سفارش تبلیغ
صبا

تماشا می کنی و من دلم از دور می لرزد
سرم  بر دار می رقصد ، لبم مخمور می لرزد

دوچشمت انقلاب هستی افکن دارد اینگونه _
خمارت ، دست و پای حضرت انگور می لرزد

هوای تاختن بر شهر دارد قوم تاتارت
اگر بی زلزله از ترس ، نیشابور می لرزد

مکش لشکر ! مزن نارو ! به جمع ِ سربدارانم
دلم  از  تفرقه اندازی ات بدجور می لرزد

هوای عاشقی دارد به سر مهتاب این برکه
که نورانورِ چشمانِ تو،  دورادور می لرزد

بیا و فارغم کن از تب  ِ افتاده بر جانم
که دست و پام از این وصله ی ناجور می لرزد

بزن زخمه به تنبور و بخوان تصنیف آخر را ...
که با ماهور چشمانت ، تنم درگور می لرزد

سیدمهدی_نژاد_هاشمی






تاریخ : چهارشنبه 96/4/14 | 9:57 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.