سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران

لهجه ات را غلاف کن ای عشق ... زخمــی ام از زبان نـوک تیزت
شمس مولای بی کسی ها باش ... بی خیــــال  شکــوه  تبریزت
مثنوی ، زخم های تدریجی است ... مرگ آرام در تحمل بستر
مثل ققنوسِ شمس برگشتن ... در مسیحایِ سردِ خاکستر

دست هایم به کار کشتنم اند ... این جنایت به پاس بودن هاست
شهرِ بی شعر نوش جان شما ... شاعر اینجا جنازه ای تنهاست
دوست دارم به آسمان بزنم ... تا نگاهم به ماه برگردد
می فروشم خدای نورم را ... روزگار ِ سیاه برگردد

بیت، من را گرفته از خویشم ... اولم شعر بوده، عشق آخر
شعر یعنی تمام آدم ها ... عشق یعنی علیرضا آذر
عشق اما نهایتی مجهول ... بی حضورش اگر چه شب عالی است
در تن فکرهای هر شبه ام ... باز هم جای خالی اش خالی است

پشت ذهنم دهان سوراخی ... به خیال کلید وا مانده
یا کلیدی به فکر سوراخی ... توی جیب جلیقه جا مانده
آنور قفل های تکراری ... می پذیرم عمیق چاهم را
دوزخت از بهشت آبی بهتر ... می کشم وزنه ی گناهم را

چشم هایت کنار ماشین ها ... زیر پاهای شهر جان بدهند
عابرین شلوغ بی سر و ته ... رد شوند و سری تکان بدهند
جفت گیری گاو - آدم ها ... پای تابوت کرکسی مُرده
ماهیانی که دیر فهمیدند ... کوسه از رنج بی کسی مُرده

باز روزی شریک جرمت را ... توی تار عنکبوت می بینی
دست و پای ظریف جفتت را ... روی میز نهار می چینی
توی بشقاب مهمان ها ... تکه های غرور خون بارت
زیر چشمی تعارفی بزنی ... به لب و لوچه ی پرستارت

مفصل و ساق استخوانت را ... به سگ هرزه ای نشان بدهی
استخوان را به نیش خود بکشی ... رو به خود هم دمی تکان بدهی
بعداز عمری خر خودت باشی ... یک نفر گردن کلفتت را
مفت دریا به تخم ماهی ها ... یک نفر در طویله جفتت را...!!!

از دهان تو خسته تر باشم ... زیر فحش تو جان به جان بدهم
زیر فحش تو خوار مادر را ... به درک!! روی خوش نشان بدهم
عشق یعنی علاج واقعه ای ... قبل از افتاد و بعد از افتادن
عشق یعنی که نامه ای خوش خط ...به زن هیتلر فرستادن

و بگویی که عاشقش هستی ... بچه ها هم تفنگ می گیرند
عشق یعنی به تخم ماهی ها ... که هزاران نهنگ می میرند
غرق در انتهای یک باور ... در تمنای صید مروارید
زیر آبی و غافل از اینکه ... بچه میگو به هیکلت میرید!

بی نفس از فشار یک پوچی ... در سراشیب تن پس از سیگار
زیر لب آرزو کنی هر شب ... دست از این مَردِ بی پدر بردار
مثل کبریتِ بی خطر باشی ... هیزمی از تو گـُر نگیرد بعد...
مثل آتشفشان سردی که ... برف را ساده می پذیرد بعد...

عشق یعنی بغل کنم زن را ... فکر زن جای دیگری باشد
عشق یعنی زنی بغل کُندم ... فکر من جای دیگری باشد
جان این ایستگاه متروکه ... زنده کن لاشه ی قطارم را
هیچ عشقی به مقصدم نرسید ... پس بده مهره های مارم را

ضامنم را بکش که منتظرند ... بمب هایی که در مدار منند
رو به صفری که می رسد بشمار ... لحظه در لحظه انتظارم را
تشنه ی قطره های خون آبم ... در تکاپوی مرگ ِ من بودی
نوش جان کن مرا حلال توام ... سر بکش موج انفجارم را

تیک تاک تمام ساعت ها ... تاک تیک دقیق مرگ من است
رو به صفر زمان تماشا کن ... حرکت ثانیه شمارم را
نه به تقویم اعتقادی نیست ... فصل فصلم به زرد معتقد است
مثل پتیاره ای که در بستر ... می فروشم تن بهارم را

حیف از تو که آسمانِ تو هم ... سوت و کور از خسوف ماهی که
حیف از من غلط کنم که دگر ... باز تکرار اشتباهی که...
عشق یعنی به تخم ماهی ها ... آبی از آب تکان نخواهد خورد
یا به بوق بلند آدم ها!!!! ... یک نفر توی آب دارد... مُرد!

