که چه آرام سر بر بالش مى گذارد

او که صید حلال مى خورد

 

از شمس لنگرودی






تاریخ : یکشنبه 95/3/2 | 1:17 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

می خواستم ترانه یی باشم

که بچه های دبستانی از بر کنند

دریا که می شنود

توفان اش را پشت اش پنهان کن

و برگ های علف

نت های به هم خوردن شان را

از روی صدای من بنویسند .

 

می خواستم ترانه یی باشم

که چشمه زمزمه ام کند

آبشار

با سنج و دهل بخواند .

 

اما ترانه ی غمگینم

و دریا ، غروب

بچه هایش را جمع می کند که صدایم را نشنوند .

 

نت هایم را تمام نکرده

چرا

رهایم کردی.

 

از شمس لنگرودی






تاریخ : یکشنبه 95/3/2 | 1:14 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

آیا برای گرم کردن بازارشان

به آتش‌تان کشیدند؟

حتا باد ایستاده بود و نگاه می‌کرد که شعله فرو بنشیند

حتا شاخه‌ها

از سوزاندن خود

تن زدند

کودکان اول ابتدایی

از هفت سالگی به عقب برگشتند

تا اعداد و حروفِ دروغ را نخوانند.

و به هنگامی که از مراسم‌تان بازگشتیم

دست نوشته‌های مجسمه‌ها بر کاغذ

بر پایه‌ی شکسته‌ی مرمری می‌لرزید

آنان

شرمناکِ سنگ بودن‌شان

سر به بیابان‌ها، رفته بودند.


از شمس لنگرودی






تاریخ : یکشنبه 95/3/2 | 1:13 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

می‌گویم زغال چرا خاموشی!

گل سرخ هائی در دهانت پنهان است

چرا سخنی نمی گوئی

مگر که بسوزانندت.

 

از شمس لنگرودی






تاریخ : یکشنبه 95/3/2 | 1:11 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان.

 

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

 

تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

و من آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد

 

از شمس لنگرودی






تاریخ : یکشنبه 95/3/2 | 1:11 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

از گلی که نچیده ام

عطری به سرانگشتم نیست

خاری در دل است

 

از شمس لنگرودی






تاریخ : یکشنبه 95/3/2 | 1:9 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

سر بر زانوی کویر می گذارم

سوگندش می دهم بس کند

با این همه آب

که از آسمان مجروح می بارد

از گل و لای بی حاصل

سنگینم می کند.

 

از شمس لنگرودی






تاریخ : یکشنبه 95/3/2 | 1:7 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

صبح

قطره نوری است

که نشت می کند

عصر

باد و هوا پاکش می کنند.

 

از شمس لنگرودی






تاریخ : یکشنبه 95/3/2 | 1:6 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.