سفارش تبلیغ
صبا

 

از گریه ام به روی تن لخت یک نفر


تــا قرص های خسته ی بی خواب بی اثر

«از من چه مانده است پس از ضربه ی تبر؟!

احساس میکنم که خودم نیستم دگر»



جز ترس از صدای پر از بغض هر کلاغ

جز گم شدن میان شب ِ شهر بی چراغ

«از من چه مانده است از آن تک درخت باغ

جز یک دل شکسته و یک روح در به در»



تا پیش من بیا و کمی اشتباه کن

من را بُکُش! به خاطر من یک گناه کن

«هیزم شکن! چه دیـــر رسیدی، نگاه کن

دختر شکسته است مرا از تو زودتر»



هر چند «سخت»! ساکت و بی استفاده بود

من فکر هم نمیشدم! اما چه «ساده» بود

«سروی که در مقابل باد ایستاده بود

حالا نگاه کن! شده کبریت بی خطر»



در شعله های خسته ی کبریت نا امید

دختر مرا ندید... که دختر مرا ندید

«با موی قهوه ای و تنی لاغر و سپید

در جعبه ای شبیه اتاق بدون در»



از یاد ها ببر همه ی اتفاق را

خاموش کن توهّم کبریت ِ داغ را

«ای رهگذر تو را به خدا این اتاق را

از دختری که یخ زده در شعر ها بخر»



حالا دچار آنچه نمی بود کن مرا

اصلا بیا و یکسره نابود کن مرا

«آتش بزن به مغز من و دود کن مرا

از یادهام خاطره ی باغ را ببر»

امید اقدمی

 






تاریخ : شنبه 96/5/28 | 7:18 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

چاقو برای سر بریدن تیز خواهد شد

در من تمام فصل ها پاییز خواهد شد

فرقی ندارد در کدامین شهر باشم، من

تهران برایم بعد از این تبریز خواهد!

دنیای بی تو، دفتر و خودکار و قاب عکس

... وَ سعدی و گلدان روی میز خواهد شد

از دوستی میترسم و از دست ها سیرم

وقتی مترسک قاتل جالیز خواهد شد

بعد از تو دنیا اشتباهی محض خواهد بود

جای زمین و آسمان تعویض خواهد شد

من را به دوشت می کشی با رفتنت بانو...

چشمم به در، روحم به تو آویز خواهد شد

?

بعد از تو میمانم من و شعر و تویی که نیست

دلتنگی ام با شعر ها تجهیز خواهد شد...

امید اقدمی

 






تاریخ : شنبه 96/5/28 | 7:14 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

مثل یه بمب ِ زیر خاک موندم!

انفجارم هنوز محتمله

مغزم از انتقام می جوشه

یخ زده دست و پام و منفعله

 

مرد تنهای ِ توی جنگم که

مسخره ش میکنن، نمیکشنش!

توی جیبش یه دستمال سفید

توی مغزش سفیدی کفنش

 

من یه پوتین خالی از سرباز

من یه پای بدون پوتینم

من یه سرباز تکه تکه شده

وسط انفجار ِ یه مینم

 

یه پلاک بدون نام و نشون

یا یه نامه بدون گیرنده

من یه عکس گِلی مخدوشم

توی جیب کت یه رزمنده

 

قلبم از ترس داره میترکه

 ظاهرم بی خیال و آرومه

مثل فرماندهی که باختنش

روی نقشه دقیق معلومه

 

حال روزم شکسته و خسته س

مثل حال یه دشمن فرضی

که وظیفه ش شکست و خستگیه!

توو مانور زمینی مرزی

 

من فرار ِ یه مرد از جنگم

که توو این شعر قایمم کردن

من یه فرمان حمله ام اما

چند سالی میشه گمم کردن...

امید اقدمی

 






تاریخ : شنبه 96/5/28 | 7:12 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()

[کمی تمرکز کن! بلکه راه تازه تری...]

دریل و جمجمه هم فکر نیمه مسخره ایست

درست مثل قطار و دراز بر ریلش...

?

جناب مضحک ترسو! نترس! چیزی نیست!

جنون مزیت یک شاعر است، میفهمی؟!

که شعر خودکشی بی امان شاعر هاست

و مرگ، نیت یک شاعر است، میفهمی؟!

 

پل هوایی اوج و فرود یک شعر است

و تیغ نصفه که طرحی بُرنده و کوتاه

اتاق گاز گرفته چقدر غمگین است

درست مثل فضای همین سطور سیاه

 

و اینکه بسته ی خالی قرص یک غزل است

که بیت هاش گرفته است بوی مرگ مرا

و دست های سپید و کشیده ی یک شعر

فشرده است به غیرت گلوی مرگ مرا

 

طناب دار فقط یک روایت خطیست

که انتهاش رسیده به فرم دایره ای

درست مثل همین شعر... مثل این لحظه

که زل زده ست مولف به سمت پنجره ای↓

 

که شیشه هاش برای شکستن و مرگ اند

برای کشتن شعری رسیده به پایان...

امید اقدمی

 





 






تاریخ : شنبه 96/5/28 | 7:11 عصر | نویسنده : موسی عباسی مقدم | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.