سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران

هر طرف رو کن و تردید نکن سوی منی

باز در چشم‌رس دیده‌ی پرسوی منی


تا ابد گرچه عزیزی ولی از یاد مبر

چشم من باشی در سایه‌ی ابروی منی


در غمم رفته‌ای و در خوشی‌ام آمده‌ای

چه کنم؟ خوی تو این است؛ پرستوی منی


چشم‌بادامی و شیرین و خوش و بانمکی

چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی


گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس

شیرها خاطرشان هست که آهوی منی


مهدی فرجی 

 






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:38 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

می خواستم که خواب و خیال خودم شوی

رویا شوی امید محال خودم شوی

 

لرزید دست هایم و سرگیجه ام گرفت

آوردمت دلیل زوال خودم شوی

 

هم در دلم شناور هم بر تنم روان

ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی

 

هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم

چیزی نمانده است که مال خودم شوی

 

حالا تو چشم های منی ابر شو ببار

تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی

 

عاشق نمی شوی سر این شرط بسته ام

نه... حاضرم ببازم و مال خودم شوی

 

 مهدی فرجی







تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:36 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

همیشه در دل همدیگریم و دور از هم

چقدر خاطره داریم با مرور از هم

دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم

نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم

تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم

اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم

نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی

بخوان که پاره شود بند های تور از هم

نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم

شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم

مهدی فرجی    






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:34 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
آیینه ام تو ولی به زنگارها نگو
رویم به روزنه است به دیوارها نگو
هر کس به من نگاه کند عکس می شود
با شادها بگو به گرفتارها نگو

من اژدهای بی خطری بیش نیستم
سحر است این، نه معجزه، با مارها نگو

در رفت و آمدند نفس های آخرم
لرزم گرفته است به کفتارها نگو

فهمیده ام که دور خودم چرخ می خورم
این راز را بدان و به عصّارها نگو

باشد، تو یک کلاف بیاور مرا ببر
از قیمتم ولی به خریدارها نگو

در عمق کوه و قله ی چاه ایستاده است
با شاعر از رعایت هنجارها نگو

دادی خبر بیاورد و رفت جار زد
گفتم به باد هرزه از این کارها نگو

مهدی فرجی





تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:33 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه‌ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می‌دانی

من زمینگیر شدم تا تو، مبادا بشوی

آی! مثل خوره این فکر عذابم می‌داد؛

چوب ما را بخوری، ورد زبان‌ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه‌ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره‌ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است

می‌توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می‌توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ‌ترین آدم‌ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس‌های مرا می‌شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

مهدی فرجی





تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:32 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـن
دلشکـسته‌ام اگـر نـمی‌پـرم قــبول کـن
ایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمت
جـا نـمی‌شود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن
گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را
از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن
در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمی‌کـشم
بیــش از آ‌نـچه خـواستی نـمی‌پـرم،‌ قـبول کن
قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمی‌خورد
گــاه نامه می‌بـرم می‌آورم،‌ قــبـول کــن
گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا
بـی‌تـو من نه عاشقم، نه شاعـرم،‌ قبول کن
آب …وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم
مـن نمی‌تـوانـم از تـو بـگذرم،‌ قـبول کن

 
مهدی فرجی






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:31 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقدرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

میل - میل توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم باد های سرد پرپر می شوم 

"مهدی فرجی"








تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:30 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

می ایستم پای تو با جان و تنم من

پامیگذارم روی قلب آهنم من

یک عمر- تنگاتنگ - بوی بودنت را

حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

ازکودکی باخویش گفتم "عاشقی کن"

خواندم الفبای تو را در دامنم من

ای شمع!میخواهم که رازی را بگویم:

از بوسه ی دیشب به این سو...روشنم من

دریا...تویی،صحرا...تویی،جنگل تویی...تــــــو

ماهی...منم،آهو...منم،تیهـو منم...مـــــن

در باز بود و آسمان پروانه بازار

اما مگر از این قفس دل میکنم من؟؟؟

  مهدی فرجی






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:29 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم

امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور که نیستی بمانی ولی نرو.....


مهدی فرجی






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:28 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

من در پــی رد تو کجا و ... تو کجایی

دنبال تـو دستم نرسیده است به جایی

ای " بوده " که مثل تو نبوده است ؛ نگو هست

ای " رفته " که در قلب منی ... گرچه نیایی !

این عشق زمیــنی است که آغاز صعـود است

پابـند " هوس " نیستم ای عشق " هوایی " 

قــدر تنــی از پیـرهنی فاصله داریم

وای از تو ! چه سخت است همین قدر جدایی

ای قطب کشـاننده ی پــر جاذبه دیگر

وقـت است دل ِ آهــنی ام را بــربایی

گفتــی و ندیدی و شنــیدی و ندیدیم

دشـنام و جفایی و دعایی و وفایی

یک عــالمه راه آمده ام با تــو و یک بار

بد نیست تو هم با من اگـــر راه بیایی !!

مهدی فرجی






تاریخ : دوشنبه 94/11/26 | 9:26 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.