سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران
 

دیدن بی حاصلان بر آسمان باشد گران

نخل های بی ثمر بر باغبان باشد گران

ما سبکروحان به امید شهادت زنده ایم

پیش ما ذکر حیات جاودان باشد گران

هر دو عالم چیست تا نتوان بهای عشق داد؟

قیمت یوسف چرا بر کاروان باشد گران؟

هر سر موی مرا آورد در فریاد درد

میزبان گردد سبک، چون میهمان باشد گران

بی هوای عشق، سر بر کشتی جسم است بار

کار لنگر می کند چون بادبان باشد گران

تشنه خون هوسناکان بود عشق غیور

میهمان بی ادب بر میزبان باشد گران

شکوه از سنگ ملامت نیست مجنون مرا

بر دل مخمور کی رطل گران باشد گران؟

صحبت بی درد اگر یک لحظه باشد سهل نیست

درد اگر چه ذره ای باشد همان باشد گران

پیش اهل دل سخن از عالم فانی مگو

در بهاران جلوه برگ خزان باشد گران

هیچ نقشی بر دل روشن ضمیران بار نیست

موج هیهات است بر آب روان باشد گران

خشک مغزان را دماغ دولت و اقبال نیست

سایه بال هما بر استخوان باشد گران

یاد من صائب چه با آن خاطرنازک کند

سجده ام جایی که برآن آسمان باشد گران

صائب تبریزی






تاریخ : جمعه 94/11/30 | 5:9 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده ام

چون نگاه آشنا از چشم یارافتاده ام

دست رغبت کس نمی سازد به سوی من دراز

چون گل پژمرده برروی مزارافتاده ام

اختیارم نیست چون گرداب بر سر گشتگی

نبض موجم در تپیدن بیقرار افتاده ام

عقده ای هرگز نکردم باز از کار کسی

در چمن بیکار چون دست چنار افتاده ام

نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست

گوییا آیینه ام در زنگبار افتاده ام

همچو گوهر گردلم از سنگ گردد دور نیست

دور از مژگان ابر نو بهار افتاده ام

من که صائب کاریکرو کرده ام با کاینات

درمیان مردم عالم چه کار افتاده ام

صائب تبریزی






تاریخ : جمعه 94/11/30 | 5:4 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
 

تا به تسلیم و رضا قانع دل خودکام شد

موجه بیتابی من لنگر آرام شد

کعبه جویان را اگر گردید بی چشمی حجاب

دیده ما را سفیدی جامه احرام شد

برد اوج اعتبار آرام و آسایش ز من

خواب شیرین تلخ بر من زین کنار بام شد

روی سرخ خویش را کرد از تهی مغزی سیاه

چون عقیق ساده دل هر کس که صاحب نام شد

آتش آسوده می گردد ز دامن شعله ور

اشتیاق من فزون از نامه و پیغام شد

غافل ای خورشید طلعت از سیه روزان مشو

چون زخط صبح بناگوش تو خواهد شام شد

می کند وحشت سگ لیلی همان از سایه اش

گرچه هر جا بود آهویی به مجنون رام شد

شد مهیا نقل شیرین و شراب تلخ من

تا لب شکر فشان یار خوش دشنام شد

پاس وقت از تیغ خونریزست حصن عافیت

غوطه در خون می زند مرغی که بی هنگام شد

از سفر هر چند گردد پخته هر خامی که هست

نفس سرکش از دویدنهای بیجا خام شد

دشمنان خویش را خوش وقت کردن سهل نیست

کامیاب از عمر گردد هر که دشمنکام شد

بر نمی آید ز فکر صید، باز بسته چشم

می خورد در خواب خون چشمی که خون آشام شد

مشت خاکی کز سرکوی تو بر سر ریختیم

خشکی سودای ما را روغن بادام شد

علم رسمی گشت صائب مانع پرواز من

نقش بر بال و پرم از ساده لوحی دام شد

صائب تبریزی






تاریخ : جمعه 94/11/30 | 4:55 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