مثل جغرافیای نامحدود ... هر زبانی شکنجه ای بلد است
مجمع الدردهای در نوسان ... مثل نبضی که خط ممتد بست
کوچه راهم قدم قدم باشم ... هیکلت توی چشم های من است
در من ابری به جوش می آید ... از بهاری که پشت پیرهن است

من مسلمانم و نمازم را ... در کلیسای داغ اندامت
مسخ ناقوس های آویزان ... گوژپشتم که در نوتردامت
پوزخندی تمسخری لطفاً ... یک بغل حبه قند کم دارم
باغ من از گیاه تکمیل است ... لاله ای از هلند کم دارم

کوه و دریای نور یک عمر است ... پشت یک سینه بند بیدارند
صف به صف نطفه های بودایی ... زیر پوتین چرم افشارند
حرف های نگفته ای دارد ... این مهاراجه اسب ابلیس است
پیرمردی که با شب ادراری ... تخت طاووس هر شبش خیس است

حرف های نگفته ای دارم ... مثل هر آدمی که در شهر است
مردمانی عبوس در بن بست ... اجتماعی که با خودش قهر است
حرف های نگفته ای دارم ... گوش هایی که سوت از سیلی...
منگولانی که شعر می فهمید!! ... چرخه ی ازدواج فامیلی!!!

حرف های نگفته ای دارم ... گوش خود را به چشم من بدهید!
اوج تنها ویار مردان نیست ... اندکی هم به جنس زن بدهید
من کجای جهان من بودم ... که سر و کله ی تو پیدا شد؟
عرشه را آنقدر دعا کردم ... تا خدا ناخدای دریا شد

من زبان مزخرفی دارم ... واژه ها در سرم الک شده اند
شکل هایی عجیب و بی معنا ... بر تنم با کلنگ حک شده اند!
عشق یعنی تو را کسی از دور ... به خیابان بی کسی بکشد
مثل دستی که حجم مُردن را ... شکل یک بوته اطلسی بکشد!!

عشق من را دوباره بازی داد ... سینه ام در محاق زندان است
توی چشمم شیار ناخن هاست ... بر تنم جای زخم و دندان است
در سرم رد پای اقیانوس ... مرغ های سفید ماهی گیر
سینه ام داغ کهنه ای اما ... قلبم اندازه ی بیابان است

نا امید از تمام داروها ... ناامید از دعای هر ساعت
چشمم اما خلاف پاهایم ... رو به دروازه ی خراسان است
حس یک ماه مُرده را دارم ... توی تابوت خیس دریاچه
چهره ی تکه های مواجم ... زیر انگشت های باران است

آه سرها که در گریبانید ... آسمان سرخ و برف می بارد
اسکلت-باغ ها بلور آجین ... های بگشای در، زمستان است!
گور خرها دوباره زندانی ... کره خرها دوباره زندان بان
لهجه ات را غلاف کن ای عشق ... هرزه است این جهان بی تنبان...

علیرضاآذر






تاریخ : دوشنبه 95/3/17 | 10:34 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

چشم هایش شروع واقعه بود ... آسمانــــی درون آنهــــــا، من
در صدایش پرنده می رقصید ... بر تنش عطر خـــوب آویشن
باز گوشواره هـــــای گیلاســـی ... پشتِ گوشش شلوغ می کردند
دست هــــای کمندِ نیلوفر ... سینه ریزی ظریف بر گردن

احتمـــــالا غریبــــــه مـی آمد ... از خیابان به شرم رد می شد
دختـــــر پا بـــه راهِ دیروزی ... هیکلِ رو به راهِ حالا... زن
در قطاری که صبـــح آمده بود ... دشت هایی وسیع جا ماندند
شهر از این زاویه قفس می شد ... زیــر پاهــای گــرمِ در رفتن

پشت سر لاشه های پل بر پل ... پیشِ رو کـــوره راهِ سردرگم
مثل یک مادیـــانِ ناآرام ... در خیابان سایه و روشن
در خیـالش قطار  مردی  بود ... بی حیا،بی لباس،بی هر چیز
در خیالش عروس خواهد شد ... تـــوی هر کوپه کوپــه آبستن

