سفارش تبلیغ
صبا

«هستی»! ولی نشد که بفهمی «دکارت» را

توی سرت گذاشته‌ای «سیم کارت» را

می‌خواهی‌ام تماس بگیری بدون حرف

پوشانده است مغز تو را چند لایه برف

از حرف‌های سوخته‌ی توی گوشی‌ام

چیزی که روی یخ زدگی‌ها بپوشی‌ام

من زنگ /می‌زنم به سرت فکر مرگ را

بر شیشه‌های پنجره مشتی تگرگ را

من فکر می‌کنم به تو از «هیچ‌کس نبود»

اما عزیز عشق تو در دسترس نبود

هستی! ولی صدای ضعیفی ته خطوط

یک ارتباط وصل شده با فقط سکوت

امواج ناامید! به من می‌رسد ولی

در انتظار! پاسخ قبلم معطلی

هستم! میان فلسفه‌ی هستن و شدن

پاکم کن از تمام ِ سرت، زنگ هم نزن

که دستگاه مشترکت پشت هر عدد

در هیچ جا به هیچ کس آنتن نمی‌دهد!


فاطمه اختصاری






تاریخ : دوشنبه 94/12/3 | 8:58 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

م

...و شب که خسته تر از خواب ِ چشم هام شده

شروع می شوم از «جمعه» ی تمام شده

صدای هق هق ِ تو، پشت خنده های من است

صدای خرد شدن توی دنده های من است

شبیه یک پل ِ مخروبه زیر پای کسی

نشسته ام وسط ِ «شنبه» تا تو سر برسی

به شکل سایه که از زندگیم رد می شد

که استخوان هایم زیر پا لگد می شد

یواش پرت شدن از حواس ِ این زن به...

اتاق بی دری از خاطرات «یکشنبه»

به لحظه لحظ? دوریت، سوختن در تب

کبودی لبم از فکر بوسه ات هر شب

به انتخاب دو تا عاشقانه از سعدی

به شوق دیدن تو در «دوشنبه»ی بعدی

به هم رسیدن و... آرام رد شدن از هم

طناب ِ پاره شده در روابطی مبهم

دو تا کلاغ ِ پریده به قصّه های جدا
«سه شنبه» را سپریدن به هیچ جای ِ کجا

دلم، گرفته سراغ تو را از این تقویم

بیا به خاطره های گذشته برگردیم

اگرچه فاصله مان درّه هایی از سنگ است

پل ِ شکست? تو «چارشنبه» دلتنگ است

برای پای تو که از سرم عبور کنی

بیایی و هم? هفته را مرور کنی

صدای مشترک ِ روزهای غم باشی

صدای هق هق هر «پنج شنبه»ام باشی

زمان گذشت... و ساعت چهار بار نواخت

زمان گذشت... و زن بازی ِ خودش را باخت

زمان گذشت... و شب شد، دو چشم خیسم را

که هی مچاله کنم هر چه می نویسم را

که کلّ هفته به فکرت... بیفتم از غم ها

سقوط زن جلوی ِ چشم ِ مات آدم ها...

فاطمه اختصاری





تاریخ : دوشنبه 94/12/3 | 8:57 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد


خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد


گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست


بسته ی خالــی قرصم پُر ِ از بیداری ست


بسته ی خالـی یک پنجــــره در دیوارش


بسته ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش


بسته ی خالی خورشید ِ به شب تن داده


بستــه ی خالــــی یک خانـه ی دور افتاده


بسته ی خالی یک عاشق جنجالی تر


بسته ی خالی یک صندلـــی خالی تر!


