سفارش تبلیغ
صبا


چنارانی یم آرمانم محبت
سرو پیکر واستخوانم محبت
به دل غصه دارم که یک دم نباشد
سر ظهر و وقت اذانم محبت
زمینم پر از مهر وخوبی وعشق است
لباس تن آسمانم محبت
به دنبا ل آنم که تا زنده هستم
شود شیوه ی کهکشانم محبت
تو را شاکرم ای خدایم که دارم
به روز وشب مهربانم محبت
شعر از موسی عباسی مقدم
31/6/96سروده






تاریخ : جمعه 96/6/31 | 10:19 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

 

با شما دود ودم وتلخی قلیان خوب است
با شما شعر وغزلهای فراوان خوب است
تا به لبهای قشنگ تو گل ولبخند است
دست در دست به گلگشت وگلستان خوب است
چشم ناز تو که از حرف ومحبت خیس است
صحبت از عاشقی وصحبت باران خوب است
عشق اگر ثانیه ای با دل ما خوب شود
کوچه ودامنه ودشت بیا بان خوب است
در خیا بان وسرکوچه که نامحرم هست
پچ پچ وچند عدد بوسه پنهان خوب است
غیبت از چشم شما قلب مرا عاشق کرد
بی گمان وسوسه ی آدم وشیطان خوب است
تا لب گرم وغزلهای تو شیرین باشد
سردی قهوه تلخ وته فنجان خوب است
یک سبد میوه وحرف ودوسه فنجان باران
باغ وقالی ونشستن لب ایوان خوب است
موسی عباسی مقدم





تاریخ : چهارشنبه 96/6/29 | 4:9 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
عشوه کن! اعجاز را در سحر و جادویت بریز
زخمــی ام کن! شوکران در نوشدارویت بریز

نوزده سال است در من لشکری مبهوت توست
پس  فنون  رزم  را  در  طرح  ابرویت  بریز

میرعمادی را دچار خط لب هایت کن و
راز نستعلیق  را  در  پیچش مویت بریز

گیسوانت را پریشان کن میان شعرهام
قرن ها شعر دری از لای گیسویت بریز

جنگل بیچاره در پای غرورت سوخت...شیر!
پس  غرورت  را  به  پای  بچه  آهویت  بریز
سعید رستگار مند





تاریخ : دوشنبه 96/6/13 | 7:38 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی راه و رسم دگری داشت

پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

بیداد گری عشوه ی مرضیه نمی شد
این شهر اگر دادرسِ دادگری داشت

یک لحظه برین بام بلاخیز ، نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

افسوس ! که دست ستم از ریشه برآورد
هر شاخ برومند ، که امید بَری داشت

بر خیرِ جماعت ، چه سخن ها که نگفتیم
این کاش ! یکی زین همه گفتن اثری داشت

ز آه دل مظلوم ، اگر رسم ستم سوخت
ز آن بود که هر شعله ی آهی شرری داشت

در معرکه ی عشق که پیکار حیات است
مغلوب حریفی که به جز سر ، سپری داشت

{ سرمد } سرِ پیمانه نبود این همه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

 
صادق_سرمد






تاریخ : چهارشنبه 96/4/14 | 10:8 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

هی بوسه نزن با هیجان گوشه ی لب را
یک لحظه رعایت بکن آداب ِادب را

دندان به لبم می زنی انگار شبانه..
پاتک زده ای قسمتی از باغ ِرطب را

گرمای لبت روی لبم در نوسان است
بالا نبری در تنم اندازه ی تب را

با آتش ِبرخورد ِلبت با رگ ِگردن..
بر هم زده ای رابطه ی مغز و عصب را

از بس که میان ِدو لبم جای ِکبودی ست..
انگار که "داعش" زده استان ِ"حلب" را

دیشب که سراسیمه تو را گاز گرفتم..
حال آمده ای نقد کنی عین ِطلب را

اینگونه که در اول ِشب بوسه گرفتی..
ای وااای...خدا خیر کند آخر ِشب را


مسعود_محمدپور






تاریخ : چهارشنبه 96/4/14 | 10:6 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

به نگاهی  که مرا کرده گرفتــــار قسم
به نگاهی که شب از فکر تو بیدار قسم

بی تو من در همه ی شهر غریبم بانو
می دهد کودک  ده ساله  فریبم بانو

بی تو این حنجره کی نای دمیدن دارد
بی تو این شهر کجا ارزش  ِدیدن دارد

بعد ِتو بد شده ام/مثل خودت/خیلی بد
تو کجایی  که  ببینی چه به روزم آمد؟!