سارقانی که دست می بردند ... سیب سرخ از حصــــار بردارند
دکمه هایی که حیف می مردند ... روی دنیــای زیـــر ِ پیــراهن
مردمانـــی کـــه توی  پنجره ها ... در پیِ هرچه لخت می گشتند
پیش چشمانِ گردشان اینک ... فرصتــی داغ بود و طعمِ بدن

آسمان با گُـروم گرومب خودش ... عکس هایی فجیع می انداخت
چکه های غلیظِ خون افتاد ... از کجــا روی صورتِ دامن
او مسافر نبود اما باز ... منتظر تا قطار برگردد
مثل حالا که داشت برمی گشت ... تـن تَ تَـن تـن  تَ تـن

سوتِ کمرنگِ سرد می آمد ... تیـــر غیبی تَلَق تلق در راه
خاطراتی که داشت قِل می خورد ... روی تصویــر ریــل ِ راه آهـــــن
توی چشمِ فلان فلان شده اش ... آسمانـــی برای ماندن نیست
زندگی بود و آخرین شِیهه ... مادیـــــانی در انتظار ِ تِــرن

علیرضاآذر






تاریخ : دوشنبه 95/3/17 | 10:24 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

می روم تا درو کنم خود را ... از زنانی که خیس پاییزند
از زنانی که وقت بوسیدن ... غرق آغوشت اشک میریزند
میروم طرح غصه ای باشم ... مثل اندوه خالکوبی هاش
میروم تا که دست بردارم ... از جهان مخوف خوبی هاش !

مثل تنهایی ِ خودم ساکت ... مثل تنهایی ِ خودم سر سخت
مثل تنهایی ِ خودم وحشی ... مثل تنهایی ِخودم بدبخت !
هر دوتا کشته مرده ی مردن ... هر دوتا مثل مرد آزرده
هر دوتا مثل زن پر از گفتن ... هر دوتا پای پشت پا خورده

ما جهانی شبیه هم بودیم ... آسمان و زمینمان با هم
فرقمان هم فقط در اینجا بود ... او خودش بود و من خودم بودم
در نگاهش نگاه میکردم ... در نگاهش دو گرگ پنهان بود
نیش تیز کنار ابروهاش ... او هم از توله های آبان بود

با توام قاب عکس نارنجی ... با توام زر قبای پاییزی
در نگاهت حضور مولانا است ... پا رکاب دو شمس تبریزی!
توی چشمت دوباره ماهی ها ... توی چشمت عمیق اقیانوس
توی چشمت همیشه دعوا بود ... بین هر هشت دست اختاپوس

توی چشمت چقدر آدم ها ... داس ها را به باغ من زده اند
سیب بکری برای خوردن نیست ... تا ته باغ را دهن زده اند
در سرت دزد های دریایی ... نقشه ام را دوباره دزدیدند
اجتماعی که سارقت بودند ... از تو غیر از بدن نمیدیدند

از تو غیر از بدن نمیخواهند ... کرم هایی که موریانه شدند
عده ای هم که مثل من بودند ... ساکنان مریض خانه شدند
ساکنان مریض خانه شدیم ... حال ما را اگر نمیدانی
عقربی را دچار آتش کن ... این چنین است مرد آبانی !

ماده جغد سفید من برگرد ! ... بوف کورم ، چقدر گمراهی ؟
من هدایت شدم..خدا شاهد ! ... بار کج هم به منزلش گاهی...
بار کج هم به منزلش برسد ... آه من هم نمیرسد به تنت
قاصدک های نامه بر گفتند ... شایعه است احتمال آمدنت

عشق من در جنون خلاصه شده ... دست من نیست ، دست من ، عشقم !
دست من ناگهان به حلقومت ! ... مرگ من ،دست و پا نزن عشقم !
من مریضم که صورتم سرخ است ... شاهدی که چقدر تب دارم
اندکی دوست رو به رو با من ... یک جهان دشته از عقب دارم

در سرم درد های مرموزی است ... مغزم از شعر مرده پر شده است
خط و خوط نوار مغزی گفت ... شاعر این شعر هم تومور شده است
من سه تا نطفه در سرم دارم ... جان من را سه شعر میگیرد ؟
خط و خوط نوار مغزی گفت : ... فیل هم با سه غده میمیرد !

