سفارش تبلیغ
صبا
مگر که خون من است این که می شود نوشت؟
که پیک اولش این گونه برده از هوشت

کلیددار تویی ای نگاهبان بهشت
بگیر دست مرا و ببر به آغوشت

کشیده ای به ظرافت کمان ابرو را
به قصد جان من و خلق تا بناگوشت

سیاه بخت تر از موی سربه زیر تو شد
هر آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت

شهید اول این بوسه ها منم... برخیز!
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت...

 

علیرضا بدیع





تاریخ : پنج شنبه 95/7/22 | 12:5 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
مزیّن می کند وقتی که با قالیچه ایوان را
فراهم می کنم من هم بساط چای و قندان را

برایم چای می ریزد، دو بیتی شعر می خواند
لبش با قند، می بخشد به من طعمی دو چندان را

دو چشمش سنگ نیشابور را در یاد می آرد
تراش قامت اش اسلیمی قالی کاشان را

از او یک کام می گیری و قل قل...سرخ می گردد
ببین این شهوت افتاده بر شریان قلیان را

چه جادویی است در اندام موزونش؟ نمی دانم
هوایی کرده لب هایش همین قلیان بی جان را

به پشتیبانی چشم تو، در اشراق شعر خود
سر انگشت می خواهم بچرخانم خراسان را

و نم نم...فرصتی شد تا پناه آرد به آغوشم
چه بعد از ظهر زیبایی! فقط کم داشت باران را

 

علیرضا بدیع

 






تاریخ : پنج شنبه 95/7/22 | 12:3 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
سلام من به تو ای اتفاق ناهنگام
همیشه سبز بمانی-همین-بهاراندام

تو آن قصیده ی معروف رودکی هستی
که قامتت زده پهلو به صنعت ایهام

تویی تغزّل شاعر در اوج کشف و شهود
همیشه سر زده از راه می رسی الهام

بهار! از تو چه پنهان که سخت دلگیرم
از این خزان که مرا خواست غنچه ای ناکام

دلم گرفته از این دوستان حق نشناس
که بعد مست شدن سنگ می زنند به جام

تو شاهزاده ی خوشبخت قصه ها هستی
که از کتاب به بیرون پریده ای آرام

من و تو آخر دنیا رسیده ایم به هم
چنان که آخر این شعر می رسم به سلام

چه حکمتی است که دوشیزه ی عروسکی ام
رسیده ام به تو در انتهای کودکی ام؟

علیرضا بدیع





تاریخ : پنج شنبه 95/7/22 | 11:58 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
ای بکرترین برکه! هلا سوره ی صافی!
پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی!

داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم
بدنام که هستیم به اندازه ی کافی

تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را
صد شکر! شکرپاشِ لبت کرده تلافی!

با یافتن چشم تو آرام گرفتم
چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی

چندی است که سردم شده دور از دم گرمت
بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی...

 

علیرضا بدیع





تاریخ : پنج شنبه 95/7/22 | 11:56 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
همیشه خواسته ام از خدا فقط او را
چنان که خسته تنی چای قند پهلو را!

به مرگ راضی ام، آنجا که راوی قصه
سپرده است به او پیک نوشدارو را

سفر که فاصله انداخت بین ما، امروز
دوباره سوی من آورده است این پرستو را

تن تو عطر پراکنده یا که آورده است
نسیم صبح نشابور با خود این بو را؟

دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد
بریده اند به نام تو ناف آهو را

گرفته اند به نام غنایم جنگی
سیاه لشکر موها کمان ابرو را!