قلم ز بال سمندر کند مگرکاغذ

که نیست در خور گفتار عشق هر کاغذ

به ساده لوحی من روزگار می خندد

که پیش برق حوادث کنم سپر کاغذ

رسد به خون جگر دل به وصل نقش مراد

که مهر خوب نگیرد نگشته تر کاغذ

کنم ز مشق جنونش سیاه در یک روز

شود سراسر روی زمین اگر کاغذ

زبان خامه به بانگ بلند می گوید

که از دورویی خویش است پی سپر کاغذ

ندیدی آهوی مشکین اگر به دشت بیاض

به سیر خامه من کن نظاره بر کاغذ

ز برق وباد سبکبالتر بود در سیر

اگر چه مرغ سخن راست بال و پر کاغذ

ز نیشکر قلمم دست می برد صائب

کنم چو وصف لب یار ثبت بر کاغذ

صائب تبریزی






تاریخ : جمعه 94/11/30 | 4:52 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
 

باده تلخی که از بویش دل منصور ریخت

عشق آتشدست در مغز من پرشور ریخت

از لب خاموش من مهر خموشی برنداشت

باده تلخی که نقش از کاسه منصور ریخت

مشت خاک ما چه باشد پیش شوخی های حسن؟

این همان برق است کز یک نوشخندش طور ریخت

گفتگوی عشق با اهل خرد حیف است حیف

این جواهر سرمه را نتوان به چشم کور ریخت

هر سخن گوشی و هر می ساغری دارد جدا

شربت سیمرغ نتوان در گلوی مور ریخت

از دل خم جلوه گر شد در لباس آفتاب

هر فروزان اختری کز طارم انگور ریخت

من که سنگ خاره عاجز بود در دستم چو موم

دیدن آن سنگدل از پنجه من زور ریخت

خرمنی در دامن صحرای محشر سبز کرد

هر که مشت دانه ای در رهگذار مور ریخت

غنچه هشیارست و بلبل مست، گویا از حجاب

جام خود را در گریبان غنچه مستور ریخت

برنیارد هیچ کس صائب سر از نیرنگ حسن

خون نزدیکان ز شوق یک نگاه دور ریخت

صائب تبریزی






تاریخ : جمعه 94/11/30 | 4:51 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
 

بس که از رخسار او در پیچ و تاب است آفتاب

تشنه ابرست و جویای نقاب است آفتاب

چون چراغ روز می میرد برای خامشی

بس کز آن رخسار روشن در حجاب است آفتاب

بود اگر سر دفتر مه طلعتان زین پیشتر

در زمان حسن او کی در حساب است آفتاب

از شفق هر صبح چون رخسار می شوید به خون؟

گرنه از رخسار او داغ و کباب است آفتاب

من دهم چون دیده خود آب از نظاره اش؟

کز تماشای رخش چشم پر آب است آفتاب

برنیارد جرعه ای دریاکشان را از خمار

تشنه دیدار را موج سراب است آفتاب

از فتادن خویش را نتواند از مستی گرفت

از کدامین می چنین مست و خراب است آفتاب

چون شود از مشرق زین طالع آن رشک قمر

بیشتر از ماه نو پا در رکاب است آفتاب

دور باشی نیست حاجت، روی آتشناک را

بی نیاز از ابر و فارغ از نقاب است آفتاب

تا تو از خلوت صبوحی کرده بیرون آمدی

چون چراغ صبحدم در اضطراب است آفتاب

مه ز نور عاریت، گه لاغر و گه فربه است

ایمن از تشویش و فارغ ز انقلاب است آفتاب

روی گرم از دیده شبنم نمی دارد دریغ

گر چه از گردنکشی گردون جناب است آفتاب

نعل ماه نو در آتش ز اشتیاق روی کیست؟

در تمنای که سر گرم شتاب است آفتاب

ریزش اهل کرم در پرده صائب خوشترست

بیشتر فصل بهاران در سحاب است آفتاب

صائب تبریزی






تاریخ : جمعه 94/11/30 | 4:47 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
 

