سفارش تبلیغ
صبا

زمین را عاشقت کردی، هوا را عاشقت کردی

و هر چه بود بین این دو تا را عاشقت کردی


گِلت وقتی که حاضر شد خدا لبخند زد، یعنی

ز بس زیبا شدی حتی خدا را عاشقت کردی


به خود می بالم از عشقت ولی همواره می پرسم:

چه در ما یافتی آیا که ما را عاشقت کردی؟!


نه تنها من، نه تنها او، نه تنها شاعران، حتی

غزل را، بیت ها را، واژه ها را عاشقت کردی


سپس عشق تو از واژه به قلب ساز ناخن زد

و بعد از آن دور می فا س لا را عاشقت کردی


به وقت خواندنت بی اختیار از بغض لبریزم

تو حتی بغض را، حتی صدا را عاشقت کردی

مهدی عابدی
می روم رفتن از این دیدار مشکل تر که نیست


دوری از وصلی حقارت بار مشکل تر که نیست


گیرم آتش زد مرا اندوه بی سامانی ام


سوختن از ساختن با عار مشکل تر که نیست


از چه می ترسانی ام؟! یک عمر تنها بوده ام


عزلت این بارم از هربار مشکل تر که نیست


نیست آسانتر ز چشمان تو مضمونی، که هست


هست در معنا از این اشعار مشکل تر؟ که نیست


کوه هم باشی اگر با صبــــر آبت می کنم


ترک تو از ترک این سیگار مشکل تر که نیست


مهدی عابدی


 





تاریخ : چهارشنبه 95/1/4 | 6:14 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

نهنگ عاشقم را دام چشمانت به تور انداخت

گرفت از قعر اقیانوس و در تنگ بلور انداخت


به دور از بی کران موج هایت مرده ام اما

نگاهی می توان گه گاه بر اهل قبور انداخت


شبیه میوه ای نارس، تحمل کردنم سخت است

من آن سیبم که باید گازی از آن کند و دور انداخت


هوای فتح در سر داشتم دردا که تقدیرم

سر و کار مرا با قله ای صعب العبور انداخت


صدایی آمد و ناگاه آتش شعله ور تر شد

گمانم شاعری دیوان خود را در تنور انداخت!

مهدی عابدی





تاریخ : چهارشنبه 95/1/4 | 6:11 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خنده ات گندم، لبانت سیب، دستت؛ نان سرود

تشنه بودم گریه ات در وصف من باران سرود


آفتاب آزار می دادم، حضورت برف شد

سرد شد قلبم، نفس های تو تابستان سرود


بی گمان عاشق شدن از زیستن زیباتر است

گرچه هستی را خدا و عشق را انسان سرود


دستم از وصف پر و بال عقابان باز ماند

بس که تا جان داشت در اوصاف گنجشکان سرود


منت شعر خودم را بر سرم مگذار، هان!

هر زنی را می توان تا حجم یک دیوان سرود


سخت باشی محو خواهی گشت از شعرم که من

می سرایم آن که او را می توان آسان سرود

مهدی عابدی





تاریخ : چهارشنبه 95/1/4 | 6:9 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

روان چون چشمه بودم، جذبه‌ات خشکاند و چوبم کرد

بنازم آن نگاهت را که درجا میخ‌کوبم کرد

شب و روزِ مرا در برزخ یک لحظه جا دادی

طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد

کنون از گرد و خاک عشق‌های پیش از این پاکم

که سیلاب تو از هر رویدادی رُفت‌و‌روبم کرد

تَنَت تلفیقِ گُنگِ عنصر باد است با آتش

نفس‌هایت شمالی سرد، لب‌هایت جنوبم کرد

دوا؟ جادو؟ نمی‌دانم، شفا در حرف‌هایت بود

نمی‌دانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد!

مهدی عابدی






تاریخ : چهارشنبه 95/1/4 | 5:37 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

مثل زهری تلخ در شیرینی قندی کثیف

بر لبانت نقش بست آن‌روز لبخندی کثیف

خوب یادم هست آن لبخند زهرآلود را

پارک ساعی، ساعت شش، عصر اسفندی کثیف

پنج ماه از بیستم اسفند تا مرداد رفت

ما جدا اما رقم می‌خورد پیوندی کثیف

رفتی و در نکبت تنهایی‌اش جان کند دل

مثل یک زندانی مسلول در بندی کثیف

بی‌تو تهران چیست؟ آیا از بلندی دیده‌ای؟

آسمانی تیره، برجی کج، دماوندی کثیف


مهدی عابدی






تاریخ : چهارشنبه 95/1/4 | 5:36 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.