سفارش تبلیغ
پیشنهاد نام دامنه هاست ایران

رسیدی بر تنِ آیینه لغزیدند شبنم ها
به خانه با تو برگشتند معصومانه مریم ها

من و آیینه و گل های مریم با تو خندیدیم
سفر کردیم با هم تا چه رؤیاها...چه عالم ها...

چه روز خوب و آرامی...تو می خندی جهان زیباست
هوای خانه هم اصلاً ندارد ابری از غم ها

سلام ای ارضِ موعود! ای طلوعت در جهان من
بهشت تازه ای بعد از گذشتن از جهنم ها

گمم در موج موهایت کمک کن بگذرم بانو
شبیه ناخدایی عاشق از این پیچ ها...خم ها...

شبیه کودکی لال است روح بی گناه من
چرا عاشق شدم؟ از من نپرسید آی آدم ها!
محمّدسعیدمیرزائ






تاریخ : سه شنبه 94/12/25 | 8:19 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بانوی من! یک مرد عاشق در کنار توست
مردی که هم با توست، هم در انتظار توست

بی تو پر از گریه است اما با تو می خندد
هم می دهد آرامشت، هم بیقرار توست

آغوش او باز است بر تو، اشک او جاری
هم صخر? تنهایی ات، هم آبشار توست

مردی که از افسانه های دور می آید
مردی که باید حس کنی در روزگار توست

بر شانه اش زخم خیانتهای دیرین است
با او وفا کن، بستنِ این زخم، کار توست

بانوی دریا این بلوط سختِ کوهستان
با ریشه هایش رهسپار جویبار توست

بر سینه اش داغ از تبار عاشقان دارد
داغی که تا روز قیامت یادگار توست

دیریست این تنها عقاب قل? برفی
ای برّ? روشن به سودای شکار توست

سروی که صدبارش به تیغ و ارّه افکندند
در حسرت بازایستادن در بهار توست

زیباترین آوازها را در دلت خوانده ست
اما غزلهایش یقیناً وامدار توست

دروازه های قصر خود را باز کن بانو!
این گردبادِ خست? خونین، سوار توست!

یا بگذرد از کوه یا از خویشتن، تا تو
این آخرین مردِ تبرزن از تبار توست


محمّدسعیدمیرزائی






تاریخ : سه شنبه 94/12/25 | 8:18 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بانوی من قبول کن این داستان توست
حرفی بزن که هستی من در دهان توست

سهم من از جهانِ پر از بی فقط تو بود
در چشم هام تکه ای از آسمان توست

با من همیشه حرف بزن حرف...حرف...حرف...
حس می کنم که در دهن من زبان توست

در من هزار شاعر دیوانه مرده است
از بس که در من آینه های جهان توست

سلول های مغز من انگار تا ابد
در اتصالِ محضِ صدای جوان توست

یعنی جوانترین منِ شاعر در این جهان
تنها منم برای ابد... این توان توست

حالا بیا و دست مرا در خودم بگیر!
پیدات می کنم... چه کسی با نشان توست؟

: دست مرا برای چه هی پرت می کنی؟
دیوانه دستِ من یکی از دوستان توست!

من با تو همزمان ترم از خود، جهان من
در انفجارِ دائمیِ همزمان توست

من با تو مهربانترم از خود! مرا بخوان!
عاشق ترین پرند? دنیا دهان توست

من با تو از تو تا به ابد حرف می زنم!
تو با من از من از تو فقط داستان توست!

دیوانه ام که حالت آرامشم فقط
وضعیّتِ مکالم? مهربان توست...
محمّدسعیدمیرزائی







تاریخ : سه شنبه 94/12/25 | 8:18 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

سلام ای چشمهای قهوه ای! رؤیای دیرینم!
شما خواب مرا دیدید؟ یا من خواب می بینم...؟

غریبم خسته ام خانم شما حتماً جوان هستید
برایم قهوه می ریزید؟می بینید؟: غمگینم

غریبم خسته ام آنقدرها که خوب می دانم
نخواهد داد غیر از این دو فنجان قهوه تسکینم

غریبم عاشقم آری، اگر صد بار دیگر هم
به این دنیا بیایم کار من عشق است من اینم...
محمّدسعیدمیرزائی






