سفارش تبلیغ
پیشنهاد نام دامنه هاست ایران



دل تنگی و تنهایی و سیگار و موسیقی

موتزارت یا شوپن به یاد سالهای دور

بی تابی و بی خوابی و فردای تکراری

چشمان قرمز ، دست لرزان ، صورت بی نور




بیرون زدن از خانه وقتی دیگران خوابند

بی هیچ مقصد ، پا فشردن بر پدال گاز

بغضی گلو گیر و گلویی آرزو بر دل

در حسرت خالی شدن با گریه یا آواز




از خود سوالی کهنه را صد بار پرسیدن

مایوس تر درمانده تر بی پاسخی هر بار

سَر خوردن و سُر خوردن و این سرنگونی ها

مصداق رقت بار و درد آلود یک تکرار



* * *


ای کاش می گفتی به من این غم سزای چیست

جرمی که دوزخ کیفرش شد کی ز من سر زد

نفرین به جادویی که آذر کرد مُردادم

تقویم رسوا شد ، خزان بر باغ من در زد




نوید دانایی هوشیار






تاریخ : دوشنبه 96/6/6 | 8:19 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

شاعری داشتی برای خودت
در دلت قنــــد آب می کردند
غافل از آنکه بیت های غـزل
دل من را کباب می کــــردند

واژه ها التماس می کـــردند
توی شعر تو راهشان بدهـم
آرزو داشتنــــــد قافیــــه ها
زیر بالـــم پناهشــــان بدهـم

مانده در خاطـرم رجز هایت
ماندنت شــد بهانه ی غـزلم
کاش هرگز به تو نمی گفتم
که گرفتـــار رمـل این رملـم

حکم دادی غزل ، غزل گفتم
ســــر بریدم ترانه هــــایم را
در عــــوض از کتاب زندگیــت
پاک کـــــردی نشانه هایم را

این منم شاعـری که بعداز تو
اینچنین خوار واژه ها شده ام
رفتی و شعر من بدون تو مرد
من عــزادار واژه ها شــده ام


نوید دانایی هوشیار






تاریخ : دوشنبه 96/6/6 | 8:15 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
در انتظـــار هجمــــــه ی درد تو بودم و ...
باید که از غمت غزلی می ســـرودم و ...

در من توان خلــــق غزلـــــــــواره ای نبــود
باید ســروده می شدی و چـــــاره ای نبود

صــــــدها هـــزار بیت برایت ســـــــروده ام
هرگـــز ولـــی برای تو من ، من نبـــوده ام

بعــــد از تو آرزوی غـــــزل ماند بر دلــــــــــم
یعنی که وزن و قافیه شد بی تو مشکلم؟!

بحــــــران واژه های ســـــزاوار شعــــــــر تو
مرگ غـــــــزل نتیجـــــه ی آوار شعـــــــر تو :

***
وقتـــــی تو نیســــــتی غــــزلم لنگ می زند
دردت به پای لنـــــگ غـــــــزل سنگ می زند

بی تو تمـــــــام قافــــــــیه ها زنگ می زند
داغ نبـــــودنت به دلــــــــم چنـــــــگ می زند

این خنجری که می خورم از پشت،آشناست
با نبض من عجـــــیب همــــــاهنـــگ می زند

.........................................................
.........................................................

***
در من بروز شعــــــــر و غــــــزل تابع تو بود
در نهــــــروان عشـــق ، جمــل تابع تو بود

می تاختم به سوی خوارج ...که سوختم
ایمـــان خــــویش را به نگاهـــت فروختــم

دیگــــر نه کافــــرم نه مسلمــانم و نه گبر
در اوج یک سقــــوطم از این اختیارِ جـــبر

شــــــاید کمــــان کهـــنه ی آرش اثر کــند
یا بر یخـــــــم زبانه ی آتش اثر کـــــــــند

زرتشت نو شــدم تو اوســتای من شدی
از خـــود برهــنه بودم و تو پیــرهن شدی

پوشــــاندی ام برهــــــنه نبیننـــد قامـتم
در سایه ی لباس تو گم شد شهــــامتم

حـــــالا غـــــرور مـــــرد تو را دار می زنم
دارم برای رفــــــــتن تو ، زار می زنم

***
شـــاعر شــدم تو را بســرایم ولی نشد
گفــتم کــه پا به پات بیـــایم ولی نشــد

در من اذان بدون محمـــــد نمی شـــــود
حوای سیب خورده ی من بد نمی شود

باز آمـــــدی و توی خــــیالم قـــــدم زدی
این مثنوی بی ســــر و ته را رقــــم زدی

گنجـــاندمت میان غـــــزلواره هام ... نه
انگار من تمــــام تو را ... نه! تمــــام نه!

