سفارش تبلیغ
صبا


به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد

اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد


پریشان است گیسویی در این باد و پریشان‌تر

مسلمانی که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد


عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذار

که این دیوانه تنها تکیه‌گاهش را نگه دارد


به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم 

خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد


دلم را چشم‌هایش تیرباران کرد ، تسلیمم

بگویید آن کمان‌ابرو سپاهش را نگه دارد



سجّاد سامانی






تاریخ : جمعه 94/11/23 | 11:8 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بی وفایــی پیش چشم این اهالی خوب نیست

التماست می کنم این بی خیالی خوب نیست


خنده های رفتنت در کوچـــه ها ویــران گرند

گریه های ماندنم در این حوالی خوب نیست


مادرم می گفت:شاید یک غروبی آمدی

انتظار سرنوشت احتمالی خوب نیست


بی  تو  مشغــول تمـــام ِ خاطرات رفته ام

ای تمام هستی ام خوداشتغالی خوب نیست


کـــــوزه ای هستم کـــه با درد ترک خو کرده ام

جابه جایی های این ظرف سفالی خوب نیست


چون  رمیدن های  آهـــو  نازهایت  جالب است

دشت چشمم را نکن حالی به حالی خوب نیست


بعد از این حال من و این کوچــه و این باغ گل

از نبودت  مثل این  گلهای قالی  خوب نیست



ابوالقاسم خورشیدی

 

 

 

 






تاریخ : جمعه 94/11/23 | 11:6 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 


سکه یک رو شادی  و یک رو غم است

تا نیفتد پشت و رویش مبهم است


عشق شیرین است، اما عشق من !

میوه های ِ تلخ و شیرین درهَم است 


طعم خرمایی که گاهی می خورم

تلخی ِ پس لرزه ی شهر ِ بم است


هیچ می دانی چرا عاشق شدم ؟ 

چون دلم حس کرد یک چیزی کم است


موج پشتش از غم زخمی که خود

می زند بر پیکر ِ دریا خَم است 


زخم های تازه گاهی وقت ها 

روی ِ زخمی کهنه مثل ِ مرهم است


فکر می کردم که آدم مبتلا ست

عشق اما مبتلای آدم است !


منا کرمی


تا قیامت هم اگر قهریم، یعنی آشتی

 اینکه در اندام یک شهریم، یعنی آشتی


دور از امواج دریا هردو تبعید از هوا...

 اینکه در زندان یک نهریم، یعنی آشتی


قطره قطره در عطش ها گم شدن، پرپر شدن

اینکه زجرآورتر از زهریم، یعنی آشتی


قدمت سردرگمی هامان هزاران ساله شد!

اتفاق کهنه ی دهریم، یعنی آشتی


این تفاهم های پی در پی چه معنا میدهد؟!

تا قیامت هم اگر قهریم، یعنی آشتی...

فاطمه صمدی


یک نیمه شب می شد ببینم عکس خوابت را

میگفتمت :بر دار از چهره ، نقابت را


تا بیشتر بشناسمت ای کمترین از خود

تا پی بری حال من و حال خرابت را


لب تشنه ی عشق از همیشه بودنم ، عشقست

می میرم و قدری ننوشم تا سرابت را


آغوش احساس ترا من ، پر نخواهم کرد

رویای وهم لحظه لحظه انتخابت را


ته مانده ی غمهای من ، نوش دل تنگم

- خوشتر ، که بندم مو به مو شرح شرابت را


بی پاسخم ، چشم ترا ، ابرو مکن نازک

می خواستی این زودتر گیری جوابت را ؟!


آرامشی از جنس عطر صبح می گیرم

ای بخت تیره حس کنم وقتی شتابت را


من شاعر با درد از دیرینه ، نزدیکم

با اینهمه می خواهم از دل اجتنابت را


خواهی که بیدارم کنی ، دست از سرم بردار

یا آنکه بردار از نگاه من ، نقابت را...


گویا فیروزکوهی


 


درد را در قفس سینه فشردیم ,دریغ!

دل خود را به کف غصه سپردیم,دریغ!


گر چه مجموعه به مجموعه سرودیم غزل

ما به درد دل یک فرد نخوردیم دریغ!


سال ها خورده غم خوب و خراب دنیا

غصه های دل خود هیچ نخوردیم دریغ!


روزگاریست که تلخابه ی غم‌های زمان

نوش جان کرده بسی باز نمردیم دریغ!


بار‌ها دست ندامت به سر خویش زدیم!

لیک دستی به سر خسته نبردیم دریغ!


فردوس اعظم


چندیست که در دام نگاه تو اسیرم

درگیر زمستانم و دلبسته ی تیرم


هر توبه که مستلزم نشکسته شدن نیست

این عشق خطاییست که باید بپذیرم


در راه پر از برکه و مرداب و تباهی

صد شکر به دریای تو افتاده مسیرم 


خوشبخت ترینم اگر امشب بگذاری

از گوشه ی لب های ترت بوسه بگیرم


من آدمک برفی و تو شعله ی عشقی

راضی شدم امشب که به یک بوسه بمیرم



سعید حسن زاده

باز مردم آب پاکی روی دستم ریختند

ناگهان،حالم بد است و ناگهان،طوری م نیست


در درونم زخم های کهنه لب وا کرده اند

شعر! ای آتش میان استخوان،طوری م نیست


آن تویی،ببر بیابانی که در چنگال تو

این منم،زخمی غزال نیمه جان،طوری م نیست


 قارچ ها از نوک انگشتان من قد می کشند

سمی ام در خویش اما باغبان،طوری م نیست


درد دارد قطره قطره نوش جانم می کند

قهوه ای هستم درون استکان،طوری م نیست


دست می افشانم و هی پای می کوبم به خاک

قرص تب بر،قرص هذیان،قرص نان، طوری م نیست


من اوستا خوانده ام،تکفیرم ای زرتشت پیر

کفر می ورزم به چشم این و آن،طوری م نیست


شهر می گوید جنون شعر دارم ای جنون

کاش می دادی به این مردم نشان،طوری م نیست

سیدمحمدعلی رضازاده




شبیه آتشی در باد خاکستر نمی گیرم
اگر خاموش گردم شعله را از سر نمی گیرم

به من از خم شدن چیزی مگو چون آنچنان سختم
که شکل از ضربه های پتک آهنگر نمی گیرم

گرفتی هر چه را دادی، خیالی نیست اما من
دلی را که سپردم دست تو،دیگر نمی گیرم

من آن مرغم که بگشایی قفس را باز می ماند
به هر جا خو کنم دیگر، از آنجا پر نمی گیرم

به من گفتی که هر چیزی بهای در خوری دارد
بهای عشق من مرگ است از آن کمتر نمی گیرم

مرتضی جهانگیری






تاریخ : جمعه 94/11/23 | 10:9 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.