سفارش تبلیغ
صبا
انقدر راه نرودور برم می ترسم
چند روزی ست که از پشت سرم می ترسم
مثل شاهی که به فرزند خودش شک دارد
من از اقدام به قتل پسرم می ترسم
طاقتم تاب شده راه سفر مانده و از ....
بارسنگین ِ به روی کمرم می ترسم
روز و شب کنج قفس بودم و عادت کردم
اینک از اینکه دوباره بپرم می ترسم
در دل هول و بلا مانده ام اینک چه کنم ..!؟
به خداوند که از خیر و شرم می تر
سم
آتش افتاده به جان ِ تن ِ گندمزارم
فرصتی نیست واز خشک و ترم می ترسم
آتش افتاده به این مزرعه و تنها از
آن زمانی که نماند اثرم می ترسم
انقدر راه نرو دورو برم می دانی...
از بلایی که بیاید به سرم می ترسم
سید مهدی نژادهاشمی
<\/h5>

 






تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 5:30 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()


بی سبب زخم زبان بر جگرم نگذارید


وقت و بی وقت فقط سر به سرم نگذارید


مثل قابیل نگردید به دور و بر من ...


داغ فرزند به دوش پدرم نگذارید


عرصه ی زندگی ام تنگ شده بدترازآن ...


لحظه ای نیست که پا روی پرم نگذارید


من که درجاذبه و دافعه تان می سوزم


هیزم تازه به چشمان ِ ترم نگذارید


می روم آخر از اینجا به خداوند قسم ...


اینقدر سنگ به راه سفرم نگذارید


کم شده طاقتم از بار ندانم کاری....


کوه را باز به روی کمرم نگذارید


دوست دارم بروم جمله ی کوتاهی نیست ......


کاشکی از دل خود بی خبرم نگذارید ...

سید مهدی نژ‍ادهاشمی

 





تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 5:29 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
ماه رسیده تازه به دوران شبت بخیر
شبگرد کوچه های زمستان شبت بخیر
آمیزه ی هوا و هوسهای دوردست...
همبازی زمان ِدبستان شبت بخیر
بیهوده پنجه بر در و دیوار می کشی ...
تنها ترین پلنگ پشیمان شبت بخیر
هرگز نزن به سینه ی خود سنگ ِدوست را
ابرو کمان آینه بندان شبت بخیر
دلتنگ بوی کندرو یاس و بنفشه ای...
گلدان سرخ گوشه ی ایوان شبت بخیر
تصنیف ِباد و نم نم ِباران برای توست
آتشفشانِ سر به گریبان شبت بخیر
گاهی پلنگ می شوی و گاه ماهتاب
دیوانه ی بدون نگهبان شبت بخیر
بیهوده با زمین و زمان قهر کرده ای
دیوار خط کشیده ی زندان شبت بخیر
.دیشب پلنگ پیر تو را خواب دیده بود
ماه تمام نیمه ی آبان سحر بخیر ........
مهدی نژادهاشمی
<\/h5>




تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 5:27 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
چرا باید نگاه ِتو به این آواره بد باشد
شبیه آنکه یکجا زهر را سرمی کشد باشد
چرا باید زمین از من گریزان و زمان در تو
همیشه گیرِ آنکه ناگهانی می رود باشد
دلی که همنشین باد و باران است عمری را .
.. چگونه راه و رسم بی خیالی را بلد باشد
 کنار چشم هایت جانمازم آرزو دارد
دمی ذکر لبت جز قل هوالله احد باشد
شدم آواره ، شهری باخبر شد دوستت دارم
چرا هرگز نباید یک نفر حرفش سند باشد
کسی از دور می آید شبیه مرد در باران...
گمانم آنکه با خود غصه ها را می برد باشد
هوای وسوسه دارد دلم را می کشد ...شاید ...
که سیبی سرخ جای نان تازه در سبد باشد
.نیا جانم به قربانت.... نبینی حال و روزم را ..
نبینی عاشقت ، چشمش به دنبال ِمدد باشد
اگر بر صخره می کوبد پریشان خاطری امشب
همان بهتر که درمان ِ دلش سنگ ِ لحد باشد

سید مهدی نژادهاشمی

 

 






تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 5:26 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
مرا با خود نکش دیوانه تا پس کوچه های غم

چگونه در شبی تاریک از بیراهه برگردم

ندارم شرم از اینکه نخواهم بود همراهت........

که دارد می رود آب از سرِ آبادی ام کم کم

دو روی سکه ات خطی میان آتش وآب است

زبانت نیش عقرب دارد و چشمان تو مرهم

زبانم لال می گویم خلاف عادت مردم .....

نخواهم شد به جان تو از این پس لحظه ای آدم

اگر با لرزش پلکت نشد آبادی ام ویران ....

یقینن می شود نابود با پس لرزه ات عالم 

همیشه حس و حال آنکسی همراه من بوده ...

که شل شد زیر پایش صندلی و ریسمان محکم

گرفته دور گردن را و می خواهد دمِ آخر........

فقط از باغ چشمانت بچیند شاخه ای مریم

تو خواهی رفت و پرچم دار درداز پای می افتد

و من ناچار خواهم داد دست ِدیگری پرچم

مرا با خود نکش اینجاوآنجا راحتم بگذار....