مرا دلی است پر از آه و آرزو...مشکن
برای روز مبادا چراغ جادو را

تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی
بگو چکار کنم چشم ماجراجو را؟

علیرضا بدیع





تاریخ : پنج شنبه 95/7/22 | 11:54 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
به جرم این که دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

نه یک..نه ده.. که تو را صدهزار بافه ی مو
دریغ از این که مرا صد هزار گردن نیست

تو را چنان که تویی هیچ شاعری نسرود
«زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست»*

مخاطبان عزیز! این زنی که می شنوید
فرشته ای است که البته پاک دامن نیست

که دست هر کس و ناکس دخیل دامن اوست
ولی رسالت او مستجاب کردن نیست

طنین در زدنش منحصر به این فرد است
که هیچ طنطنه ای این قدر مطنطن نیست

خوش آمدی..بنشین..آفتاب دم کردم
که «چای دغدغه ی عاشقانه ی» من نیست**

زمانه ای شده خاتون که هفت خوان از نو
پدید آمده، اما یکی تهمتن نیست

به دور هر که بچرخی به دورت اندازد
اگر چه قصه ی ما قصه ی فلاخن نیست

تو را به خانه نیاورده ام گلایه کنم
شب است و وقت برای گلایه کردن نیست

بیا از این گله ها بگذریم و بگذاریم
زمان نشان بدهد دوست کیست..دشمن کیست..


*وامی از حسین منزوی
**وامی بی بهره از حسن صادقی پناه

 

علیرضا بدیع





تاریخ : پنج شنبه 95/7/22 | 11:52 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
این بار تو آتش شده ای؛ پنبه من اما
آلوده مکن ساحت دامن به من اما

این فلسفه ی ساده ی عشق است که بخشید
سیبی به تو و حسرت چیدن به من اما

انداخته در گردش تقدیر دلم را
یک سینه نداده است از آهن به من اما

دور از منی آن گونه که این برکه از آن ماه
نزدیک تری از رگ گردن به من اما

از خرمن بر شانه رهایت نرسیده است
اندازه ی یک دانه ی ارزن به من اما

تا ملک فنا بیشتر از چند قدم نیست
با این همه امشب بده مأمن به من اما

علیرضا بدیع





تاریخ : پنج شنبه 95/7/22 | 11:50 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
نامت همین که سبز شود بر زبان من
طعم تمشک تازه بگیرد دهان من

من برکه ای زلالم و لب های کوچکت
افتاده اند مثل دو ماهی به جان من

تا بگذرد در آینه سرو روان تو
گل می کند هر آینه طبع روان من

گیسو مگو.. که جاده ی ابریشم است این
آنک رسد شکن به شکن کاروان من

دامان توست بازدم باغ های چای
پیراهنت تنفس خرماپزان من

در سینه، جای دل، حجرالاسودی تو راست
ای چشم هات آینه ی باستان من

هر یک به شکلی از تو مرا دور می کنند
نفرین به دوستان تو و دشمنان من

هر وعده، پشت پنجره..اندوه ناشتا
چون قرص ماه حل شده در استکان من

باید خروسخوان به تماشا سفر کنیم
آماده باش وقت سحر مادیان من...






تاریخ : پنج شنبه 95/7/22 | 11:47 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

اگر به رسم ادب از سرش کلاه گرفت
نسیم باز مرا با تو اشتباه گرفت

دمی به ناز حجاب از رخت کنار زدی
پرنده پر زد و آهو رمید و ماه گرفت

به روی گردنت افتاد تاری از گیسو
تمام گردنه را یک تن از سپاه گرفت

دلی چنین که تو داری تصاحبش سخت است
مگر که آینه را می توان به آه گرفت

تو را چنان وطنم از غریبه می گیرم
اگر که دست تو در دست او پناه گرفت






تاریخ : پنج شنبه 95/7/22 | 11:44 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را

بر روزهای مرده ی تقویم خط بزن!
واکن تمام پنجره های حیات را!

خواننده ی کتیبه ی چشم و لب ات منم
پر رنگ کن به خاطر من این نکات را!

ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه ای که خواجه و شاخه نبات را

نام تو با نسیم نشابور می رود
تا از غبار غم بتکاند هرات را

یک لحظه رو به معبد بوداییان بایست!
از نو بدل به بتکده کن سومنات را

حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه ی کاینات را

تا پلک می زنی همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را...!
علیرضا بدیع





تاریخ : پنج شنبه 95/7/22 | 11:43 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.