سفارش تبلیغ
صبا

وطن ای سفید وسیاهت  قشنگ

سرظهر و عصروپگاهت قشنگ

چه زیباست گلهای پیراهنت

خط سبز رخسار ماهت قشنگ

سپیدار وبید لب جوی تو

گل وغنچه سر به راهت قشنگ

اگر ابر چشم تو بارش کند

شود تا ابد آب چاهت قشنگ

تفنگ در پادگانت گل است

سخن های ماه سپاهت قشنگ

به هر روز وفصل وبه هر سال تو

شود گرگ ومیش وگیاهت قشنگ

موسی عباسی مقدم

 






تاریخ : یادداشت ثابت - شنبه 96/8/21 | 9:1 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خدایا چوب چوپان را گرفتند

زلبها مزه نان را گرفتند

لباس عشق را کوتاه کردند

زاسب وکره پالان را گرفتند

کمی تا خردسالان مکر کردند

بزرگان دم شیطان را گرفتند

گران کردند تنباکوی جان را

ته وبالای قلیان را گرفتند

رها کردند دزد وگاوبر را

فقط مرد پشیمان را گرفتند

هزاران خانه ریزش کرد زیرا

گچ وشاقول وسیمان را گرفتند

حسودان توی کرمان رخنه کردند

دوباره لطف علی خان را گرفتند

موسی عباسی مقدم






تاریخ : جمعه 96/8/26 | 4:8 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

زلزله آمد دوباره عده ای را داغ کرد

غصه آورد؛خون به قلب لاله های باغ کرد

عده ای زیر تلی از خاک وسیمان گم شدند

عده ای هم زیر سقف سرد دالان گم شدند

یک پدردر زیر آهن زیر سیمان خاک شد

مادری هم خون فشان پر ناله وغمناک شد

عده ای پر آه وغم بر سینه وسر می زنند

عده ای هم زیر خاک سرد پرپر می زنند

ای خدا آخر چرا ماتم رسید اینگونه شد

زعفران زخمی پراز خون دامن بابونه شد

بس کن ای خاک ستم ماه مرا مدفون مکن

اشک غم از چشمهایم بیش از این بیرون مکن

موسی عباسی مقدم






تاریخ : چهارشنبه 96/8/24 | 9:27 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

قسم بر خالق پنهان  وپیدای سر مویت

اگر عاشق نبودم کوچ می کردم زپهلویت

اگر مانی زمانی با نگاهت روبرو می شد

میان بوم جانش نقش می شد خال هندویت

شکستی سخت خواهد خورد بازرگان ابریشم

اگر از روسری بیرون رود یک ذره گیسویت

به یک ثانیه اسم شهر بازرگان عوض می شد

اگر حراج می شد توی بازرگان النگویت

کجا چون پهلوانان وکمانداری قدر می شد

اگرآرش نمی شد وامدار زور وبازویت

پشیمان می شود از رفتنش وقتی خراسانی

هولاکوخان اگر لشکر کشیده سمت باکویت
موسی عباسی مقدم









تاریخ : دوشنبه 96/8/22 | 9:34 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

گل من بوی خوش دارد لب تو
غم سیب توروش دارد لب تو
نمی گردد کسی جز من به دورت
سم پروانه کش دارد لب تو
********************
دلم با آه تو صد پاره می شه
زدست غصه ها بیچاره می شه
اگر بر عشق پاک من بخندی
شبیه هرزه ها آواره می شه
****************
بهشت من حیا دارد نگاهت
شبیه گل صفا دارد نگاهت
برایم گنج عالم ارزنی نیست
دو تاعالم طلا دارد نگاهت

 






تاریخ : پنج شنبه 96/7/20 | 10:11 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

 


بدم میاد از ریا از دورنگی

عاشق شدن با قلبهای سنگی

شبیه باغ و باغچه با قلب پاک

دو رنگی رو تکون بده روی خاک

تا گل باغ خونه روشن بشه

خاک زمین جای نشستن بشه

ماهو بگیر لباس نو تنش کن

چراغ مهتابی رو روشنش کن

سنگ و بگو از کوچه ها پس بره

بگو شقایق پیش اطلس بره

اگه بخوای بهار بشه بر قرار

تو باغچه ی دلت کمی گل بکار

امسال دیگه وقتی میاد فصل کیم

باید که با چلچله ها خوب بشیم

برفارو پارو می کنه زمستون

گمون کنم رسیده فصل بارون

بارون میادآهای آهای خبر دار

بیا همه یکی بشیم  با بهار

موسی عباسی مقدم


 

 






تاریخ : دوشنبه 96/7/17 | 7:56 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

چونکه آزرم در این شهر بماند زیباست

ورنه این شعر من وشعر چناران تنهاست

اگر او نیست غم وقصه عاشق هیچ است

او اگر هست به این ناحیه لیلا لیلا ست

او به یک آن  به کنارتو غزل می گوید

من ولی چون به غزل فکر نمایم فرداست

کاسبی هم به غزل دست ندارد زیرا

 چون شهیدی همه ی شعر سفیدش زیباست

شعر اسلامی ماهم به چناران خوب است

فقط آزرم که اینجاست غزل پا بر جاست

*********************************

این شعر را به خاطر زحمات استادمحمدآزرم که

 برای شعر چناران متحمل شده است

 سروده ام بدین وسیله از او قدر دانی می شود

موسی عباسی مقدم

 

 

 






تاریخ : یکشنبه 96/7/16 | 12:6 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

به دریا وعده مهتاب دادی
به موج خسته رنج خواب دادی
به آرایش لب ساحل نشستی
دوباره دسته گل برآب دادی

موسی عباسی مقدم


 






تاریخ : یکشنبه 96/7/16 | 10:23 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

حال خوشی دارم زمان دیدن مویت

وقت اذان و وقت کارو آب وجارویت

من دوست می دارم بمانم خانه ات اما

می ترسم ازچشم سیاه ماجرا جویت

شب پیش پایم را نمی بینم  به آسانی

تاریک کرده کوچه ام را رنگ گیسویت

دستم همیشه بوی ناب عطر گل دارد

تا در خیالم برگ گل می چینم از رویت

کفتارهای دشت هر شب خود زنی دارند

چون گرگها را رام وعاشق کرده آهویت

حالا که صبح زود هست وخسته ی خوابم

با باد بعد از ظهر راهی می شوم سویت

موسی عباسی مقدم






تاریخ : چهارشنبه 96/7/12 | 9:8 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

از سفر برگرد تاآزاد باشد جان من

ماه مهتابی شود در جاده آبان من

پیش از این خودرا میارا در خیابان تا دمی

پر بگیرد آه وغم از سینه ی شیطان من

کم به فکر یوسف خود باش ای یعقوب عشق

تا فرشته باز گردد در شب کنعان من

یوسف مارا دمی از چاه غم بیرون مکن

ای زلیخا تا کمی خالی شود زندان من

دفترخوب غزل را وامکن بهر خدا

از صدف حرفی نزن باگوهر چشمان من

موسی عباسی مقدم



 






تاریخ : یکشنبه 96/7/9 | 8:33 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.