سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران

گر چه هنگام سفر جاده ها جانکاه اند

روی نقشه همه ی فاصله ها کوتاه اند


فاصله بین من و شهر شما یک وجب است

نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند


من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟

«جمله های خبری» قید مکان می خواهند


راهی شهر شما می شوم از راه خیال

بی خیالان چه بخواهند چه نه، گمراهند


شهر پر می شود از اهل جنون «برج» به «برج»

«مهر» خواهان شما «مشتری» هر «ماه» اند


به «نظامی» برسانید که در نسخه ی ما

خسروان برده ی کت بسته ی شیرین شاه اند!


چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز

دست های طلب از چیدن آن کوتاه اند


غلامرضا طریقی








تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:26 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

با یاد شانه های تو، سر آفریده است

ایزد چقدر شانه به سر آفریده است!


معجون سرنوشت مرا با سرشت تو

بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است


پای مرا برای دویدن به سوی تو

پای تو را برای سفر آفریده است


لبخند را به روی لبانت چه پایدار

اخم تو را چه زودگذر آفریده است


هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست

خوب آفریده است، اگر آفریده است


تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه

آیینه را بدون نظر آفریده است


چون قید ریشه، مانع پرواز می شود

پروانه را بدون پدر آفریده است


غیر از تحمل سر پر شور دوست نیست

باری که روی شانه ی هر آفریده است


"غلامرضا طریقى"






تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:25 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 روسری وا می کنی، خورشید عینک می زند!


دستهگل غش می کند!، پروانه پشتک می زند! 


کفش در می آوری، قالی علامت می دهد!


جامه از تن می کَنی، آیینه چشمک می زند!

 


هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود


گاز آتش می خورد! یخچال برفک می زند!

 


میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند


آن طرف کتری به پای خویش فندک می زند!

 


روبرویم می نشینی، جشن بر پا می شود


صندلی دف می نوازد!، میز تنبک می زند!

 


درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشند


پیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند!

 


عشق من! این روزها با اینکه درگیر توام


باز هم قلبم برای قبلها لک می زند!

 


زندگی گر چه برای پر زدن می سازدش


عاقبت نخ را به پای بادبادک می زند!

 


عشق گاهی با پر قو صخره را می پرورد


گاه سنگین می شود، چکش به میخک می زند!

 


باز هم با بوسه ای راه تو را می بندم و


حرف آخر را همین لبهای کوچک می زند!  

غلامرضا طریقی








تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:24 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد
خورشید پیش چشم تو بی‌اعتبار شد

از آسمان رسیدی و باران شروع شد
پا بر زمین نهادی و فصل بهار شد  

باران به امر چشم تو بارید و بعد از آن
چشمان ابر، صاحب این افتخار شد
  
وقتی سخن به معجزه‌ی چشم تو رسید
تعداد پیروان غزل بی‌شمار شد !

ایزد تو را الهه‌ی «مِی» کرد و بعد از آن
هر کس که از کنار تو رد شد خمار شد

شیطان به جلد چشم تو رفت و به حیله‌ای
رندانه از مقام خودش برکنار شد

تا پی به حسن خود ببری، باغ آینه
یک‌باره در برابر تو آشکار شد

وقتی که تو به عکس خودت مبتلا شدی
آیینه‌ی زلال دلت پرغبار شد

در هفت‌خوان نهان شدی و در مسیر آن
مبنای استقامت ما انتظار شد

سودای برد و باخت در این راه پرخطر
از اولین عوامل کشف قمار شد

ما را که عاشقیم به بازی گرفتی و ...
آن‌گاه، نام دیگر تو روزگار شد ! 
      
   غلامرضا طریقی





تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:23 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

ده

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است


مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است


بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است


بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است


عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است


عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است


عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ی انسانهـــاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است


هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است


ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است


غلامرضا طریقی


 





تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:22 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()


ای بازی زیبای لبت ... بسته زبان را 


زیبایی تو کرده فنا ... فنّ بیان را 


ای آمدنت مبدا تاریخ تغزُل 


تاخیر تو بر هم زده تنظیم زمان را 



عشق تو چه دردیست که در منظر عاشق 


از تاب و تب انداخته ... حتی سرطان را 



کافی است به مسجد بروی تا که مشایخ 


با شوق تو ... از نیمه بگویند اذان را 



روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد ...


ترسید که دیوانه کنی نامه رسان را 


علیرضا طریفی






تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:21 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

من آتش عشقم که جهان در اثرش سوخت


خورشید، شبی پیش من آمد، جگرش سوخت


آدم به تب دیدنم افتاد و پس از آن


هرکس که به دیدار من آمد پدرش سوخت


آتش‌کده‌ی اهل بهشتم من و جز این


هرکس که نظر داشت به پای نظرش سوخت


شیطان عددی نیست که آتش بزند... هان!


سودای مرا داشت به سر هرکه سرش سوخت 


ققنوس هم از جنس همین شب‌پرگان بود


دیوانه‌ی خورشید که شد بال و پرش سوخت


تنها نه فقط خانه‌ی زهرا و علی... نه!


هر خانه که با عشق درآمیخت درش سوخت


شاعر خبر تازه‌ای از عشق شنید و


تا خواست کلامی بنویسد خبرش سوخت ‌


غلام‌رضا طریقی


 






تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:20 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

همیشه برده ـ خواه ،توـ همیشه مات ـ خواه ، من ـ !
بچین ! دوباره می زنیم ، سفید تو ـ سیاه ، من

ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه ، من ! 
پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه ، تو ـ همیشه نصف راه ، من !

تمسخر و تکان «اسب» و اندکی درنگ ، تو
نگاه و دست بر «پیاده» باز هم نگاه ، من !

یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من
دوباره روسفید ، تو ـ دوباره روسیاه ، من

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه ، من

تو برده ای من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه ، من !

غلامرضا طریقی

 






تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:19 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

من که به تشخیص شما ، از هر نظر دیوانه ام
طبق خبرها آخرین دیوانه در دیوانه ام
دیگر خبرهای شما یک جو نمی ارزد که من
هم در خبر دیوانه ام ، هم بی خبر دیوانه ام 
دیوانه در دیوانه ام خواندیدو خوشحالم که من
بالاترین حد جنون در ذهن هر دیوانه ام 
در اولین روز جنون محبوب خود را یافتم
او گفت نامم را مبر گفتم مگر دیوانه ام 
در را به رویم بست و من در پشت این در سالهاست
انگشت بر در ، دربدر ، خونین جگر ، دیوانه ام 
از هر نظر دیوانه ام دیوانه در دیوانه ام
چون اینقدر دیوانه ام الگوی هر دیوانه ام 
امروز خوشحالم که من مانند مردم نیستم
با آنچه هستم دلخوشم حتی اگر دیوانه ام

 

غلامرضا طریقی?






تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:18 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

هنگام هوس، وضع من و یار یکی نیست
حال همه در لحظه ی افطار یکی نیست
از تک تک اجزای قفس شاکی ام اما
نوع گله ام از در و دیوار یکی نیست
با حاجی و با شیخ عرق خوردم و دیدم
عکس العمل این دو ریاکار یکی نیست
کوتاه بیا شیخ! خدایی که تو خواندی
آنقدر بزرگ است که انگار یکی نیست

غلامرضا طریقی






تاریخ : یکشنبه 94/12/9 | 8:18 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.