سفارش تبلیغ
سرور مجازی ‌هاست ایران

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم

 

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

محمد علی بهمنی

 





 






تاریخ : جمعه 96/4/16 | 7:54 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخیِ "نه" گفتنمان را که شنیدیم

وقت است بنوشیم از این پس "بله" ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یکبار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقِ من، از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

محمد علی بهمنی


 


 






تاریخ : جمعه 96/4/16 | 7:51 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

دریا شده است خواهر و من هم برادرش


شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش


خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم


تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش


می خواهم اعتراف کنم، هرغزل که ما


با هـــم سروده ایم جهان کرده از برش


خواهر زمان ، زمان برادر کشی است باز


شاید بـــه گوش هــــا نرسد بیت آخـرش


با خود ببر مرا کـــه نپوسد در این سکــــون


شعری که دوست داشتی از خود رهاترش


دریا سکوت کرده و من حرف می زنم


حس می کنم که راه نبردم به باورش


دریا منــــم ، همو کــــه به تعداد موج هات


با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش


هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها


خــــون می خورند از رگ در خــــون شناورش


خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست


خرچنگ ها مخــــواه بریسند پیکـــــرش


دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام


بغض برادرانه ای از قهـــــر خواهرش


محمد علی بهمنی






تاریخ : جمعه 96/4/16 | 7:50 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

شرمنده‌ام که همت آهو نداشتم

                           شصت و سه سال راه به این سو نداشتم

اقرار می‌کنم که من  این های و هوی گنگ -

                            ها داشتم همیشه ولی هو نداشتم

جسمی معطر از نفسی گاه داشتم

                            روحی به هیچ رایحه خوشبو نداشتم

فانوس بخت گم‌شدگان همیشه‌ام

                            حتی برای دیدن خود سو نداشتم

وایا به من که با همه ی هم زبانی‌ام

                            در خانواده نیز دعاگو نداشتم

شعرم صراحتی‌ست دل‌آزار، راستش

                            راهی به این زمانه‌ی نه تو نداشتم

نیشم همیشه بیشتر از نوش بوده است

                            باور نمی‌کنید که کندو نداشتم؟!

می‌شد که بندگی کنم و زندگی کنم

                            اما من اعتقاد به تابو نداشتم

آقا شما که از همه‌کس باخبرترید

                        من جز سری نهاده به زانو نداشتم

خوانده و یا نخوانده به پابوس آمدم؟

                            دیگر سوال دیگری از او نداشتم

محمد علی بهمنی


 






تاریخ : جمعه 96/4/16 | 7:48 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

 

تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست

 

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

 

گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

 

گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم

 

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

 

آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن

 

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

 

من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه

 

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

 

که همین شوق مرا، خوبترینم ! کافی ست

محمد علی بهمنی

 

 

 

 






تاریخ : جمعه 96/4/16 | 7:45 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()


 
بهار بهار
صدا همون صدا بود
 صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود
 بهار بهار
 چه اسم آشنایی؟
صدات می‌اد... اما خودت کجایی
 وابکنیم پنجره‌ها رو یا نه؟
 تازه کنیم خاطره‌ها رو یا نه؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد
 بهار اومد با یه بغل جوونه
 عید آورد از تو کوچه تو خونه
 حیاط ما یه غربیل
 باغچه ما یه گلدون
 خونه ما همیشه
 منتظر یه مهمون
 بهار اومد لباس نو تنم کرد
 تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه‌ها بود
 خواب و خیال همه بچه‌ها بود
 آخ... که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
 بهار اومد برفارو نقطه‌چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره‌ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره‌ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
 یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی‌جواب شد
دروغ نگم، هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

محمد علی بهمنی






تاریخ : جمعه 96/4/16 | 7:43 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز

که انعطاف تو، یکسان نشسته در هر چیز


تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ

رفاقتی است میان من و تو و پاییز


به فصل فصل تو معتادم ای مخدر من

به جوی تشنه ی رگ های من بریز بریز


نه آب و خاک، که آتش، که باد می داند

چه صادقانه تو با من نشسته ای-من نیز


اسیر سحر کلام توام، بگو بنشین

مطیع برق پیام توام، بگو برخیز


مرا به وسعت پروازت ای پرنده مخوان

که وا نمی شود این قفل با کلید گریز


محمدعلی بهمنی






تاریخ : شنبه 94/11/24 | 8:16 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.