بیت هایی که آفریدمشان ... در پی روز قتل عام منند
هر مزاری علیرضا دارد ... کل این قبر ها به نام منند
مرگ مغزی است طعم ابیاتم ... مزه ی گنگ و میخوشی دارم
باورم کن که بعد مردن هم ... حس خوبی به خود کشی دارم !

کار اهدای عضو هایم را ... به همین دوستان اندکم بدهید
چشم و گوشم برای هر کس خواست ... مغز من را به کودکم بدهید
در سرم رنج های فرهاد است ... یک نفر بعد من جنون باید!
تیشه ام را به دست او بدهید ... بعد من کاخ بیستون باید

وای از این مرد زرد پاییزی ... وای از این فصل خشک پاخوردن
وای از این قرصهای اعصابی ... وقت هر وعده بیست تا خوردن
مرد آبانی ام بفهم احمق! ... لحظه ای ناگهان که من باشم
هر چه ضد و نقیض در یک آن ... کوچک بی کران که من باشم

مرد آبانی ام که قنداقی ... وسط سردی کفن بودم
بعد سی سال تازه فهمیدم ... جسدی لای پیرهن بودم !
جسد شاعری که افتاده ... از نفس از دوپا از هر چیز
سال تحویلتان بهار اما ... سال من از اواسط پاییز

زردی ام از نژاد فصلم بود ... سرخی ام از تبار برگی که
روز میلادم از درخت افتاد ... زیر رگباری از تگرگی که
از تبار جنون پاییزی ... کاشف لحظه های ویرانی
عقربی در قمر تمرکیدیم ... وای از این اجتماع آبانی

من توام من خود توام شاید ... شعر دنبال هردومان باشد
نیمه ای از غمم برای تو تا ... خودکشی مال هر دومان باشد...

علیرضاآذر

 






تاریخ : دوشنبه 95/3/17 | 10:17 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

زندگی یک چمدان است که می آوریش
بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم


چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش
هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم
مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش


مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش
آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم
آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم


توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی
چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر
تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم
سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم


ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور
قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور
مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم
ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم
خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم


مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود
قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند
هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم


چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود


پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست
آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم


و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم


هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دووووو ... دهنه روی دهانم زد و رفت
همه شهر مهیاست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را


پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نانجیبان همه هستند مبادا که تو را
تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو
برف و کولاک زده راه خراب است نرو
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم


بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم


می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش
خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش

علیرضا آذر

 


 





تاریخ : دوشنبه 95/3/17 | 1:19 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

زهر ترین زاویـــه ی شوکران ... مرگ ترین حقه ی جادوگران
داغ ترین شهوت آتش زدن ... تهمت شاعر به سیاوش زدن
هر که تو را دید زمین گیر شد ... سخت به جوش آمدو تبخیر شد
درد بزرگ سرطانی من ... کهنه ترین زخم جوانی من

با تو ام ای شعر به من گوش کن ... نقشه نکش حرف نزن گوش کن
شعر تو را با خفه خون ساختند ... از تو هیولای جنون ساختند
ریشه به خونابه و خون میرسد ... میوه که شد بمب جنون میرسد
محض خودت بمب منم ، دور تر ! ... می ترکم چند قدم دور تر !

از همه ی کودکی ام درد ماند ... نیم وجب بچه ولگرد ماند
حال مرا از من بیمار پرس ... از شب و خاکستر سیگار پرس
از سر شب تا به سحر سوختن ... حادثه را از دو سه سر سوختن
خانه خرابی من از دست توست ... آخر هر راه به بن بست توست

چک چک خون را به دلم ریختم ... شعر چه کردی که به هم ریختم ؟
گاه شقایق تر از انسان شدی ... روح ترک خورده ی کاشان شدی
شعر تو بودی که پس از فصل سرد ... هیچ کسی شک به زمستان نکرد
زلزله ها کار فروغ است و بس ؟ ... هر چه که بستند دروغ است و بس

تیغه ی زنجان بخزد بر تنت ... خون دل منزویان گردنت
شاعر اگر رب غزل خوانی است ... عاقبتش نصرت رحمانی است
حضرت تنهای به هم ریخته ... خون و عطش را به هم آمیخته
کهنه قماری است غزل ساختن ... یک شبه ده قافیه را باختن

