سفارش تبلیغ
صبا

باران، غروب، ماه، اتوبوسی که ممکن است

باید مرا دوباره ببوسی که ممکن است...

 

این لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرین... اگر...

ـ بس کن! نزن دوباره نفوسی که ممکن است

 

من قول می‌دهم که بیایم به خواب تو

زیبا، در آن لباس عروسی که ممکن است

 

دل نازکی و دل نگرانی چه می‌شود

من نیستم، تو شهر عبوسی که ممکن است

 

ماشین گذشته از تو و هی دور می‌شود

با سرعتی حدود صد و سی که ممکن است

 

حالا تو در اتاق خودت گریه می‌کنی

من پشت شیشه‌ی اتوبوسی که ممکن است...

 

نجمه زارع






تاریخ : سه شنبه 94/12/4 | 9:43 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد


شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد...


چه می‌کنی‌؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد…


رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد


رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد


گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که‌… نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد


خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


نجمه زارع

 





تاریخ : سه شنبه 94/12/4 | 9:42 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی‌فهمد

دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی‌فهمد


نگاهی شیشه‌ای دارم، به سنگ مردمک‌هایت

الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی‌فهمد


هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم»

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی‌فهمد


من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دل‌هاشان

محبت مانده شمشیری که گردن را نمی‌فهمد


چراغ چشم‌هایت را برایم پست کن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی‌فهمد


دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می‌گویم

فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی‌فهمد


برای خویش دنیایی، شبیه آرزو دارم

کسی من را نمی‌فهمد، کسی من را نمی‌فهمد


(نچمه زارع)








تاریخ : سه شنبه 94/12/4 | 9:41 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خدا پشت و پناهت زود برگرد


فدای شکل ماهت زود برگرد 


هوا سرد است،شالت را بینداز


بگیر این هم کلاهت،زود برگرد


ببین این گونه نگذاری بماند


دو چشمانم به راهت زود برگرد


دلم را تو شکستی ای مسافر


به جبران گناهت زود برگرد


برایت نیست جایی مثل خانه


بسوی زاد گاهت زود برگرد


بیا از زیر قرآنم گذر کن


خدا پشت و پناهت،زود برگرد


(زنده یاد نجمه زارع )






تاریخ : سه شنبه 94/12/4 | 9:40 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید

من که رفتم ... بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید

     زتذه یاد نجمه زارع






تاریخ : سه شنبه 94/12/4 | 9:39 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است

چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی

که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»

دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا

هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم

که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

 زنده یاد نجمه زارع






تاریخ : سه شنبه 94/12/4 | 9:39 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

من را نگاه کن که دلم شعله‌ور شود 

بگذار در من این هیجان بیشتر شود


قلبم هنوز زیر غزل لرزه‌های توست 

بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود


من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی 

من مولوی سماع تو برپا اگر شود


من حافظم اگر تو نگاهم کنی اگر 

شیراز چشم‌های تو پر شور و شر شود


«ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود 

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»


آنقدر واضح است غم بی تو بودنم 

اصلا بعید نیست که دنیا خبر شود


دیگر سپرده‌ام به تو خود را که زندگی 

هر گونه که تو خواستی آنگونه سر شود

نجمه زارع








تاریخ : سه شنبه 94/12/4 | 9:38 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست

عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست


ناگهان- دریا! -تو را دیدم حواسم پرت شد

کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست


در دلم فریاد زد فرهـــاد و کوهستان شنید

هی صدا در کوه، هی “من عاشقت هستم” شکست


بعد ِ تو آیینه های شعر، سنگم می زدند

دل به هر آیینه، هر آیینه ای بستم شکست


عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد

قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست


وقتی از چشم تو افتادم نمی دانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

نجمه زارع






تاریخ : سه شنبه 94/12/4 | 9:37 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند

می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

 

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز

کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!


در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر

ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!


هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!

هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند


آه! مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست

حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!


خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها

باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند

نجمه زارع







تاریخ : سه شنبه 94/12/4 | 9:36 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…


جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…


وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…


روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا


افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا


کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…


تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،


از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…
نجمه زارع
 





تاریخ : سه شنبه 94/12/4 | 9:35 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.