سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

به کلاغ نشسته بر شاخه لطفا ای مردم آشیان بدهید

کودک شعرها به زنجیر است به شیوخ عرب نشان بدهید

بچه ای شیرخواره ام امشب سقف روی سرم خراب کنید

به خداوند لاغرو فربه فرصت نصب آسمان بدهید

هرکه تخریب می کند مارا مهر تایید بر لبش بزنید

به زمین خواره های بی انصاف دوسه هکتار کهکشان بدهید

مهربانی چه قدر بر عکس است پس برای رضایت دلها

کودکان به حال مردن را بمب وآتش به جای نان بدهید

از لبانم گلایه می ریزد  بهر فهمید نش همین امشب

به سیاستمدارها لطفا یک سبد هم گلایه دان بدهید

موسی عباسی مقدم






تاریخ : دوشنبه 96/4/26 | 9:46 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

با بچه بازی هیچکس شیطان نخواهد شد
انسان بد یا مرد نافرمان نخواهد شد
در کوچه ها ی شهریک شب در به در باشد
با دوره گردی راهی زندان نخواهد شد
گیرم عصایی پیشجادوگر  بیندازد
موسی نیل حضرت عمران نخواهد شد
شاید که چندی پادشاه کشوری باشد
با تخت وتاجی قیصر وخاقان نخواهد شد
حتی اگر دریانوردی خبره هم باشد
بی معنویت نوح کشتی بان نخواهد شد
ای پهلونان جان موسی دست بر دارید
این رستم ما مرد این میدان نخواهد شد

موسی عباسی مقدم

 






تاریخ : یکشنبه 96/4/25 | 10:32 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

شب شدو گم گشته شکوفایی یم
لب به لب از رخوت وتنهایی یم
با عطشی بی شکرستان شدم
سوخته نی های شکر خا یی یم
رفته به سوگ سفر بادها
خط خطی ی دفتر دانایی یم
یوسف طبعم به حصار غم است
مرده شب وشور زلیخایی یم
در پی لیلی که نرفتم ولی
هیچ کسی نیست به رسوایی یم
قفل به لبها زده ام در مثل
تا برسد شعر خوش آوایی یم
در قلمم شاعری وشور نیست
منتظر لحظه شیدایی یم

موسی عباسی مقدم






تاریخ : شنبه 96/4/17 | 6:16 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی راه و رسم دگری داشت

پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

بیداد گری عشوه ی مرضیه نمی شد
این شهر اگر دادرسِ دادگری داشت

یک لحظه برین بام بلاخیز ، نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

افسوس ! که دست ستم از ریشه برآورد
هر شاخ برومند ، که امید بَری داشت

بر خیرِ جماعت ، چه سخن ها که نگفتیم
این کاش ! یکی زین همه گفتن اثری داشت

ز آه دل مظلوم ، اگر رسم ستم سوخت
ز آن بود که هر شعله ی آهی شرری داشت

در معرکه ی عشق که پیکار حیات است
مغلوب حریفی که به جز سر ، سپری داشت

{ سرمد } سرِ پیمانه نبود این همه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

 
صادق_سرمد






تاریخ : چهارشنبه 96/4/14 | 10:8 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

هی بوسه نزن با هیجان گوشه ی لب را
یک لحظه رعایت بکن آداب ِادب را

دندان به لبم می زنی انگار شبانه..
پاتک زده ای قسمتی از باغ ِرطب را

گرمای لبت روی لبم در نوسان است
بالا نبری در تنم اندازه ی تب را

با آتش ِبرخورد ِلبت با رگ ِگردن..
بر هم زده ای رابطه ی مغز و عصب را

از بس که میان ِدو لبم جای ِکبودی ست..
انگار که "داعش" زده استان ِ"حلب" را

دیشب که سراسیمه تو را گاز گرفتم..
حال آمده ای نقد کنی عین ِطلب را

اینگونه که در اول ِشب بوسه گرفتی..
ای وااای...خدا خیر کند آخر ِشب را


مسعود_محمدپور






تاریخ : چهارشنبه 96/4/14 | 10:6 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

به نگاهی  که مرا کرده گرفتــــار قسم
به نگاهی که شب از فکر تو بیدار قسم

بی تو من در همه ی شهر غریبم بانو
می دهد کودک  ده ساله  فریبم بانو

بی تو این حنجره کی نای دمیدن دارد
بی تو این شهر کجا ارزش  ِدیدن دارد

بعد ِتو بد شده ام/مثل خودت/خیلی بد
تو کجایی  که  ببینی چه به روزم آمد؟!

