سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
در تو دو صفت است که خداوند آنها را دوست دارد: بردباری و تأنّی [رسول خدا صلی الله علیه و آله ـ به مردی فرمود ـ]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :2
بازدید دیروز :9
کل بازدید :15349
تعداد کل یاداشته ها : 54
97/6/29
2:52 ص

در شهر گدا گرچه فراوان شده باشد
دولت سخنش گرهمه چاخان شده باشد
گر پول همه می رود از منطقه بیرون
در کشور اگر گریه فراوان شده باشد
گرچهره ما زرد شده مثل هلو نیست
خون دل ما لقمه ای از نان شده باشد
گر گلپری از خانه زده رفته به بیرون
گر دختر او فاسد دوران شده باشد
دزدی شده شغل همه ی دولتیان گر
سرگین خرار ارزش تومان شده باشد
گر نیست نمازی تو ومن را توی منزل
از دین اگر شیخ پشیمان شده باشد


موسی عباسی مقدم


97/5/25::: 1:24 ع
نظر()
  
  

در همانجایی که عشق آمد سراغم بارها

بوسه می چینند مردم از لب گلنارها

بر لب هر شهروندی غنچه های بوسه است

نیست غیر از لفظ خوب عشق در اخبارها

از فراوانی قند واز فراوانی عشق

نیست نیش زهر در زیر زبان مارها

شهر از مردم جواز عافیت را می خرد

خیر وخوبی روزو شب می ریزد از سمسارها

دست در دستان هم از کوچه ها رد می شوند

دسته های میش ها و گله  ی کفتارها

هیچ از شعر وشعور و ارزش ما کم نشد

هرچه با ماها بدی کردند لا کردارها

این سیاه اندیشه ها تهدید هاشان بیخود است

بلبلان ترسی ندارند از گروه سارها

موسی عباسی مقدم


97/5/18::: 10:12 ص
نظر()
  
  

بود در کیف پشت او دفتر

ساق پایش سفید چون مرمر

ساده لوح وظریف وخوش باور

سینه هایش شبیه دو کفتر

چشمهای عقاب دنبالش

موی مشکی طناب در پشتش

لاک آبی به پشت انگشتش

عشق چندین پسر توی مشتش

دلهره داشت؛داشت می کشتش

او که هفده نرفته از سالش

چشم گرد وقشنگ وآبی داشت

عینکی سبز وآفتابی داشت

رنگ ورویی گلی گلابی داشت

به دلش میل بی حجابی داشت

دور می خورد چرخ امیالش

موسی عباسی مقدم


97/5/5::: 11:43 ص
نظر()
  
  

این روزهابر چهره ها لبخند مصنوعی است

حتی گلاب شیشه حتی قند مصنوعی است

عقد تمام زوجها در روستا وشهر

با این همه دفتر چه ی پیوند مصنوعی است

با این تنفسهای مصنوعی یقین دارم

گلهای روی دامن الوند مصنوعی است

هم اینکه قربانت شوم مادر عزیز دل

هم اینکه بابا گفتن فرزند مصنوعی است

دیر آمدی پیشم برای تربیت مادر

وقت نصیحتها گذشته پند مصنوعی است

موسی عباسی مقدم


  
  

هرشب خیابان گردیِ من را نمی بینی.
فریادهایِ زخمیِ تَن را نمی بینی.

این قدر سرگرمِ گیاهِ هَرزه ی باغی.
آن غنچه ی مَعصومِ گُلشن را نمی بینی.

حِرص و طَمع چنگالِ کرکس هایِ شیطانند.
آلوده ای ، تَزویرِ دشمن را نمی بینی.

من پاک بودم ، دستِ ناپاکی زمینم زد.
با دیده ی مسموم ، اَحسَن را نمی بینی.

کوبیده خواهی شد به دستِ خالقِ جَبّار.
وقتی که می کوبی و هاوَن را نمی بینی.

چرخِ زمانه پاسُخت را میدهد آخر.
حالا که اشک و آه و شیون را نمی بینی.

عاشق که هستی چشم های نافِذی داری.
شوهر که باشی ، لاجَرَم زن را نمی بینی.

عی.نیکو(لاله)_شهریورماه96_مشهدمقدس


  
  

 

به تو خو کرده ام، مانند "سربازی" به "سربندش"

تو معروفی به دل کندن... مونالیزا به لبخندش

 

تو تا وقتی مرا سربار می بینی، نمی بینی-

-درخت میوه را پرُبار خواهد کرد پیوندش!

