سفارش تبلیغ
صبا
تو ریختی عسل ناب را به کندوها
به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها

شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد
و روی شان? من ریخت موج گیسوها

تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی
و صبح سر زد از لابلای شب بوها
و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند
و پیش هم که نشستند آلبالوها_
تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید
صدای خند? خلخال­ها، النگوها
و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد،
رها شدند در آرامش تنت قوها
***
شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز
چقدر خاطره دارند از تو جاشوها
تو نیستی و دلم چکّه چکّه خون شده است
مکیده اند مرا قطره قطره زالوها
«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست
«جدال روز و شب فرش ها و جارو ها»
شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای
پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...
پانته آ صفایی





تاریخ : چهارشنبه 94/12/5 | 4:53 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
با این که چــون ماری درون آستین بودند

زیبا تــرین شب های من روی زمین بودند




چشمانت _ آن الماس های قهوه ای _ یک عمر


با چشــم های خواب و بیـدارم عجین بودند



هــر چند آخـر زهر خود را ریختند اما ...

تا لحــظه ی آخـر برایم بهترین بودند



هــر قـدر نزدیک آمدم کمتر مــرا دیدی

بعدا شنیــدم چشم هایت دوربین بـودند



خــواجو تو را هر روز با یک زن تماشا کـرد 


پـل ها و زن ها بین ما دیــوار چین بودند



تا صبــح چشمم را به سقف خانه می دوزم

شب های زیــبایی که می گفتی همین بودند ؟!


 پانته آ صفایی





تاریخ : چهارشنبه 94/12/5 | 4:52 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

گرچـه گاهـی بـالشم از گـریـه تــا فـردا تر است


با خیالش خواب هایم شب به شب زیبا تر است



مثـل دلـفینی به دام افتـاده در استخرم، آه . . . !


ظاهـراٌ مشـغول رقصـم، چشم هـام امّا تر است



من نه، هرکس خواب اقیانوس را هم دیده است


چشـم هـایش مثـل من تـا آخر دنیـا تـر است



زنـدگی مثـل سیـابـازی ست، آدم هـر چقدر


دوستدارانش فراوان تر، خودش تنهاتر است



گاه می گویـم کـه بـاید چشم هایم را ... ولی


هرچـه محکم تـر ببندم چشم، او پیداتر است



پانته‌آ صفایی






تاریخ : چهارشنبه 94/12/5 | 4:52 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

کی می رسم به لذت در خواب دیدنت؟

سخت است سخت ازلب مردم شنیدنت

هرکس که این ستاره ی دنباله دار راـ

یک قــــرن پیش دیده زمان دمیــدنت ـ

از مثل سیــــل آمدنت حرف می زند

از قطره قطره بر دل خـــــارا چکیدنت

پروانه ها به سوختنت فکر می کنند

تک شاخ ها به در دل توفان دویدنت 

من...من ولی به سادگی ات،مهربانی ات

گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت!

آخر انار کوچک هم بازی نسیم! 

دیگر رسیده است زمان رسیدنت

پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده ست

زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت

یا زودتر به این زن تنها سری بزن ـ

یا دست کم اجازه بده من به دیدنت...

پانته آصفایی

 






تاریخ : چهارشنبه 94/12/5 | 4:51 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

سر هر جاده منم ، چشم به راهی که تویی

شب و روزم شده چشمان سیاهی که تویی


بنــدبازی وســـط معــــــرکه ام ، وای اگــــر

روی دوشـم بنشیند پر کاهی که تویــی !


زیر پایم پلی از موست ، ولــی زل زده ام

بین چشمان تماشا به نگاهـی که تویــی


کور کرده ست مرا عشــــق و سر راهـم باز

باز کرده ست دهان حلقه ی چاهی که تویی


نیست کم وسوسه ای سیب بهشت ، اما من

دستم آغشتــــه به نارنج گناهی که تویی ...!

پانته آ صفایی بروجنی






تاریخ : چهارشنبه 94/12/5 | 4:50 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

باد آمد و پیچیــد نفس های تــــو در کــــوه

پرشد دل هـــر صخــره از آویشــن و انـدوه


دنیا که مـــرا از تو جــدا کرد، جــدا کـــرد

یک شاخه ی خشک از تن یک جنگل انبوه


هر چند که یک کشته برای تو مهم نیست

ـ با این همه جان باخته، با این همه مجروح ـ


این زن که نفس در نفست داشته یک عمر

نگـــذار که توفان تو غرقش کند ای نــــوح ...

پانته آ صفایی بروجنی






تاریخ : چهارشنبه 94/12/5 | 4:49 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

آنکه امید مرا از همه برداشته است


توی گلدان دلم مهر تو را کاشته است


قایقی کوچکم، عشق است که در این طوفان


بادبان های مرا رو به تو افراشته است


کاش یک خشکی دور از همه دنیا باشی


که تنَش از صدف و نور و شِن انباشته است


می شد ایکاش که باور کنم این را که کسی


غیر من پای به دامان تو نگذاشته است


ولی ای عشق من، ای ساحل پیوسته به آب


هیچ کس با تو مگر خاطر تر داشته است؟


دل ِخون، چشم به در دوخته دارد هر کس


به تو دل بسته و چشم از همه برداشته است


پانته آ صفائی







تاریخ : چهارشنبه 94/12/5 | 4:48 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

درخت ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ی من و آه
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه های میوه شد و
چقدر جعبه ی پر راهی خیابان شد

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه ام اینقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمیخواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد

?#‏پانته_آ_صفایی?






تاریخ : چهارشنبه 94/12/5 | 4:47 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.