بسته ی خالی تبعید که در سیبت بود


بسته ی خالــی پاییز کـه در جیبت بود


مرگ، پیغـــام تو در گوشـی خاموشم بود


بسته ی خالی قرصی که در آغوشم بود


قفل بودم وسط تخت بـه زندانی که


زدم از خانه به کوچه به خیابانی که


دور دنیای تــو هـــی آجـــر و آهن چیده


همه ی شهر در آن عق شده و گندیده


از شلوغی جهان، حوصله اش سر رفته


همـــه ی شهــر دو تا پا شده و در رفته


بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه ی هیز


دلــــم آشوب شده از خـــودم و از همه چیز


فکر یک صندلـــی پــــُر شده توی اتوبوس


فکر گل های پلاسیده ی ماشین عروس


زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده


بچه ای خسته کـــــه از راه، عقب افتاده


مغز درمانده ی خالی شده ی بی ایده


مرد با عقربـــــه ی روی مچش خوابیده


منــــم و زندگــــی ِ پــــُر شده بــــا تصویرم


یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم


منم و عکس مچالـــه شده در دستی که


منم و عشق که خوردیم به بن بستی که


خانه با سردی دیوار هماغوشـم کرد


از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد


قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود


جسدی آن طرف پنجره مدفـــون شده بود


جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها


جسد زل زده به چشــم ِ تر ِ آدم ها


جسد خاطره هایی کـه کبودم کردند


مثل سیگار به لب برده و دودم کردند


جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد


جسد روز و شبـی که بد و بدتر می شد


جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت


بسته ی خالـی سیگارم و قرصت در تخت


جیـــغ خاموشـــی رویای تـــو و مهتابی


با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی


با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب است


در شبی تیره کــه از ثانیه هایش عقب است


در شبـــی از تــــو و کابــوس تـو طولانـــی تر


در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است

فاطمه اختصاری






تاریخ : دوشنبه 94/12/3 | 8:56 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تهران و بوی ذرت مکزیکی و غروب

تهران و چند خاطره ی افتضاح و خوب

تهران و خط متروی تجریش تا جنوب

این شهر خسته را به شما می سپارمش

تهران سکته کرده ی از هر دو پا فلج

تهران وصله پینه شده با خطوط کج

تهران تا همیشه ترافیک تا کرج

این شهر خسته را به شما می سپارمش

من روزهای خونی و پرالتهاب را

من سطل های سوخته ی انقلاب را

بر سنگفرش کهنه بساط کتاب را

بوسیدم و برای شما جا گذاشتم

من خش و خش رفتگر از صبح زود را

سیگار بهمن و ریه ی غرق دود را

من هر که عاشقم شده بود و نبود را

بوسیدم و برای شما جا گذاشتم

بلوار پر درخت ولیعصر تا ونک

نوشابه های شیشه ای و تخمه و پفک

کابوس های هر شبه از درد مشترک

یک روز می رسد که فراموش می شوند

تنهایی ام نشسته میان اتاق ها

بر بیست و هشت سالگی ام جای داغ ها

گریه نمی کنم… همه ی اتفاق ها

یک روز می رسد که فراموش می شوند

فاطمه اختصاری







تاریخ : دوشنبه 94/12/3 | 8:54 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

منم و عکس مچالـــه شده در دستی که
منم و عشق که خوردیم به بن بستی که

خانه با سردی دیوار هماغوشـم کرد
از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود
جسدی آن طرف پنجره مدفـــون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها
جسد زل زده به چشــم ِ تر ِ آدم ها

جسد خاطره هایی کـه کبودم کردند
مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد
جسد روز و شبـی که بد و بدتر می شد

جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت
بسته ی خالـی سیگارم و قرصت در تخت

جیـــغ خاموشـــی رویای تـــو و مهتابی
با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب است
در شبی تیره کــه از ثانیه هایش عقب است

در شبـــی از تــــو و کابــوس تـو طولانـــی تر
در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است

فاطمه اختصاری






تاریخ : دوشنبه 94/12/3 | 8:53 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خودکار داشت روی ورق می نوشت: مرگ
با حوصله گره زده بودم طناب را

هر کس سوال داشت ((چرا؟)) می تواند از
دیوارهای خانه بپرسد جواب را

این زن برای کشتن کابوس های خود
با گریه شسته حافظه ی تختخواب را

خودکار می نوشت: ((دمی فارغ از جهان...))
من توی جام ریخته بودم شراب را

هر بار به سلامتی صبح می زدم
دیگر ولی نخواهم دید آفتاب را

دیگر امید آمدن هیچ زنده ای
بهتر نمی کند من و حال خراب را

از جبر خسته، منتظر هیچ احتمال
باید که انتخاب کنم انتخاب را!

فاطمه اختصاری






تاریخ : دوشنبه 94/12/3 | 8:53 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

جای چند تا بخیه روی پوست داشتن
جا زدی تو پشت پا زدی به دوست داشتن

پشت کرده ای به پشت چوبی در اتاق
داغ کرده ای و پشت دست ، داغ روی داغ

داغ اتفاق نارفیق را فروختن
داغ واقعی باغ را شبانه سوختن

شب شبیه شب ، شبیه هیچ چی به غیر شب
بی لبی به روی لب بخواب ، شب بخیر شب !

بی لبی که دوختند توی بند دست بند 
آآآآه ! خاطرات بد ... تمام ، نه ! نمی شوند

خواهشا دوباره انتظار را به سر بیار 
خواهشا دوباره ابر شو دوباره تر ببار

روشنی بدوز روی چشم های بی کست 
خواهشا بخواه ماه ، در بیاید از پست

از اتاق در بیا به جمع ما رفیق ها
خواهشا دوباره اعتماد کن به تیغ ها !

فاطمه اختصاری






تاریخ : دوشنبه 94/12/3 | 8:52 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.