بی حد تری از آن که تمامت کند کسی
بی انتهای من ! به نهــایت نمی رسی

رفتی و من بدون غـــــزل دوست دارمت
«ای غایب از نظر به خدا می سپارمت»

نوید دانایی






تاریخ : دوشنبه 96/6/6 | 8:12 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تصــــویر شــــــاعرانه ی پایان ماجـــرا :
خــــط می زنم تمــام غزل های کهنه را
 
***
 
دیگر برای دلخوشی ات جان نمی دهم
پای دو مشت  خاطــره تاوان نمی دهم
 
هــرگز دوباره در غزلت گــم نمی شوم
بازیچـــه ی کـــنایه ی مردم نمی شوم
 
زخم تو را به باغچــــه ی سینه کاشتم
این هــم کنار آن همه دردی که داشتم
 
دیگـــــر «غزل» به پای تو پرپر نمی شود
در این سکوت گوش تو هم کر نمی شود
 
یاد تو را درون دلــــــم خاک می کـــــنم
از دفـــــترم خطـــوط تو را پاک می کنم
 
از شعر من برو ، برو هـــــر جا که خواستی
عشق تو مفت چنگ همان ها که خواستی
 
***
 
افسوس  این کویر به باران نمی رسد
این قصه بی جنازه به پایان نمی رسد
 
ماتم نگــــیر ... نقش جــــدیدی به من بده
دل دل نکن به هرچه دلت خواست تن بده
 
تصـــــویر یک عروســک بدبخت تر بکش
نخ های دست و پای مرا سخت تر بکش
 
حــالا که اخــــتیار دل افتاده دســـت تو
بشکن ، بسوز ، زجر بده ، ناز شست تو
 
اما به فکـــر خــــــرج  بریز و بپاش باش
در انتظار تک تک پس لــرزه هاش باش
 
***
 
وقتی پلنگ زخمی عاشق اسـیر شد
کفتار پست از همه جا رانده شیر شد
 
خاتون مرا به خاک نشاند  و به جای من
جــــرثومه ی پلـــید خیانت ، امــــیر شد
 
خاتون ! نخواستی که بدانی چرا؟ چطور؟
قداره بندِ  مست و رها ، گوشه گــیر شد
 
جنگل که از نگاه تو افـــتاد  ، برنخاست
خــود را به آفتاب ســــپرد و کــــویرشد
 
بی معرفت ! قلــــندر عــــیّار شــهرتان
معتاد چشمهات که شد سر به زیر شد
 
***
 
این قصه ها که چشم تو را خواب می کند
هـــــر واژه اش غـــــرور مرا آب می کـــند
 
یعنی مرا ندیده گــــــرفتی و رد شـــدی؟
بانو ! تو کی «ندیده گرفتن» بلد شــدی؟
 
***
 
دیگر شــــب و ترانه به دادم نمی رسند
اشــــــعار عاشقانه به دادم نمی رسند
 
این بغض چـــند ســاله امانم نمی دهد
تقـــــدیر روز خوب نشــــــانم نمی دهد
 
می شد دوای بغض گلوگیر من شـوی
یا بر تنــــم بپیچی و زنجــــیر من شوی
 
رفتی و روز و شب غزلم گریه می کند
حتی قـــــلم به حال دلم گریه می کند
 
گفتی که : «در خیال غزل ساختن نباش»
تنـــــها دلیل زندگی ام ! فکـــر من نباش
 
باور کن از تحمل این درد خســـــته ام
بانوی شعر و خاطره ! برگرد خسته ام
 
***
 
برگــــرد و باز شـــــور به پا کن ... نمی کنی
وقتش گذشته ؟ قصد قضا کن ... نمی کنی
 
مثل قـــــدیم دل نگـــــران شــــــو برای من
اســـــم مرا دوباره صــــدا کن ... نمی کنی
 
اصلا قــــبول  ... حرمت موی سفید هیچ ...
از روی خاطرات حــــــــیا کن ... نمی کنی
 
***
 
این بار هــــم به حرف دلت گوش کن برو
این نامه را ببند و فرامــــــوش کن ... برو
 
***
 
تصــــــویر شــــــاعرانه ی پایان ماجــرا :
خـــط می زنم تمام غزل های کهنه را ...