 

به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد...

بهای شعر هایم را بپرس از آرزومندش!

 

به دنیا اعتباری نیست، این حاجی بازاری

نه قولش قول خواهد شد نه پا برجاست سوگندش

 

گریزی نیست جز راه آمدن با مردم پابند

همیشه کفش تقدیرش گره خوردست با بندش

 

به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست

چنان شعری که میماند به خاطر آخرین بندش

 

چه حالی داشتم با رفتنت؟ "سربسته" می گویم

شبیه حال مردی شاهد اعدام فرزندش

حسین زحمت کش

 


  
  

 

تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد

که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد

 

تو در رویای پروازی ولی گویا نمی دانی

نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی دارد

 

برای دیدن تو آسمان خم می شود اما

برای من کلاهش را مترسک برنمی دارد

 

اگر با خنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را

اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی دارد

 

بیا بگذار سر بر شانه های خسته ام یک بار

اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی دارد

عبدا لحسین انصاری

 


 


  
  

سیب غلتان رودخانه من! آهوی نقش بسته بر چینی!
پری قصه های کودکی ام! قالی دستباف تزیینی!

خُنکای نسیم اول صبح! گرمی چای عصر پاییزی!
به چه نامی ترا صدا بزنم؟ لیلی روزگار ماشینی!

دور مجنون گذشت -اینک من- دور لیلا گذشت -اینک تو-
دست بردار از این حکایت تلخ تا بگویم چقدر شیرینی ...

از کدامین عشیره ای بانو که در این شهر آسمان زنجیر
شیر از آفتاب می دوشی میوه از باغ ماه می چینی

ای جهان بر مدار مردمکت ، چشم بردارم از تو ؟ ممکن نیست
منم آنکس که زندگی کرده سالها با همین جهان بینی

گیسووان سیاه پوشت را روی دیوار شانه ها آویز
تا ببینی غزلسرایان را همه مشتاق شعر آیینی

جنبش سبز فتنه انگیزی اگر از جای خویش برخیزی
کودتاچی مخملی دامن! شورشی! بهتر است بنشینی!

عشق حق مسلم من و توست مابقی را به دیگران بسپار
"هر چه داری اگر به عشق دهی کافرم گر جویی زیان بینی

مجید آژ

 


  
  

من بیچاره به دنبال توراه افتادم

تاکه آخر به شب روز سیاه افتادم

من نه یک بچه پلنگم نه تو ماهم بودی

بره بودم که پی بوی گیاه افتادم

چشم من خیره به دنبال نگاهت گم شد

تا که چون یوسف دلسوز به چاه افتادم

مثل پروانه تو از پنجره طردم کردی

باز برگشتم ودر دام نگاه افتادم

عاقبت در پی تو خسته وتنها درباد

مثل یک بچه در خانه ی آه افتادم

موسی عباسی مقدم


97/1/11::: 11:30 ص
نظر()
  
  
دوباره می رسد از راه، نغمه خوان، اتوبوس
پر است از هیجانِ مسافران، اتوبوس
 
تمام پنجره هایش ستاره دارد و ماه
شبانه آمده انگار از آسمان، اتوبوس!
 
برای دیدن رؤیای جاده ها دارد؛
دو تا چراغ، دو تا چشم مهربان، اتوبوس
 
تمام مردم این شهر نیز می گویند؛
همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس
 
غروب، پلک به هم می گذارد و آرام؛
به خواب می رود از دیدنِ جهان، اتوبوس
 
و از تصور یک خواب، اشک می ریزد
و سرفه می کند و می خورد تکان، اتوبوس
 
که پیر می شوم و جَرثقیل می خُورَدَم
و لاشه ای لب جاده ست، بعد از آن، اتوبوس...
 
سپیده چشم که وا می کند، هوا سرد است؛
و می شود پیِ پروانه ها روان، اتوبوس
 
چراغ های خطر را ندید، یک لحظه؛
و پرت شد تهِ یک درّه ناگهان اتوبوس
 
و زیر یک پل متروک، با تنی خزه پوش
شده ست لانه برای پرندگان، اتوبوس...
محمد سعید میرزایی

96/12/28::: 9:38 ص
نظر()
  
  
   1   2      >