دست خراب است چرا سر کنم ؟ ... آس نشانم بده باور کنم
دست کسی نیست زمین گیری ام ... عاشق این آدم زنجیری ام
شعله بکش بر شب تکراری ام ... مرده ی این گونه خود آزاری ام
من قلم از خوب و بدم خواستم ... جرم کسی نیست ، خودم خواستم

شیشه ای ام سنگ ترت را بزن ... تهمت پر رنگ ترت را بزن
سارق شبهای طلاکوب من ... میشکنم میشکنم خوب من
منتظر یک شب طوفانی ام ... در به در ساعت ویرانی ام
پای خودم داغ پشیمانی ام ... مثل خودت درد خیابانی ام

"با همه ی بی سر و سامانی ام ... باز به دنبال پریشانی ام"
مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟ ... تا که مرا دید به حالم گریست
ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟ ... مردن تدریجی اگر زندگی ست
"طاقت فرسودگی ام هیچ نیست ... در پی ویران شدنی آنی ام"

من که منم جای کسی نیستم ... میوه ی طوبای کسی نیستم
گیج تماشای کسی نیستم ... مزه ی لبهای کسی نیستم
"دلخوش گرمای کسی نیستم ... آمده ام تا تو بسوزانی ام"
خسته از اندازه ی جنجال ها ... از گذر سوق به گودال ها

از شب چسبیده به چنگال ها ... با گذر تیر که از بال ها
"آمده ام با عطش سال ها ... تا تو کمی عشق بنوشانی ام"
شعر اگر خرده هیولا شدم ... آخر ابَر آدم تنها شدم
گاه پریشان تر از این ها شدم ... از همه جا رانده ی دنیا شدم
"ماهی برگشته ز دریا شدم ... تا تو بگیری و بمیرانی ام"

وای اگر پیچش من با خمت ... درد شود تا که به دست آرمت
نوش خودم زهر سراپا غمت ... بیشترش کن که کمم با کمت
"خوب ترین حادثه میدانمت ... خوب ترین حادثه میدانی ام ؟"
غسل کن و نیت اعجاز کن ... باز مرا با خودم آغاز کن

یک وجب از پنجره پرواز کن ... گوش مرا معرکه ی راز کن
حرف بزن ابر ِ مرا باز کن ... دیر زمانی است که بارانی ام"
قحطی حرف است و سخن سالهاست ... قفل زمان را بشکن سال هاست
پر شدم از درد شدن سال هاست ... ظرفیت سینه ی من سال هاست

"حرف بزن حرف بزن سال هاست ... تشنه ی یک صحبت طولانی ام"
روز و شبم را به هم آمیختم ... شعر چه کردی که به هم ریختم ؟
یک قدم از تو همه ی جاده من ... خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من
شعر تو را داغ به جانت زدند ... مهر خیانت به دهانت زدند

هر که قلم داشت هنرمند نیست ... ناسره را با سره پیوند نیست
لغلغه ها در دهن آویختند ... خوب و بدی را به هم آمیختند
ملعبه ی قافیه بازی شدی ... هرزه ی هر دست درازی شدی
کنج همین معرکه دارت زدند ... دست به هر دار و ندارت زدند

سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟ ... لب بگشایید اگر دیده اید
تا که به هر وا ژه ستم میشود ... دست ، طبیعی است قلم میشود
واژه ی در حنجره را تیغ کن ... زیر قدم ها تله تبلیغ کن
شعر اگر زخم زبان تیز تر ... شهر من از قونیه تبریز تر

زنده بمان قاتل دلخواه من ... محو نشو ماه ترین ماه من
مُردی و انگار به هوش آمدند ... هی ! چقدر دست برایت زدند !

علیرضاآذر






تاریخ : دوشنبه 95/3/17 | 1:17 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خوب من اضطراب کافی نیست ... جسدم را برایت آوردم
هی بریدی سکوت باریدم ... بخیه کردی و طاقت آوردم
در تنم زخم و نخ فراوان است ... سر هر نخ برای پرواز است
تا برقصاندم برقصم من ... او خداوند خیمه شب باز است

از تبار خروش و طغیان بود ... رشته آتشفشان بر موهاش
چشمهایش عصاره خورشید ... زیر رنگین کمان ِ ابروهاش
با صدایش ترانه هایم را ... یک به یک روبراه می کردم
مرده دست پاچه ای بودم ... تا به چشمش نگاه می کردم