تاریخ : سه شنبه 94/12/25 | 8:17 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

در این شب این شب برفی دو یار تنهایند
که مست و بی خبر از مردمان دنیایند 
هنوز خواهش گرگان فرو نخفته ز خشم 
که سایه های غزالان به دشت پیدایند 
تو در کنارمنی و کنار کلبه ی ما 
ستاره ها همه یک یک فرود می آیند 
فرشتگان مقدّس به شوق دیدن تو 
برآستانه ی این کلبه بال می سایند 
تو در جزیره ی مهتاب با منی و هنوز 
هزار عاشق پیرت کنار دریایند 
- که دست های تو را کشته ی نوازش و مهر 
که چشم های تو را تشنه ی تماشایند 
دو چشم سبز تو در سایه سار مژگانت 
خدایگان بهارند و روح یلدایند 
تورا مجسمه سازان شهر زیبایی 
درآستان پرستش به سجده می آیند 
در این خیال که جز با لباس عریانی
چگونه پیکر پاک تورا بیارایند؟ 
تو خود بگو که دگر مادران زیبایی 
بتی به معجزه زیباتر از تو می زایند؟
...و شاعران جهان خفته اند تا شاید
تورا به خواب ببیند و باز بسرایند 
?
ببند پنجره را کاین ستارگان حسود
ز پشت پنجره ات دزدوار می پایند 
و من تو را به تو سوگند ای الهه ی ناز 
نمی گذارم از این مرد خسته بربایند
محمّدسعید میرزائی






تاریخ : سه شنبه 94/12/25 | 8:16 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

همیشه بیشتر از قبل دوستت دارم
همیشه بیشتر از پیش عاشقت هستم
به من بگو که نباشم تو باز هم هستی
به من بگو که بمیرم موافقت هستم

منم که پشت زمانها نشسته منتظرت
تمام ساعتها را شکسته منتظرت
منم در آخر ساعاتِ خسته منتظرت
من انتهای تمام دقایقت هستم

هزار مرتبه گفتم که دوستت دارم
هزار مرتبه گفتم من از تو ناچارم
ولی نه اینکه بگویم تو را سزاوارم
ولی نه اینکه بگویم که لایقت هستم

برقص و شعر بخوان من صدات خواهم شد
صدای سبزترین لحظه هات خواهم شد
مرا به شعله بکش من فدات خواهم شد! 
مرا بکش به خدا من مشوّقت هستم!

عقاب خسته پرِ قله ی مه آلودم
همیشه عاشق آهوی چشمتان بودم
نگاهدار تمام مراتعت بودم
نگاهبان تمام مناطقت هستم

چه افتخار بزرگی که شاعرت باشم
تو بانوی غزلم من معاصرت باشم
به این دلیل بمان تا به خاطرت «باشم»
اگر چه عاشقِ بی هیچ منطقت هستم

چه افتخاری اگر اوج خواندنت باشم
و خانه ای که سزاوارِ ماندنت باشم
اگر نه شاعرِ فردای روشنت باشم
همیشه عاشقِ غمگینِ سابقت هستم

همیشه بیشتر از پیش بی تو دلتنگم
همیشه بیشتر از پیش بی تو می میرم
همیشه بیشتر از قبل دوستت دارم
همیشه بیشتر از پیش...

محمد سعید میرزایی








تاریخ : سه شنبه 94/12/25 | 8:15 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بانوی من! به بودن خود افتخار کن
جشنی به افتخار خودت برگزار کن!

بانوی کشور کلماتم غزل غزل
سربازهای عاشق خود را قطار کن

در سرزمین ابریِ افسانه های دور
هر قدر خواستی دل عاشق شکار کن

پاشو بخند شعر بخوان مست شو برقص!
اصلاً به من چه من چه بگویم چه کار کن!

بیمارم آه...نبض دلم را خودت بگیر
طوفان شو و جهان مرا بیقرار کن

با موی خود به باد مده باور مرا
با چشمهات معجزه ای آشکار کن

امشب شکسته ساعت ماه آفتاب من!
فکری برای عاشق چشم انتظار کن

آه ای ستاره ی سحر سرزمین من!
فکری برای این شب دنباله دار کن...

محمّدسعیدمیرزائی






تاریخ : سه شنبه 94/12/25 | 8:14 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.