تو خواهی رفت در باران شبی بی اسب می دانم

تو خواهی رفت.... بی آنکه بیایی

نان نمی خواهم

سید مهدی نژادهاشمی






تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 5:23 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

دور از تمام ِ شیطنت ها و حواشی

ای کاش یک لحظه  به فکر خود نباشی

آشوب افتاده درون چشم هایت

یکبار دیگر سعی کن از هم نپاشی

ارزش ندارد زندگی وقتی که یک عمر

سرخورده و بیهوده در حال تلاشی

از عابران کوچه ات می ترسم آخر...

شاید که احساس تو بردارد خراشی

پرکن فضای خانه را از عطرِگندم

باید که آبی بر سرو رویت بپاشی

الحمدُلله عاشق چشم تو هستم ....

کارم شده از صبح تا شب بت تراشی

آیینه در آیینه مهتاب نگاهت ....

پاشیده شور زندگی را روی کاشی

درجانماز چشم هایم رخنه کردی ...

من با توهستم تو چه باشی یا نباشی

سید مهدی نژادهاشمی






تاریخ : سه شنبه 94/12/11 | 5:21 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

دارد از دست می رود حسم ...توی این زندگی ماشینی

می کشم جور بیت هایم را با قوافی پوچ --- تزئینی

طعم یک اشتیاق مبهم را ، از نگاه تو گاز خواهم زد

مثل یک آدم غریبه مرا ، از بهشت خیال می چینی

صبح یک روز تازه خواهی دید ، مثل جمشید در دل نوروز

بسته ام درب های دوزخ را ، با بهشتی نماد خوش بینی

هستی ام را به باد خواهی داد ، دوزخ نقد را بگیر از من

از خدایان تو نمی ترسم : سفره ی هفت سین که می چینی

من توام تو منی نمی دانم ...فلسفه پشت فلسفه سختی ...!

بازهم من تو را نفهمیدم : توی تعریف ساده ی دینی

حل کنم مثل قند در چایت : سربکش جوهر وجودم را

بن هستی دوباره آوردم : من برای تو داخل سینی ....

سید مهدی نژادهاشمی 






تاریخ : دوشنبه 94/12/10 | 9:23 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

ماه من در دل دیوانه ی شب زندانی ست 

سهمم از پنجه ی تقدیر شب ِ بارانی ست 

عقب افتاده تر از آن شده که می گویند 

کشور ملتهبم منتظر ویرانی ست 

نسبتم می رسد آخر به شب طولانی 

شجر ه نامه ی من دولت بی سامانی ست

می نشینم که هواخواه نگاهم بشوی 

گرچه منظور من از خواستنت ، پنهان نیست 

هم قدم باش از این باغ بچیند سیبی 

با تو شیطان شدنم در پی هر عصیانی ست 

تو خودت باغ ِ بهشتی به خدا می دانند :

قصه ی آدم و حوا همه جا قربانی ست 

سندیت که ندارد بنشینی باغیر

ساحلت امن و دلت صاف و لبت مرجانی ست 

دوست دارم نفسی با نفست زنده شوم 

گرچه آینه ی تو در پی نافرمانی ست 

این چه کامیست که تلخ است شبیه فنجان 

این چه داغی قسم خورده ی هر پیشانی ست 

آه را می کشم از سینه ی تنگم بیرون 

فصل پاییز چرا مقصد بی پایانی ست 

حافظم باش گره از نفسم وا بشود 

فال خوش یمن ! اگر طالع من ویرانی ست 

سید مهدی نژادهاشمی






تاریخ : دوشنبه 94/12/10 | 9:22 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

باز با دوری خود دل نگرانم کردی


مثلِ دیوانه به هر سمت روانم کردی


شاعری مردن تدریجی و نا خواسته است


مثل یک باغچه درگیرِ خزانم کردی


روز و شب یکسره مفهوم ندارد وقتی


خالی از ثانیه ای پر هیجانم کردی


پنجره بهت زده داشت نگاهت می کرد


پشت تردید دل ِ سنگ بیانم کردی


باد نااهل وزید و به دلم بد افتاد


چه بگویم که تو بی نام و نشانم کردی


گفتم اینگونه نرو می رود از دست دلم


رفت از دست دل و بی ضربانم کردی


مثل پیراهن ِ خاکی شده احساساتم


باز درماند? یک ذره تکانم کردی


من که دیوانه نبودم ولی از عمد چرا


ساده بازیچ? چشم ِ همگانم کردی


مهدی نژادهاشمی






تاریخ : دوشنبه 94/12/10 | 8:46 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

گمان نکن که تو را باد می برد !

اینروز را نخواسته از یاد می برد 

چشمان بی گناه کسی بی پناه تر 

بی خواب را به شهر غم آباد می برد 

گم می کند سیاهی شب را نفس نفس 

سگ پرسه ای که تا رگ بیداد می برد 

تو ماه کاملی و نبودت پلنگ وار 

شب را به عمق ورطه ی فریاد می برد 

آخر شب بلند به گیسوی تو قسم 

دارد مرا به مهلکه ای حاد می برد 

حالم شبیه قوچ چموشی که عاقبت 

چوپان مرا به نیّت ِ جلاد می برد 

افسوس چشم مست تو را نیمه های شب 

شیطان به سمت خوابِ پریزاد می برد 

من برخلاف آب به جایی نمی رسم 

مرگ است آنچه ماهی آزاد می برد 

نفرین نکن ببین گذرم را شبی بلند 

دست قضا به آنچه نیافتاد می برد 

مهدی نژادهاشمی 






تاریخ : دوشنبه 94/12/10 | 8:45 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.