«نوید دانایی هوشیار»


 






تاریخ : دوشنبه 96/6/6 | 8:9 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

چانه ها را از ابتـــــدا بزنم ...
اهل این نیســتم که جا بزنم

وسط ماجــــــرا عقب بکشم
بعد بیهوده دســـت و پا بزنم

جای اقــــرار بر «کم آوردن»
هی به معشــوقه افترا بزنم

با خیال وصـــال خوش باشم
روی زخـــم دلـــــــم دوا بزنم

صبــح تا شب مدام گریه کنم
اســـــم معشوق را صدا بزنم

پشت هم شعر تازه جور کنم
هی شبیخون به قصه‌ها بزنم

از غم عشق نوحه سر بدهم
یک ســــری هم به کربلا بزنم

«شــــرح درد فراق» بنویسم
جوش «ایام رفتـــــه» را بزنم

راهی وادی جنـــــون بشــوم
مثل مجنـــــون دم از وفا بزنم

یا بیفتم به جان کـــــوه و کمر
وســــط کــــوه سینما بزنم ...

***

آی بانوی از محبــــت مســــت !
گفته باشم ! مرام من این است

عشق یعنی همیشه مال منی
بچه بازی که نیست جا بزنی ...

نوید دانایی






تاریخ : دوشنبه 96/6/6 | 8:7 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()


 

این نقطه بوق ، عاقبتش خط ممتد است

 

می خواهم اعتراف کنم : زندگی بد است

 

***

 

وقتی که صبر ، چاره ی حالم نمی شود

از دست روزگار ننالم؟ نمی شود ...

نفرین به روزگار و به این اتفاق هاش
آتش کشیده جان مرا با فراق هاش
خود را به بی خیالی و بی غیرتی زدم
هی شعله می زند به دلم تا بسوزدم
زورت به من رسیده ؟به این مرد پاپتی؟
ای شرم بر تو ! دست بکش ! چرخ لعنتی !
هی ضربه پشت ضربه مگر کوه آهنم؟
باید که زیر هجمه ی پتک تو بشکنم؟
باشد قبول می شکنم خاک می شوم
از صفحه ی زمین و زمان پاک می شوم
اما به درد تازه مرا مبتلا نکن
من راضی ام به مرگ خودم ... خون به پا نکن
***
وقتی سپاه کوفه سفیر مرا گرفت 
سرباز بی ستاره وزیر مرا گرفت
شاه جوان که پشت به ایمان خویش کرد
حمام فین امیرکبیر مرا گرفت
وقتی غزال ، طعمه ی مشتی شغال شد
آهوی آه ، دامن شیر مرا گرفت
با روزگار سخت یتیمی که ساختم
چرخ پلید ، دایه ی پیر مرا گرفت
آن ماندنی ترین که مرا داغ کرد و رفت ...
ته مانده ی امید حقیر مرا گرفت 
***
می رفت و خاک مرده به رویام می نشست
می رفت و بغض ، زیر قدم هاش می شکست
***
گفتی که مرد! گریه نکن ! آبروت رفت ...
من گریه ... دست هام به شکل قنوت ... رفت ...
نوید دانایی

 

 


 


 

 






تاریخ : دوشنبه 96/6/6 | 8:6 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بی خیالی و عاقبت یک روز
روی عشقم قمار خواهی کرد
عشق - بازی به آخرش که رسید
نفرتم را چه کار خواهی کرد؟

هیبتم را به باد دادی رفت
باغرورم چه کار ها کردی
له شدم گم شدم خراب شدم
دست آخر مرا رها کردی

حرف دارم ولی به برکت بغض
نامه هایم سفید می مانند
بعد پاییز و با زمستانت
شاخه ها ناامید می مانند

حرف دارم ولی به لطف غمت
لال لالم سکوت پشت سکوت
مهر بر لب نگاه خیره به مهر
قل اعوذ به ربنای قنوت

حرف دارم ولی... ندارم ... نه ...
حرف در تو اثر نخواهد کرد
کارد وقتی به استخوان برسد
دکترت را خبر نخواهد کرد

آخرین حرف آخرین تلفن
توی گوشی صدای جیغ تو بود
«قطع کن نه تو قطع کن» باشد
قطع کردم ... و تیغ ، تیغ تو بود

***

روی حرفت حساب وا کردم
فکر کردم به قول پابندی
خرت از پل گذشت وا دادی
از من و زندگیم دل کندی

***

ربنا اتنا کمی امّید
ربنا اتنا کمی خنده
من به فکر جواب ادعونی استجب ...
نه
جواب : شرمنده ...


