سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران

درخت خاطره ی زردی از خزان دارد

درخت برگ به برگ از تو داستان دارد

نکن معامله با دیگران سر یوسف

که این معامله در سود هم زیان دارد

عجیب نیست که از مــرده ام نمی گذری

که سگ همیشه تمایل به استخوان دارد

کنار سفره ات ای خان ! زنی نشسته هنوز 

که بَــهـــر ِ نان شــبــش رنج ِ هفت خان دارد

بترس از دم فرزند مادر پیری

که دست های ضعیفی به آسمان دارد

بترس از سر سجاده ای که از دستت 

همیشه ناله ی الغوث و الأمان دارد 

به میزبانی من نرم می شوی گاهی

ولی غذای تو در لقمه استخوان دارد

عبور می کند از هر چه هست مَرکب ِ آه 

اگر چه کاخ تو بسیار پاسبان دارد ..

محمد شریف 






تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 4:34 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

نقاش در این نقش فقط آه کشیده

از بس که در آیینه تو را ماه کشیده..



در موقعِ نقاشی تیغ مژه هایت

هی دست جلو برده و ناگاه کشیده..



برجستگیِ وسوسه انگیزِ تن تو

قله ست که در حاشیه ی راه کشیده..



این آبیِ آرام که پوشانده تنت را

دریاست که با دامنِ کوتاه کشیده..

 

در خلوت آیینه و خود باز چه کردی..؟

چندی ست در این خانه فقط آه کشیده..


محمد شریف 






تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 4:34 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

همین که روسری ات را زدی کنار بس است

گرفته ای همه ی شهر را شکار بس است..



به مو بگو که به لشکرکشی نیازی نیست

برای فتح دلِ ساده یک سوار بس است..



شده ست رام تو دیگر رها کن آهو را

همین که او به نگاهت شده دچار بس است..



بیا و بر رخ آیینه ها بکش خود را

بیا که ماندن آیینه در غبار بس است..



به تکیه گاه خودت تکیه کن..پریشانی..

چقدر شانه بماند در این خمار بس است..



نبند تا که نگیرند چشم را مُژه ها

به دور چشم نکش سیم خاردار بس است..



قطارهای جهان را به ایستگاه نکش

برای رفتنت از شهر یک قطار بس است..



هزار مرتبه گفتم که دوستت دارم..

هزار مرتبه گفتی که زهر مار بس است..


محمد شریف 








تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 4:33 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
بازهــم رایحــــه ی خــوب تنت می آید
بوی یک بوسه ی ناب از دهنت می آید

لبنیــات تـو از زیــر لباسـت پیــداست..
چقــدر چـاک بـه ایـن پیرهنت مـی آید

دست من سوی تو با قیمت یک مشت غزل
بــــه خــریداری جنـس بدنت مــی آید

ابتــدایش لب دریـاست..به دریا زده ام
دامنت خــوب بــه دریــا شدنت می آید

فال حافظ که زدم گفت:کمی صبر کنی..
یوسفِ عشق بـــه خاک وطنت می آید

دفعه ی قبل هم از شهر سفر برگشتی..
مطمئنــــم خبـــــــر آمدنت می آید..


محمد شریف





تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 4:32 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

دوست دارم که بعد مدت ها،نت بخوانی و از "بنان" بزنی

 با سه تارت مرا بشورانی،تا خود صبـح "شد خزان" بزنی

رژ قرمـــر چقدر می آید، به لب و استکان و این چایـــی

 استکان می شود پر از ماهی،به لبانش اگر دهان بزنی

ذوقم این ست بعد از این دوری،کل امشب دوباره بیداریم

 من برایت غــــزل بخوانم و باز ، تو برایــم دم از "زبان" بزنی

دوست داری "فرانسه" یادم هست،تلخِ تلخ و بدون شیر و شکر

 دوست داری گلم از این قهــوه ، استکان پشت استکان بزنی ؟

ژست "نصرت" گرفتـه ای بانو، می نشینی کنار سیگارت

 می نویسی غزل غزل از درد،تا که طعنه به شاعران بزنی

شب چشمت دوباره مهتابی ست،این قرار سه شنبه ها بوده..

 از حرم بـــی قرار برگشتی ، تا سری هـــم بــه جمکران بزنی..