زلف گرد عارض او رشته گلدسته است

کز لب و رخ غنچه و گل را به هم پیوسته است

خوی عالمسوز او بی زینهار افتاده است

ورنه از آتش سپند ما مکرر جسته است

سبزه خوابیده باشد با قد رعنای او

سرو اگر در پیش قمری مصرع برجسته است

سالها شد پشت بر دیوار حیرت داده ایم

دیده آیینه را نقشی چنین ننشسته است

بلبلان در بیضه با گل زیر یک پیراهنند

غم ز دوری نیست چون دلها به هم پیوسته است

در لباس تلخ دارد جا ز بیم چشم شور

ورنه طوطی در شکر پنهان چو مغز پسته است

چون در آیینه، روی سخت این آهن دلان

می نماید باز در ظاهر، ولیکن بسته است

نگسلد چون موج صائب رشته امید ما

جویبار ما به دریای کرم پیوسته است

صائب تبریزی






تاریخ : جمعه 94/11/30 | 4:44 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
 

رتبه بال پری باشد پر تیر ترا

شوخی چشم غزالان است زهگیر ترا

می شود سرسبز از عمر ابد، آن را که کشت

داده اند از چشمه خضر آب شمشیر ترا

چرخ نتواند نگاه کج به مجنون تو کرد

شیر می بوسد زمین از دور نخجیر ترا

شاهد گویاست بر حسن تمام اجزای تو

نا تمامی، در کف نقاش، تصویر ترا

وه چه سلطانی، که بر گردن عزیز مصر را

منت زلف گره گیرست زنجیر ترا

حسن دوراندیش آماده است از خط گرد مشک

تا کند در منت های حسن، تعمیر ترا

می شمارد گوهر شهوار را اشک یتیم

قلب صائب چون فریبد دیده سیر ترا؟

صائب تبریزی






تاریخ : جمعه 94/11/30 | 4:41 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
 

ای دفتر حسن ترا فهرست خط و خال ها

تفصیل ها پنهان شده در پرده اجمال ها

آتش فروز قهر تو، آیینه دار لطف تو

هم مغرب ادبارها، هم مشرق اقبال ها

پیشانی عفو ترا پرچین نسازد جرم ما

آیینه کی بر هم خورد از زشتی تمثالها؟

سهل است اگر بال و پری نقصان این پروانه شد

کان شمع سامان می دهد از شعله زرین بال ها

با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی

شد ریشه ریشه دامنم از خار استدلال ها

هر شب کواکب کم کنند از روزی ما پاره ای

هر روز گردد تنگتر سوراخ این غربال ها

حیران اطوار خودم، درمانده کار خودم

هر لحظه دارم نیتی چون قرعه رمال ها

هر چند صائب می روم سامان نومیدی کنم

زلفش به دستم می دهد سر رشته آمال ها

صائب تبریزی






تاریخ : جمعه 94/11/30 | 4:39 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
 

خط نمی سازد مرا زان لعل جان پرور جدا

تشنه کی گردد به تیغ موج از کوثر جدا

سبزه خط لعل سیراب ترا بی آب کرد

آب را هر چند نتوان کرد از گوهر جدا

از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است

چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا

می کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم

خضر در ظلمات می گردد ز اسکندر جدا

تا نسوزد آرزو در دل، نگردد سینه صاف

زنگ از آیینه می گردد به خاکستر جدا

زندگی را بی حلاوت می کند موی سفید

شیر در یک کاسه اینجا باشد از شکر جدا

چاره من مرهم کافوری صبح است و بس

من که دارم بر جگر داغی ز هر اختر جدا

مهر زر هم از دل دنیاپرستان می رود

سکته می گردد به زور دست اگر از زر جدا

بهره از آمیزش نیکان ندارد بد که هست

در میان جمع، فرد باطل از دفتر جدا

برنیارد کثرت مردم ز تنهایی مرا

در میان لشکرم چون رایت از لشکرجدا

بعد عمری گر برآرم سر ز کنج آشیان

می شود تیغ دودم در کشتنم هر پر جدا

گوی چوگان حوادث گردد از بی لنگری

از سر زانوی فکر آن را که باشد سر جدا

آتشی از شوق هر کس را که باشد زیر پا

چون سپند از ناله ای گردد ازین مجمر جدا

قطره در اندیشه دریا چو باشد، عین اوست

نیست مسکن دل به دوری گردد از دلبر جدا

حال دل دور از عقیق آتشین او مپرس

این کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا

ریشه غم برنیاورد از دلم جام شراب

صیقل از آیینه صائب چون کند جوهر جدا؟

صائب تبریزی






تاریخ : جمعه 94/11/30 | 4:34 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.