بدنش را چگونه باید گفت ... ساده نیست آنچه درسرم دارم
من که در وصف یک سرانگشتش ... یک لغت نامه واژه کم دارم
زندگی اتفاق خوبی بود، ... آخرش با نگاه بهتر شد
چشمهایت همیشه یادم هست ... هر نگاهی به مرگ منجر شد

چشمهایت عقیق ِ اصل یمن ... گونه ها قاچ سیب لبنانی
تو بخندی شکسته خواهدشد، ... قیمت پسته های کرمانی
نرم ِ رویاست جنس حلقومت ... حافظ ازوصف خسته خواهدشد
وا کن از دکمه دکمه ها بدنت ... چشم شیراز بسته خواهدشد

سرو خوش قامت تراشیده ... شاخه هایت کجاست پر بزنم؟
حیف ازآن ساقه پا که با بوسه ... زخم ِ محکم تر از تبر بزنم
ازکدامین جهان سفرکردی؟ ... نَسَبَت ازکجای منظومه است؟
که به هردانه دانه سلولت ... جای یک جای دوووور معلوم است

مردم از دین خروج می کردند ... تا تو سمت گنــاه می رفتی
شهر بی آبرو به هم می ریخت ... در خیابان  که راه می رفتی
زندگی کردمت بهانه ی من ... غیرتو هرچه زنده را کشتم
چندسال است روزگار منی ... مثل سیگار لای انگشتم

دور تا دورم ابر مشکوکی ست ... جبهه های هوای تنهایی
فصل فصلم هجوم آبان هاست ... تف به جغرافیای تنهایی
مثل دوران خاله بازی بود ... مثل یک مرد ِ مرده خوانده شدم
ای خدای تمام شیطان ها ... از بهشتی بزرگ رانده شدم

تو در ابعاد من جوانه زدی ... عکس من، قاب بودنت بودم
تو به فکر خیانتت  بودی ... من به فکر سرودنت بودم
چشم خود را به دست خود بستم ... تا عذاب سبک تری باشی
تا در اندوه رفتنت باشم ... تو در آغوش دیگری باشی

دختر کوچه های تابستان ... طعم شیرین و داغ خردادی
من خداوندِ بیستون بودم ... تو به فکر کدام فرهادی؟
چشم هایت کجای تقویمند ؟ ... از چه فصلی شروع خواهی کرد؟
واژه واژه غروب زاییدم ... ازچه صبحی طلوع خواهی کرد ؟

تو نباشی تمام این دنیا ... مملو از مردهای بیمار است
تو نبودی اذیتم کردند ... زندگی سخت کودک آزار است
خانه ام را مچاله ات کردم ... جای خالیت روی تختم ماند
حسرت سیب های ممنوعه ... روی هرشاخه درختم ماند

هر دو از کاروان ِ آواریم ... هر دو تا از تبار شک، یا نه؟
ما به فریاد هم قسم خوردیم ... هردو تا درد مشترک ،یا نه؟
گیرم از چنگ جان به در ببری ... گیرم از تن فرار خواهی کرد...
عقل من هم فدای چشمانت ... با جنــــــونم چکار خواهی کرد؟

سی و یک روز درد در به دری ... سی و یک هفته خودکشی کردن
سی و یک ماه خسته ام کردی ... سی و یک سال طاقت آوردن
در تکاپــــوی بودنت بودم ... زخم های همیشه ام بودی
بت سنگین ـ سنگ در هر دست ... دشمن سخت شیشه ام بودی

می روی نم نم و جهانم را ... ساکت و سوت و کور خواهی کرد
لهجه کفش هات ملتهبند ... بی شک از من عبور خواهی کرد
در همین روزهای بارانی ... یک نفر خیره خیره میمیرد
تو بدی کردی و کسی با عشق ... ازخودش انتقام میگیرد

خبرم را تو ناشنیده بگیر ... بدنت را به زنده ها بسپار
کودکت هم مرید چشمت شد ... نام من را به روی او بگذار
بعدمرگم ،سری به خانه بزن ... زندگی تر کنی حضورم را
تا بیایی شماره خواهم کرد ... ردپاهای دور گورم را

آخرم را شنیده ای اما ... در دلت هیچ التهابی نیست
باتو مرگ و بدون تو مرگ است ... عشق را هیچ انتخابـی نیست

علیرضاآذر






تاریخ : دوشنبه 95/3/17 | 1:15 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.