بعد ِتو هر که مرا دید تــُـرا نفرین کرد
حال ِ غمبار ِ مرا  دید... ترا  نفرین کرد

لعنتی بعد ِتو با این شب ِ عریان چه کنم؟
ساعت ِصفر شده/با تب ِعصیان چه کنم؟

شده ام یک منِ بی تو که پر از دردســـرم
لمس ِدستان ِتو   کمبود ِدو تا  چشم ترم

بعد تو مردم این شهــــــر مرا پس زده اند
طعنه بر بیکسی من/کس و ناکس زده اند

سینـــــه را داغ زدم تا همه را دک بکنم
به همه عالم و آدم / به خدا شک بکنم

بے تو رسوای سرکوچـه و بازار منم
سوژه?  خاله زنکــــهای ِدل آزار منم

سوژه?  مشرک و بی دین که شبی سنگ شده
و همین سنـگ به والله  دلش تنــــــگ شده 

بی تو من تلخ ترین خاطره ی  پاییزم
بی تو از گریه و خوناب جگر سرریزم

نفسم بی تو دراین عمق جنون می گیرد
کنج پستو ی غمت دل به خدا می میرد

بی تو ازهیچ ترین حادثه ها  می ترسم
بی تو  از فاجعه ی فاصله ها می ترسم

بو ی مسموم و غریبانه ی خون یعنی من
خون خشکیده به دیوار جنــــــون یعنی من

رعشه بر چــــــار ستون تنم انداخته ای
لرزه بر سمت چپ سینه ام انداخته ا ی

بسته ی خالی سیگــــــار و شب و تنهایی
بسته ی خالی قرص و غزل و بی خوا بی

بعد تو جا ی  همه خاطره ها درد گرفت
شب ِبی تو خنده را از لب ِاین مرد گرفت

بعد تو عشق من این پاکت سیگار شده
این همه شعر مزخرف که تل انبار شده‌‌‌
 
مهراد نیک روش






تاریخ : چهارشنبه 96/4/14 | 10:1 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تماشا می کنی و من دلم از دور می لرزد
سرم  بر دار می رقصد ، لبم مخمور می لرزد

دوچشمت انقلاب هستی افکن دارد اینگونه _
خمارت ، دست و پای حضرت انگور می لرزد

هوای تاختن بر شهر دارد قوم تاتارت
اگر بی زلزله از ترس ، نیشابور می لرزد

مکش لشکر ! مزن نارو ! به جمع ِ سربدارانم
دلم  از  تفرقه اندازی ات بدجور می لرزد

هوای عاشقی دارد به سر مهتاب این برکه
که نورانورِ چشمانِ تو،  دورادور می لرزد

بیا و فارغم کن از تب  ِ افتاده بر جانم
که دست و پام از این وصله ی ناجور می لرزد

بزن زخمه به تنبور و بخوان تصنیف آخر را ...
که با ماهور چشمانت ، تنم درگور می لرزد

سیدمهدی_نژاد_هاشمی






تاریخ : چهارشنبه 96/4/14 | 9:57 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

مرد باید گرسنگی بکشد تا بفهمد که نرخ آن چند است

تا بفهمد که در جهان شما هرکه باشد گرسنه در بند است

فرق بین گرسنه ها مگذار بین پیر وجوان وکودک با

آن اسیری که در فلسطین است بایتیمی که در سمر قند است

خیر وخوبی همیشه شیرین است در میان تمام آدمها

آنکسی فکر خیر وخوبی هست که دلش قدر یک دماوند است

مرد باید فعالیت بکندخانه اش تا گرسنگی نکشد

خانه ای که به حاشیه باشد یا که دارای چند فرزند است

ای غنی که در این جهان سیاه بی خیالی چرا نمی فهمی

که زمینت هزارها هکتار خانه ات یکهزار در بند است

خود پسندی بد است عاقل باش مال بسیار گرچه شیرین است

ذره ای هم ببخش چون بخشش باعث شادی خداونداست

این غزل باعث نشاطم شد با تمام نشاط می گویم

خوش به حال تمام خوبیها بد به حال هرانچه تر فند است

موسی عباسی مقدم






تاریخ : جمعه 96/4/9 | 6:32 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بی قرار چشم هایت دسته دسته سارها
طعم لب هایت شفای عاجل بیمارها

چشم هایت را نبند این بی محلی کافی است
تابگیری قدرت پرواز را از سارها

داس و دهقان همه وقت درو دیوانه اند
مثل موهای تو آشفتند گندم زارها

تازه از عطر نفس های تو فهمیدم چرا
کارشان رو به کسادی می رود عطار ها

جای رسم دایره گاهی مربع می کشند
عقل را پر داده عشقت از سر پرگارها

تا بماند یادگاری چهره ات را می کشم
مثل انسان نخستین بر تن دیوارها

                        سورنا جوکار

 






تاریخ : دوشنبه 96/4/5 | 8:42 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خدا نخواست نگاه تو بی کران باشد

زمین اجــازه ندارد کــه آسمان باشد

به درد سفره ی آغوش من نخواهد خورد

تنی کــه هر شبه مهمان این و آن باشد

کنــون کــه شانه ی تو لایق سر من نیست

همان خوش است که بالشت دیگران باشد

هزار شکــر کــه پای بهارمان یـــخ زد

تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد

سمند خاطر مردی که گرم تاختن است

درست نیست کـــه  علّاف مادیان باشد

نرنج از من اگــر راندمت کبوترکش!

درخت دوست ندارد کلاغدان باشد

مرا حوالـــه ی  این  بیستون  کـن  و بگذار

که عشق، قصه ی شیرین خسروان باشد


علی اکبر یاغی تبار






تاریخ : دوشنبه 96/4/5 | 8:37 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.