خسته ای از مسافرت بانو،بغض داری همیشه می دانم..

 توی ایوان نشسته ای غمگین،تا نگاهی به آسمان بزنی..

 محمد شریف






تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 4:31 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

با تو در برف..مهم نیست خیابان باشد

یا جنون باشد و یک عمر بیابان باشد


چه کسی گفته زمستان خدا زیبا نیست؟

دوست دارم همه ی سال زمستان باشد


ره به جایی نبرد فکر فرار از باران

نیست چتری که به اندازه ی باران باشد


تا تو با ناز نخندی چه کسی خواهد دید ؟

سی و دو دانه ی برفی که درخشان باشد


می نویسی به تن برف سئوالت را،کاش

پاسخ مسئله یک واژه ی آسان باشد-


خواندمش:"تا به ابد عاشق من می مانی؟"

:دوستت دارم اگر قیمت آن،جان باشد


تا کمی گرم شود شعر و تو سرما نخوری

دفتر شعر مرا نیز بسوزان..باشد ؟

 محمد شریف








تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 4:28 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

نسیمی روی دوشش میهمان شد..استراحت کرد

پس از آن روسری از روی مویش ...رفع زحمت کرد

برایم شیطنت می کرد و روی شانه می آمد

گمانم گفت سنگین باش...مویش را نصیحت کرد

به آرامی پریشان کرد خاطر جمعیِ ما را

اصولِ دلبری را مو به مو امشب رعایت کرد

دهانم را به صرفِ بوسه ای از طعم لب هایش

به لبخندی به این مهمانیِ پرشور دعوت کرد

به قدری چرخ زد با دامنِ گلدار و رنگینش

که عطرِ دامنش را با تمام خانه قسمت کرد

نگاهش مثل خورشیدی که فکر صبح در سر داشت

کنار پنجره از امتدادِ شب شکایت کرد

به من وقت ملاقاتی نخواهد داد می دانم

خوشا پلکش که از چشمان بیمارش عیادت کرد

همین که دید توصیفش برای شعر من سخت است

کمان انداخت در ابرو و با آیینه خلوت کرد.

 محمد شریف






تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 4:28 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تو که راهی شدی،نمیدانی،معنی بی قرار یعنی چه  ..

مثل یک ماهواره ی تنها،گم شدن در مدار یعنی چه..

 

حمله ی لشکر غزل دیدی؟ امشب از حس شعر لبریزم

غرق آرامشی نمی فهمی،لحظه ی انفجار یعنی چه..

 

می روی سمت یک فراموشی..چمدانی گرفته دستت را..

شاعری بی قرار می فهمد،سوت ِ تلخِ قطار یعنی چه..

 

با صدای رسا که می خندی، بنده مسئول خنده ها هستم

بی خیالی تو و نمی فهمی،شانه ی زیر بار یعنی چه..

 

دل من را زدی به دریاها،این دلی که ندیده دریا را

چشم دریایی ات به من فهماند،آبی بی گدار یعنی چه..

 

مدتی می شود پر از دردم ، مثل یک سال پیشِ ِ حال خودت

تو خودت هم که خوب میدانی،قرص..روزی سه بار یعنی چه..

 

آه! با میله های مواجی،چشم های تو در محاصره است

مژه هایت به من نشان دادند،آسمان در حصار یعنی چه..

 

شاعری خسته از غزل هایش،سمت باران دوباره راه افتاد

هیچ کس..هیچ کس نمیداند،پرسه در لاله زار یعنی چه..

 

قم همیشه غریب و دلگیر است،باز هم شکر حق که(بانو)هست

تو که طهرانی و نمی فهمی،غربت یک دیار یعنی چه...

 محمد شریف






تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 4:25 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خرید ناز به سوز و گداز می ارزد
به واگذاری صد امتیاز می ارزد

به بوسه سینه ی اسرار برملاست،ولی
خرید نازشُکوه بوسه به افشای راز می ارزد..

کنار دامنِ کوتاه..لحظه ای کوتاه
زمان رقص به عمر دراز می ارزد

تو دستْ بسته در آغوش خود رهایم کن..
که دستِ بسته به آغوش باز می ارزد

منم گزینه ی آخر..مرا تحمل کن
کسی نمانده..بسوز و بساز..می ارزد..
.محمد شریف






تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 4:24 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.