سفارش تبلیغ
صبا

ابر وقتی از غم چشم تو غافل می شود

جای باران میوه اش زهر هلاهل می شود

سر بچرخان از تنت بیرون بیا لختی برقص

در هوای چیدنت دستان من دل می شود

سر بچرخان از هوا سرشار شو قدری بخند

دین من با خند? گرم تو کامل می شود

هر طرف رو می کنم محرابی از ابروی توست

رو بگردانی نماز خلق باطل می شود

می توانی تب کنی بغض زمین را بشکنی

بی نگاهت آب اقیانوس ها گل می شود

چشم هایم را بگیر و چشم هایت را مگیر

ای که بی چشم تو کار عشق مشکل می شود....

ناصر حامدی






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 7:8 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

گویـــی بــه دستان خدا ایمان ندارد

شهری که در تقویم خود باران ندارد

 

باران تن خیس تو،باران چشم هایت

باران کــه باشد زندگـــی پایان ندارد

 

هر روز دیدار تو باشد روز عید است

فطر و غدیـــر و مبعث و قربان ندارد

 

با من مدارا کن کــه این سرباز تنهـــا

در سنگرش جز بوسه ای پنهان ندارد

 

انگشت هایم لای موهایت اسیرند

گاهـــی رهایــــی لذت زندان ندارد

 

دیدار تو خوب است،چون خواب دم صبح

خوابـــی کـــه آغازش تویـــی پایان ندارد

 

امشب تنت مثل دهی برفی ست،گاهی

بی بـــــرف بازی زندگـــــی امکان ندارد...

ناصر حامدی

 


تان





تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 7:7 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

ابروکمان اگر بزند تیر تازه را

با چشم خود رقم زده تقدیر تازه را

صبح است ساقیا...! رمه ها صف کشیده اند

در جام ها بریز کمی شیر تازه را

انجیر نوبرانه ی سرخی ست بر لبت

از من مگیر لذت انجیر تازه را

هر بوسه آیه ای ست که نازل نموده ای

بفرست بی مقدمه تفسیر تازه را

گاهی به چشم می زنی و گاه با زبان

آماده ام،نشان بده شمشیر تازه را

صبح بهار و نم نم باران و روی تو

چشمی ندیده این همه تصویر تازه را

ناصر حامدی






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 7:6 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خانم ! شما که مانده دلم مات "چشم" تان

 یعنی شدم مزاحم اوقات چشم تان

 

 امروز درس مان غزلی تازه از شماست

 فصلی جدید از ادبیات چشم تان

 

 فصلی که با رسیدنش انگار می رسند

 دستان من به دامن "سادات" چشم تان

 

 فصلی که فرصت سفری عاشقانه است

 از اصفهان دل به محلات چشم تان

 

 خانم ! اجازه هست بمیرم، که بعد از آن

 جانم جوان شود به کرامات چشم تان؟

 

 با چند "لهجه" اشک بریزم، نمی برید

 یک نیمه شب مرا به ملاقات چشم تان؟

 

 یک نیمه شب که توبه کنم چشم خویش را

 مومن شوم به "سبز"ی آیات چشم تان

 

 اوضاع رو به راه تر از این نمی شود

 ما و شما و "خواب" و خیالات چشم تان... 

ناصر حامدی







تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 7:5 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

دوست دارم جست و جــو در جنگل موی تو را


از خدا چیزی نمی خواهم به جز بوی تو را


دختر زیبـای جنگل های آرام شمال!


از کجا آورده دست باد گیسوی تو را؟


آستینت را کـه بالا داده بودی دیده اند


خلق رد بوسه ی من روی بازوی تو را


چشمهایت را مراقب باش،می ترسم سگان


عاقبت در آتش اندازند آهــــوی تــــــــو را


کاش جای زندگی کردن در آغوشت،خدا


قسمتم می کرد مردن روی زانوی تو را....
ناصر حامدی






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 7:2 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

زیر باران بنشینیم که باران خوب است
گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است

با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی
با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است

رو به رویم بنشین و غزلی تازه بخوان
اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است

موی خود وا کن و بگذار به رویت برسم
گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است
::
شب خوبی ست،بگو حال زیارت داری؟
مستی جاده ی گیلان به خراسان خوب است

نم نم نیمه شب و نغمه ی عبدالباسط
زندگی با تو...کنار تو...به قرآن خوب است

ناصر حامدی






تاریخ : یکشنبه 94/11/25 | 7:1 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.