بعد ِتو هر که مرا دید تــُـرا نفرین کرد
حال ِ غمبار ِ مرا  دید... ترا  نفرین کرد

لعنتی بعد ِتو با این شب ِ عریان چه کنم؟
ساعت ِصفر شده/با تب ِعصیان چه کنم؟

شده ام یک منِ بی تو که پر از دردســـرم
لمس ِدستان ِتو   کمبود ِدو تا  چشم ترم

بعد تو مردم این شهــــــر مرا پس زده اند
طعنه بر بیکسی من/کس و ناکس زده اند

سینـــــه را داغ زدم تا همه را دک بکنم
به همه عالم و آدم / به خدا شک بکنم

بے تو رسوای سرکوچـه و بازار منم
سوژه?  خاله زنکــــهای ِدل آزار منم

سوژه?  مشرک و بی دین که شبی سنگ شده
و همین سنـگ به والله  دلش تنــــــگ شده 

بی تو من تلخ ترین خاطره ی  پاییزم
بی تو از گریه و خوناب جگر سرریزم

نفسم بی تو دراین عمق جنون می گیرد
کنج پستو ی غمت دل به خدا می میرد

بی تو ازهیچ ترین حادثه ها  می ترسم
بی تو  از فاجعه ی فاصله ها می ترسم

بو ی مسموم و غریبانه ی خون یعنی من
خون خشکیده به دیوار جنــــــون یعنی من

رعشه بر چــــــار ستون تنم انداخته ای
لرزه بر سمت چپ سینه ام انداخته ا ی

بسته ی خالی سیگــــــار و شب و تنهایی
بسته ی خالی قرص و غزل و بی خوا بی

بعد تو جا ی  همه خاطره ها درد گرفت
شب ِبی تو خنده را از لب ِاین مرد گرفت

بعد تو عشق من این پاکت سیگار شده
این همه شعر مزخرف که تل انبار شده‌‌‌
 
مهراد نیک روش






تاریخ : چهارشنبه 96/4/14 | 10:1 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تماشا می کنی و من دلم از دور می لرزد
سرم  بر دار می رقصد ، لبم مخمور می لرزد

دوچشمت انقلاب هستی افکن دارد اینگونه _
خمارت ، دست و پای حضرت انگور می لرزد

هوای تاختن بر شهر دارد قوم تاتارت
اگر بی زلزله از ترس ، نیشابور می لرزد

مکش لشکر ! مزن نارو ! به جمع ِ سربدارانم
دلم  از  تفرقه اندازی ات بدجور می لرزد

هوای عاشقی دارد به سر مهتاب این برکه
که نورانورِ چشمانِ تو،  دورادور می لرزد

بیا و فارغم کن از تب  ِ افتاده بر جانم
که دست و پام از این وصله ی ناجور می لرزد

بزن زخمه به تنبور و بخوان تصنیف آخر را ...
که با ماهور چشمانت ، تنم درگور می لرزد

سیدمهدی_نژاد_هاشمی






تاریخ : چهارشنبه 96/4/14 | 9:57 صبح | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

بی قرار چشم هایت دسته دسته سارها
طعم لب هایت شفای عاجل بیمارها

چشم هایت را نبند این بی محلی کافی است
تابگیری قدرت پرواز را از سارها

داس و دهقان همه وقت درو دیوانه اند
مثل موهای تو آشفتند گندم زارها

تازه از عطر نفس های تو فهمیدم چرا
کارشان رو به کسادی می رود عطار ها

جای رسم دایره گاهی مربع می کشند
عقل را پر داده عشقت از سر پرگارها

تا بماند یادگاری چهره ات را می کشم
مثل انسان نخستین بر تن دیوارها

                        سورنا جوکار

 






تاریخ : دوشنبه 96/4/5 | 8:42 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

خدا نخواست نگاه تو بی کران باشد

زمین اجــازه ندارد کــه آسمان باشد

به درد سفره ی آغوش من نخواهد خورد

تنی کــه هر شبه مهمان این و آن باشد

کنــون کــه شانه ی تو لایق سر من نیست

همان خوش است که بالشت دیگران باشد

هزار شکــر کــه پای بهارمان یـــخ زد

تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد

سمند خاطر مردی که گرم تاختن است

درست نیست کـــه  علّاف مادیان باشد

نرنج از من اگــر راندمت کبوترکش!

درخت دوست ندارد کلاغدان باشد

مرا حوالـــه ی  این  بیستون  کـن  و بگذار

که عشق، قصه ی شیرین خسروان باشد


علی اکبر یاغی تبار






تاریخ : دوشنبه 96/4/5 | 8:37 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

تا می نشست با گل لبخند پیش من

فرقی نداشت بندر و دربند پیش من


آهوی خسته ای که سرآسیمه می نشست

با چشم های سبز هنرمند پیش من


می ایستاد کوه دنا آه می کشید

می رفت آبروی دماوند پیش من


لب می گزید و سرخ تر از سیب می گذاشت

یک چای دم کشیده ی بی قند پیش من


باور نمی کنید که من خواب دیده ام

روی زمین نشسته خداوند پیش من


"گویند رمز عشق مگویید و مشنوید"

بی فایده ست موعظه و پند پیش من


رفتی و بعد از آن همه ی حوریان شهر

یک ذره اعتبار ندارند پیش من

عبدالحسین انصاری

 






تاریخ : چهارشنبه 95/4/30 | 10:7 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.