نوید دانایی





تاریخ : دوشنبه 96/6/6 | 8:4 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

در نامه ات نوشته که این زن پدر کش است

یعنی دلت به این که مرا می کشی خوش است؟


با سامری قدم زدی آخر برای چه؟

تاریخ را به هم زدی آخر برای چه؟


از کربلا گذشتی و از روم رد شدی

قلب مرا شکستی و از روم رد شدی


بین ملافه ها کفنم را شناختم

با جفت یک خراب شدم ...  مارس باختم


حالا بیا سپاه مرا تار و مار کن 

پای جنازه ام بنشین افتخار کن


شلیک کن ! گلوله که از دار بهتر است

مرگ از شکنجه تا دم اقرار بهتر است 


شلیک کن درنگ نکن ماشه را بکش

تصویر مرگ قرمز این لاشه را بکش


شلیک نه ! فشنگ گران است سم بده

نه! نه! بگو بمیر و به جانت قسم بده 


کارم تمام می شود و جنگ هم تمام 

این هم پلان آخر این فیلم ... والسلام

نوید دانایی





تاریخ : دوشنبه 96/6/6 | 8:2 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

همـــــه ی برگ های من رو شد
در دلـم هر چه داشـــــتم گفـتم
آس دل را زدی زمـــــــین ، بردی
من به حکـمت به خاک می افتم

آرزویی نمـــــــانده توی دلـــــــم
از تو ســــیرم از عاشقی سـیرم
حکـــــم کردی که از تو دور شوم
می روم...گرچه بی تو می مـیرم

***

خشت خشت من از تو برجا بود
این بریدن ورای فهـــم من است
برگ هـــایم که ریخت فهمـــیدم
باختن تا همیشه سهم من است

وای اگر حکـــم ، حکــم من باشد
شک نکن بی درنگ می کشـمت
با همین دســــت های خـون آلود
بار دیگر به شــــعر می کشـــمت

نوید دانایی





تاریخ : دوشنبه 96/6/6 | 7:59 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تیغ حقیر تیشه کجا ، بیســــــتون کجا

کابوس بی کسی کمر کوه را شکست


***


این بار آمدم که بمیرم به پای شــــــعر

باید به نقد جان بدهم خون بهای شــعر


موزون ترین سروده ی هستی عزیز دل

وصف تو را چگــــونه بگــویم برای شعر


شـــاه غزل مقابل تو سجــــده می کند

یعنی تویی خـــدای غزل مقتدای شـعر


نام تو اســم اعظم من شــد خودت بگو

نام تو را کجــا بنویسم ؟ کجـــای شعر؟


من بی نشانه های تو آواره می شـوم

در ابتدای جـــاده ی بی انتهای شـــعر


***


این بغض لعنتی که مجالم نمی دهــد

این بار هم که مرثیه آمد به جای شعر


انگار با غــزل مس من زر نمی شـــود

شــاید که مثنوی بشود کیمیای شـعر


***


این کاغذ این قلم ... به تو تسلیم می کنم

این آخـرین غزل ... به تو تقـــدیم می کنم


گفتی که : « دور طبع غزل پرورت گذشت»

حافــظ بخواب تخت ، خطر از سرت گذشت


***


بانوی آفتـــــــاب ببیــــن کال مانده ام

تندیس «انتفاضه ی اشغال مانده» ام


من بت پرست بوده ام و مجنهد شدم

در شهر اســــتوایی تو منجمد شــدم


از هیبت ســـــــپاه تو قیـقاج می روم

حالا چه بی غرور به معــراج می روم


آتش فشان درد شــدم گــــریه می کنم

از لحظه ای که مرد شدم گریه می کنم


گفتی که زندگی به تو لبخـــــند می زند

لبخـــــند هـــم به زندگیم گنـــد می زند


باید که دل به معجـــــزه و اتفـــاق داد

باید تمـــــام خاطـــــره ها را طلاق داد


وقتی هنـوز مرغ دلم جلـــد بام توست

وقتی تمـــام یاخته هایم به نام توست


با من چرا غریبـــــه شدی آشـنای من

گردآفرید گمشده ی قصـــــه های من


باید تو را دوباره از آخــــر شــــروع کرد

باید تو را حوالی مغــــرب طلــــوع کرد


***


وقتی تمــــــــام دار و ندارم به گل نشست

گفتی که شعر پست مدرنت به دل نشست


در گرگ و میش قافیـــــه هایت دودل شدم

از طبع بی وفا و دورنگــــم خجـــــــل شدم


گفتی به ناز مثنوی اغفـــــال می شـــــوم

حاشا که من بدون غزل لال می شـــــــوم


***


دارم برای آینــــــه اقــــــرار می کنم

تلخم چقدر ... آینـــــــه را تار می کنم


با این گلایه ها که به جایی نمی رسیم

بی خود برای ماندنت اصــــرار می کنم


از پشت شیشه دست ... که از من گذشته است

با میله های پنجـــره دیدار می کنم ...


آینــــــده را به خاطـــره پیـوند می زنم

گوســـــاله را به معجزه وادار می کنم


من عاشقـــت نبوده ام و نیستــــم برو

گفتم که می شناسمت؟ انکار می کنم


در لحظه های اشهد ان لا اله ها ...

این روزه را بدون تو ......................

...

حاشا بدون تو ...


نوید دانایی





تاریخ : دوشنبه 96/6/6 | 7:57 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.