سفارش تبلیغ
صبا

اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است

ولی برای رسیدن بهانه بسیار است

بـــــرآن سریــم کزین قصـــــه دست برداریم

مگر عزیز من ! این عشق دست بردار است

کسی به جز خودم ای خوب من چه می داند

کـــه از تــــو – از تو بریدن چقدر دشوار است

مخــــواه مصلحت اندیش و منطقـــی باشم

نمی شود به خدا ، پای عشق در کار است

تـــو از سلاله ی سوداگران کشمیری

که شال ناز تورا شاعری خریدار است

در آستانـــه رفتـــن در امتداد غــــروب

دعای من به تو تنها خدا نگهدار است

کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد

کـــه در گزینش این انتخـــاب ناچـــار است

همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد

برای خاطره هایـــی کــه زیرآوار است

 محمد سلمانی






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:33 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

این روزها سخاوت باد صبا کم است
یعنی خبر ز سوی تو این روزها کم است
اینجا کنار پنجره تنها نشسته ام
در کوچه ای که عابر درد آشنا کم است
من دفتری پر از غزلم، ناب ناب ناب
چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است
باز آ ببین که بی تو در این شهر پر ملال
احساس ، عشق ، عاطفه ، یا نیست یا کم است
اقرار می کنم که در اینجا بدون تو
حتی برای آه کشیدن هوا کم است
دل در جواب زمزمه های بمان من
می گفت می روم که در این سینه جا کم است
غیر از خدا که را بپرستم؟ تو را ، تو را
حس می کنم برای دلم یک خدا کم است
محمد سلمانی






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:32 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد

دوست با من هم صدا نالید دشمن گریه کرد


جای جای بی تو بودن را در آن تنگ غروب

آسمانی ابر با بغضی سترون گریه کرد


با هزاران آرزو یک مرد مردی پر غرور

مثل یک آلاله در فصل شکفتن گریه کرد


این خبر وقتی که در دنیای گل ها پخش شد

نسترن در گوشه ای افسرد لادن گریه کرد


وسعت تنهایی ام را در شبستان غزل


شاعری با فاعلاتن فاعلاتن گریه کرد



گریه یعنی انفجار بغض یعنی درد عشق

بارها این درد را در چاه بیژن گریه کرد


یک زمان حتی تو هم در مرگ من خواهی گریست

مثل سهرابی که در سوگش تهمتن گریه کرد

محمد سلمانی








تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:31 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود

آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

 

آرزوهایم ،همین کاخی که برپا کرده ام

زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

 

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

دامن پرهیز من تسلیم شیطان می شود

 

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

 

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود 

محمد سلمانی






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:30 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

ببین در سطرسطر صفحه‌ی فالی که می‌بینم

تو هم پایان تلخی داری ای آغاز شیرینم


ببین در فال «حافظ» خواجه با اندوه می‌گوید:

که من هم انتهای راه را تاریک می‌بینم


تو حالا هر چه می‌خواهی بگو حتی خرافاتی

برای من که تأثیری ندارد، هر چه‌ام اینم


چون‌آن دشوار می‌دانم شب کــوچ نگاهت را

که از آغاز، پایان ِ تو را در حال تمرینم


نه! تو آئینه‌ای در دست مردان توانگر باش

که من درویشی از دنیای کشکول و تبرزینم


در آن سو سودِ سرشار و در این سو حافظ و سعدی

تو و سودای شیرینت، من و یاران دیرینم


برو بگذار شاعر را به حال خویشتن ماند

چه فرقی می‌کند بعد از تو شادم یا که غمگینم


پس از تو حرف‌هایت را به گوش سنگ خواهم گفت

تو خواهی بعد از این دیوانه خوانی یا خبرچینم

محمد سلمانی






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:30 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

 

 سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست 

 

 در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 

ساحت خوباناز بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست 

 

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

 

 وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

 

 تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد 

هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

محمد سلمانی






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:28 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

آن قدر از مقابل چشم تو رد شدم
تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم
 
منظومه‌ای برابر چشمم گشوده شد
آن شب که از کنار تو آرام رد شدم
 
گم بودم از نگاه تمام ستارگان
تا این که با دو چشم سیاهت رصد شدم
 
شاید به حکم جاذبه، شاید به جرم عشق
در عمق چشم‌های تو حبس ابد شدم
 
دیدم تو را در آینه و مثل آینه
من هم دچار- از تو چه پنهان؟! ـ حسد شدم
 
شاعر شدم همان که تو را خوب می‌سرود
مثل کسی که مثل خودش می شود شدم
 
در حیرتم چگونه، چرا در نگاه تو
دیروز خوب بودم و امروز بد شدم
 
محمد سلمانی






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:28 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

درمن غزلی درد کشیدوسر زا رفت 


سجاده گشودم که بخوانم غزلم را

سمتی که تویی عقربه ی قبله نما رفت


در بین غزل نام تو را داد زدم داد

آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت


بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت

این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت؟


من بودم وزاهد به دوراهی که رسیدیم

من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت


با شانه شبی راهی, زلفت شدم اما

من گم شدم وشانه پی, کشف طلا رفت


در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند

ناخوانده چرا آمدوناخوانده چرا رفت؟


می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر

سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت 


 محمد سلمانی 






تاریخ : دوشنبه 94/12/24 | 8:27 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.